تبليغاتX
یادگاردوست

 

 

خشک مغزی , خشک چوبی , خشک پوست

از کجا می آید این آوای دوست؟

 

 

مست مستم. نه! خراب خرابم. شایدم داغ داغ. 5 دقیقه ای هست که از کنسرت دو نوازی تار و پیانو ( کیوان ساکت- مازیار حیدری) رسیدم خونه. دلم نیومد کسی سهیم نباشه از اینهمه انرژی بی حدی که داره بند بند بدنم رو پاره می کنه و منو به رقص انداخته.

 

اونقدر از خود بی خود شدم که وقتی شروع کرد به خوندن این شعر فریدون مشیری من گریه کردم. مهم نبود کسی ببینه. مهم نبود زیر چشمهام سیاه میشه مهم نبود عین دختر بچه ها با آستین روپوش و دستم اشکها رو یواشکی پاک می کردم. من مست شدم.همین کافی بود. اونم بعد مدتها خشکسالی روح .

 

دل من دیر زمانیست که می پندارد

" دوستی " نیز گلی است

مثل نیلوفر و ناز

ساقه ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را

دانسته

بیازارد!

 

روز تولد استاد بود و شیطنت استاد در47 سالگی و رقص ماهرانه انگشتهای چابکش روی پرده تار و بیدار کردن حس وطن دوستی حضار با زدن آهنگ ای ایران در اتمام کار و تشویق به خواندن شعر و احترام گذاشتن به این آهنگ  و دست زدن و شادی همه  .

 

همیشه احساس می کنم خدا موقع خلقت انسان جهان رو بر اساس یه هارمونی زیبا ساخته برای همینه که بی ذوق ترین آدمها با شنیدن یک آهنگ خاص از خود بی خود میشن و مبهوت صدای میشن که از یه تیکه چوب و پوست و مشتی سیم در اومده .مطمئنم هر انسانی بنا به اون گنجایشی که روحش در هضم ملودیها- آهنگها- نواها – آوازها از خودش نشون میده بیشتر و بیشتر عظمت هر چیز رو درک می کنه و قشنگی کار اینجاست که لازم نیست حتما ازخدا بگیم تا بفهمیم کسی هست. یعنی کسی که بتونه چنین آهنگ آسمانیی رو بسازه شاهکار خلقت خدا نیست؟  

 

پ ن 1: بی نظیر بود وقتی از استاد خواستن شمعهای کیک تولدش رو فوت کنه و یه آرزو کنه و گفت: " ملت صبور ایران در همه دنیا با فرهنگ بالاشون شناخته شدن. با امید ارتقا فرهنگ همه مردم"

 

پ.ن 2: به علت رطوبت بالای هوا فقط توی شب اول استاد تونست از تار خودش استفاده کنه. با وجودی که تار امشبش مال خودش نبود و تمرین آنچنانی نداشت چنان کولاکی کرد که بعد هر آهنگ ملت بلند میشدن و تشویقش می کردن.

 

پ.ن 3:  کیوان ساکت به نظر من مثل اردوان کامکار در نوازندگی سازش نو آوری بسیار جالبی رو ایجاد کرده که باید شنید کارهاشو تا متوجه تفاوت ردیف نوازیهای سنتی و سبک استاد در تار نوازی شد.

 

پ.ن4: عذر تقصیر از صاحب   کافه گپ    به علت دیر جواب دادن به دعوتشان. در پست بعدی حتما پزهای اساسی تری خواهم داد.  

 

 

تابعد...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 23:28  توسط juju  | 

 

دارم به خودم ایمان میارم. فکر کنم تنها پیامبر زنی هستم که جز خودم هیچ کس مریدم نیست . خب البته هنوز در مقیاس جهانی پیامبریمو اعلام نکردم. چی فکر کردید؟ .دیوانه ام مگه؟ الان میان منو میگیرن میسوزونن و ... بعد قرنی میشیم قدیسه سانتا جوجو که هرچی عاشق دلخسته است میاد شمع واسم روشن میکنه. آبرو ریزیه. پیامبری رو نخواستیم. آهان چی می خواستم بگم؟

 

صحنه اول:

چند روز پیش خواب دیدم کارخونه ما زندان شده و منم زندانبان اونجام با این تفاوت که دارم در اصلی زندان روباز می کنم تا کارگرای کارخونه فرار کنند. اما اینا به جای اینکه عجله کنند با خیال راحت و سر فرصت دارن لباس کاراشون رو عوض می کنند.

 

صحنه دوم:

 چنان حرص می خوردم از شل وول بودنشون که سر انباردارمون که منشیمونم هست داد زدم که زود باش بجنبین دیگه. دیدم این خانوم همه بچه ها رو توی دستشویی  دور خودش جمع کرده و مثل ابر بهار گریه می کنه.

 

صحنه سوم :

بیرون چنان برف وحشتناکی اومده بود که به زور میشد توش راه رفت. کارگرا پشت من در حال حرکت بودن و منم توی این هیر و ویری از این مغازه به اون مغازه میرم دنبال بستنی.

 

صحنه چهارم:

 

نداریم. از خواب پریدم بعدش.

 

تفسیر الجوجو:

 

پ.ن 1: شام سنگین نخورده بودم. خدا رو شکر مامان جان بنده اعتقادی به برتری جنس ظریف داره و ترجیح میده گل و بلبل بکشه تا به قول یه بنده خدایی تخم مرغ رو بچسبونه به ماهیتابه.

 

پ.ن 2: زنگ زدم کارخونه کاشف به عمل اومد به علت بی پولی کارخونه ناخواسته 10 -12 روزی تعطیله.الان دارم انشا می نویسم تعطیلات تابستانی خود را چگونه گذراندم .

 

پ.ن 3: خواب و تفسیرشو حال کردین؟ این علامت مخصوص جوجوی بزرگه احترام بذارید.

 

پ.ن 4: هوا بس ناجوانمردانه گرم است آی. به دل نگیرید.

 

 

تا بعد...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:16  توسط juju  | 

 

کنار من که می آیی خوب به من نگاه کن!

التهاب گونه های سرخم به رنگ شقایق دهن کجی می کند.

 

(خودم)

 

وقتی نزدیک این روز میشه و سیل اس ام اس ها و تبریکات کلامی و مصنوعی به سر و کولت میریزه- وقتی میری بازار و یه جنس بنجل رو بهت میندازن – وقتی صدا وسیما و روزنامه و رادیو شونصدتا برنامه- نیم برنامه- تاتر – دکلمه و .... مصاحبه برات تهیه می کنند ، همچین بادی به غبغبت میندازی و همچین طاووس وار قدم میزنی تو این روز که هرکی ندونه خودت که میدونی که توی محفل گرم خونواده هم زن بودنت چیز خاصی نیست. چه برسه به ایران که زنانگی توش معنای واقعی نداره و همش کشکه.

 

این روزها که هرجا قدم میزنی خاطره است که ردیف میشه توی ذهنت. این روزها که حتی بوی عود هم یاد لحظه های عاشقیتته. این روزها که دلتنگیهات از جنس دیگری شده. این روزها که بغض ها، بی دلیل توی گلوت انبار میشه. این روزها که دلت فقط یه بغل میخواد واسه لم دادن. این روزها که دلت یه گوش می خواد واسه حرف زدن . این روزها که لحن حرف زدنت برای خودت غریبه است. این روزها که حساس تر میشی .این روزهایی که عصیان می کنی تا ثابت کنی قدرتت رو. این روزها که دلت از همجنسهات میگره .این روزها که یک آهنگ برات نوستالژیک میشه. این روزها که نگاه دیگران روی تو ثابت میمونه. این روزها که قلب یکی رو به تپیدن میندازی.این روزها که بوی یه عطر دلت رو میلرزونه و ترو یاد کسی میندازه. این روزها که وقتی دست یکی رو می گیری داغ میشی. این روزها که تنت برات مهم میشه. این روزهایی که هی مزه مزه می کنی حسهای  تازه رو. این روزها که هی کشف می کنی خودت رو – احساستت رو- فکرت رو و عکس العملت رو . این روزها که یواشکی  زندگی می کنی و این روزها که هی آبیاری می کنی روحت رو با گریه کردن. این روزها روز زن بودنته.

 

زن بودنم رو کشف خودم رو تجربیاتی که پیدا کردم رو شاعرانگی هام رو احساسهای نابم رو مدیون تمام اون مردهایی هستم که اومدند و تکونم دادند. یا جنگیدند که باشند یا رفتند که کس دیگه ای بیاد یا هنوز موندن و دستم رو می گیرند تا بلندشم از زمین و به تنهایی راه برم و کامل تر بشم.

 

 

تا بعد...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:31  توسط juju  | 

 

 

یه سه چهار سالی هست که تقریبا هر روز توی این خونه های اهالی بلاگستان  سرکی می کشم.اما از زمانی که تصمیم گرفتم خودم هم نگاهی نو داشته باشم به چیزای اطرافم, تصمیم گرفتم بر بوم سفیدی که وبلاگ نام داره خودم رو - چیزایی رو که بهشون فکر می کنم و دوستشون دارم یا اونایی که نگرانم می کنن رو روایت کنم . زیاد طول نکشید که زیر چتر پدرانه مدیر آلاچیق مکانیکی قرار گرفتم . کم کم نوشتن و  پندارنیک- گفتارنیک- کردار نیک  رو هم از همین بچه هایی که خیلی زود منو تو جمعشون راه دادن یاد گرفتم. از الهام سبزینه ای  که  دختر تنها یی بود  و اولین کسی که توی این جمع دیدم تا اون پنجاه و چهاری ساکن اصفهان که خیلی قلقلکم داد تا زن بودن رو بیشتر جدی بگیرم یا اون جنوبی خونگرمی که از خاطرات خودش و ویلچرش می نوشت یا اون سارایی که داد می زد زن بودنش  رو و من می ترسیدم اون اوایل از اینهمه جسارتش یا همین حاج باران بی هیچ ایکسی که بی ترس از واکنشها و قضاوتهای من و تو  از شیطنتهای مردانگیش می نوشت . شاید اگه این وسط اون لبنانی شاد و شنگول فانوس به دست نبود که  به ریش همه ما و حتی خودش بخنده  خیلی از دوستیها هم شکل محکمتری نمی گرفت.

 

این وسط برای یه تازکار خیلی مهمه که  گرفتار آب و سراب نشه  و باید یه رضای متولد خرداد پنجاه و سه باشه که اون بخش دیگه زندگی رو به آدم یاد آوری کنه. هرچند من معتقدم گاهی باید مثل گربه وحشی بود و مثل فریدازنانگی کرد و عاشق شد تا فراموش نکرد همه ما زنها خواهر اقلیما دختر آدمهستیم . وسوسه زندگی مستقل داشتن رو  کی بهتر از خانواده باصفا و با وفا  می تونستن توی خونم تزریق کنن؟ یا چه زمانی مقدستر از نوشتن که بی دغدغه با من واقعی خودم بودم؟ یا بهترین هدیه لحظه ها رو مگه از توی همون یادداشتهای گمشده پیدا نکرده بودم  که اثرش مثل ردپای خیس بارون روی روحم طرح های پراکنده ای  حک کرده بود , که حتی اریک اون دورگه عجیب هم توی هدیه های تولد امسالش ندیده و نگرفته.یا  خدای من محال ممکن بود  افرا و پائیز که باعث آشنایی من با فرزاد فربد شد میدونست که چقدر منو به آرزو ی همیشگیم یعنی آشنایی با مترجم کتاب دوست داشتنیم نزدیکتر کرده؟ 

 

نیکو  وقی مادر شد من تازه فهمیدم انگاری بچه ها زیادم بد بد نیستن. و چقدر هیجان انگیز بود که وقتی ناتانائیل تو تصورش از من یه دختر مو کوتاه کوله پشتی به دوش رو به تصویر کشده بود. وقتی دکتری گمشده در بزرگراه  از دوران دانشجویش نوشت بر گشتم به اون انگاره ها یی که قبل رفتن به دانشگاه برای خودم متصور شده بودم. و کجا پر آرامش تر از کافه گپ برای نشستن و چای خوردن و حرفهای شاعرانه شنیدن درست زمانی که آسمان دلت ابری شده ؟

 

شاید اگه یک احسان و .... نبود من عشق رو خیلی زیبا نمیدیم. یا اگر حرفهای ماندگار  یک آزاد مردیا سادگی عجیب حرفهای ساویز رو نمی خوندم باور نمی کردم  مردها را.  

 

هرچند گاهی هم از این شاخه به اون شاخه توی زندگیم پریدم   و نوشته هایی با طعم حاشیه و پر از خط قرمز نوشتم  و هی خوابهای پرهیاهو برای خودم دیدم, ولی ترجیح دادم گاهی زندگی رو بدون ویرایش ببینم شاید روزی مثل پروانهتوان دل کندن از این خاک و متعلقاتش رو داشته باشم.و رنج سراب و رنگ شراب رو بهتر باور کنم. شایدم  مثل سنجاق قفلی چسبیدم به همین زندگی و  خاطراتی که سالها دلم رو باهاشون خوش کردم. کسی از فرداش خبر نداره. مگه نه چادر زری ؟

 

هرچند گاهی حسب و حالی ننوشتم و شد ایامی چند  اونم درست وقتی که همزمان با هزاران درگیریهای ریز و درشت زندگی دوست داشتن هم به میون اومد و اون دختر سفت و سخت واسه خودش خاتونکی شده بوده , اما یه چیزم نباید فراموش کرد که همیشه حق با اونایی نیست که مثل من و تو می نویسن  تو اگه نبودی ماندانا اینجا  و خیلی از اینهایی که نام بردمشان تکانی را کم داشتند. حتی با وجود اون دکتر مانولو قلابی موادی که فامیل بود و انگیزه ای  برای روی کم کنی خانوادگی.

 

اما هرچه بود 2 سال گذشت و اینگونه بود که فردا  با تجربه ای شبیه دجاوو در ساعت 8:20  از یادداشتهای پراکنده تا یادگار دوست  و در لحظه ای مانند اکنون به رستگاری می رسم. حتی اگه یه پاپتی بیشتر نباشم.

 

 

                               کیک تولد

 

پ.ن 1: قصه ما به سر رسید کلاغه هم رفته دنبال پنیر کوپنی حالا حالاها نمیاد.

پ.ن2: مهمونی مختلطه  به صرف کیک و شیرینی و مزه پراکنیهای شما تا 7 شبانه روز .فقط زیاد سرو صدا نکنید تا در اینجا تخته نشه. ما با آبرو داری صورتمون رو سرخ نگه میداریم جون خودمون.

پ.ن3: وسعمون در حد همین  کیک بوده خدا این کارفرمای ما رو ذلیل کنه که حقوق ما رو سر وقت نمیده.

 پ.ن4: راستی عجب dream day  نابی میشد اگه امروز واقعی تر و ملموستر میشد؟ مگه نه؟

پ.ن5: اسم خیلی ها رو که می خونمشون یا برای من یادگار دوستی می نویسند در این خونه به خاطر طولانی شدن پست ننوشتم. شرمنده ولی باور کنید شماها رو هم دوست دارم.

پ.ن6 : گشاد بازی را کنار میذاریم و جواب همه شماها رو تا آخرش میدیم. از رو هم نمیریم

-------------------------------------------------------------------------------------------------

بعدالتحریر : بخاطر اینکه از این تاریخ به بعد دوستان من دوستان شما هم باشند لینک دوستان را گذاشتیم تا بدون دردسر به خانه همدیگر وارد شوید  ما خیلی خوبیم می دانیم

 

اسمهایی که لینک نشده دوستانی هستند که دیگه نمی نویسند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 21:31  توسط juju  | 

نمیدونم کاریکلماتوره؟ هایکوه؟ هزله؟ طنز؟ یاچرتنویس در هر حال اینها کلماتیست که شبها بیشتر به ذهنم هجوم میارن و من توی وبلاگ دیگه ای میذارمشون. در هر حال این سبک و سیاق نوشتن خیلی واسم هیجان داره. شما رو در هیجان خودم سهیم می کنم.

 

۱- بهار که می شود هوایی می شوم. شاید مادرم حوا در چنین روزهایی آن سیب کذایی را از شاخه چیده بود!

 

۲-کودکان در بچگی نماد عاشقیت پدر- مادرانشانند و در بزرگسالی زاییده یک اشتباه در محاسباتشان.

 

۳-گربه های محله مان هرشب قرارهای عاشقانه شان را کنار کیسه های زباله می گذارند.

 

۴-مرد دزد در دستان کودکش دنبال ردپای خدا می گردد. تازگیها دستانش " شیطانی " شده اند.

 

۵- مزدوج می شود تا وحدانیت را به سخره بگیرد.

تابعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 23:27  توسط juju  | 

 

وقتی بچه ای و پدر و مادری داری که هردو شاغلن محال ممکنه که توی رویاهات یه زن مدیر یا یه مرد کیف به دست با پرستیژ نشی. محال ممکنه دلت نخواد مثل اونا باسواد بشی . نه حالا در حد اونا باید بیشتر از اونا مدرک بگیری. اصلا محال ممکنه اونا برات الگوی خوبی برای شغل یا درآمد باشند. چون مدام داری سرکوفتشون میزنی که چرا اینجوری کار می کنن؟ چرا حقوقشون کمه ؟ چرا چندجا بیشتر فعالیت نمی کنند وچرا و چرا و چرا؟

 

بچه ها تا زمانی که خودشون بزرگ نشدن و تو مسیر یکنواخت دانشگاه- فارغ التحصیلی- بیکاری- و اشتغال نیفتادن هیچوقت نمی فهمند که چقدر سخته توی این مملکت شرافت اخلاقی رو حفظ کرد و پا رو از اصول تعریف شده اخلاقیات اینورتر نذاشت.خیلی سخته توی این مملکت بتونی با انگیزه هر روز صبح بلند بشی و به فکر خدمت باشی چون به هزاران دلیل می تونن انگیزه- اشتیاق- فکر نو و خلاقیت رو ازت بدزدند.

 

اینجا خیلی راحت تر از اونی که من می نویسم و یا تو می خونی می تونی رشوه بدی تا کارت بیفته رو غلتک. اینجا خیلی راحت تر از اونی که بتونی تحمل کنی از یه کارگر زن 12 ساعت بیگاری میکشن و هر دو ماه در میون علی الحساب 70 تومان میدن. اینجا خیلی راحت تر از اونی که بشه درک کرد اونقدر بیکار محتاج ریخته که برای چندرغاز حاضر هر خرحمالی رو به تنش بخره و از حقش دفاع نکنه. اینجا جایی که یه کارگر میتونه اونقدر هوشمندانه کار دستگاه رو مختل کنه که کارخونه یه روز از کار بیفته وکارفرما نفهمه از کجا خورده.اینجا جایی که به من پیشنهاد مدیریت کارخونه بحران زده  رو میدن با ماهی 500000 تومان ولی نصف نصف بخاطر حق مشاوره. اینجا هر روز که راه میری باید مراقب باشی کسی زیر آبت رو نزنه- کسی چوب تو آستینت نکنه- کسی حقت رو ازت نگیر- اینجا همه کارگرا باهم می جنگن. برای ماهی 90000 تومان.

 

 

 اینجا کارخونه ماست.

 

 

 

پ.ن1: جهت بازدید از نمایشگاه بین المللی صنایع غذایی مسئول فنی های کارخونه های رشت رو اوردن تهران. ماهم که رگ و ریشه مون به برادران رایت میچسبه چتر رو پهن کردیم رو این ابر شهر و کمی تا قسمتی تفریح کردیم.

 

پ.ن2: دیروز دوستی به من توصیه کرد گاهی وقتها خودم رو به حماقت خودخواسته بزنم تا کمتر عذاب بکشم. کسی می تونه چند روش خوب برای ندیدن خیلی چیزها. نشنیدن خیلی حرفها- و یادآوری خیلی از خاطرات به من معرفی کنه؟؟؟

 

 

 تابعد...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 10:52  توسط juju  | 

 

کدام قله کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش- ای نعلهای خوشبختی

و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها

 

فروغ فرخزاد

 

به همین سادگی داستان ساده ای داره. داستانی به دور از پیچیدگیهای کلامی و حرفهای گنده و شعار گونه از نوع فیلمهای زنانه این چند سال اخیر  .داستان یک روز عادی یک زن به ظاهر عادی.

فکر می کنم دیدن این فیلم برای زناییی که درگیر همین دغدغه های ساده  هستند ، حس همذات پنداریشون رو در طول فیلم  قلقلک بده. داستان طاهره شاید داستان همه زنایی باشه که دوست ندارن بی تفاوت از کنارشون رد  بشن - زنایی که حق دارن دیده بشن – مورد توجه واقع بشن و یا گاهی دنبال شیطنتهای دوران تجردشون بگردن.داستان با تردید طاهره شروع میشه و بیننده با تلاش طاهره برای گرفتن استخاره تلفنی همون لحظه های اول متوجه این نکته میشه.

 

طاهره یک زنه. در کنار زن بودنش مادر دو بچه هم هست و علاوه بر دغدغه های روزمره ،سر و کله زدن با بچه ها هم کار طاهره است. چون شما در تمام طول فیلم غیر از چند دقیقه پایانی همسر طاهره رو نمی بینید و تنها از زوایای امر متوجه میشید که مهندس پر مشغله ایه که مثل یه بچه مدرسه ای تکالیفشو خونه جا میذاره و انتظار داره همسرش جای اونها رو پیدا کنه. پس به دغدغه های عادی روزانه طاهره این مساله هم اضافه میشه. در کنار اینکه حس ناخوشایند حسادت و شک زنانه بخاطر حضور منشی شوهرش در اواسط فیلم کاملا از رفتار طاهره خونده میشه.

 

فیلم به همین سادگی تردید یک زنه در ترک کردن تمام روزمرگیهای روزانه اش. ترک بچه ها و همسرش. و برگشتن به توانایهایی که بیننده به مرور از این زن می بینه. توانایهایی که لابلای دغدغه های روزمره گم شده.این وسوسه ترک همسر زمانی قوت میگیره که تمام تلاشهای طاهره از شعر گفتن- از نوشتن از شرکت در کلاسهای شعر و یا خریدن کیکی برای جشن سالگرد ازدواجش و رسیدن به خودش  به امید داشن یک شب خاطره انگیز با فراموشی شوهر و توجه نکردن به نشونه هایی که زن برای یادآوری این روز خاص از خودش نشان میده بیشتر و بیشتر قوت میگره. تا جایی که تماشاچی با طاهره کاملا احساس همدردی می کنه.  

 

طاهره داستان به همین سادگی در جامعه کوچکی که همون  مجتمع ساختمونی خودشونه  از دید سایر زنان همسایه نمونه یک زن خوشبخته و بر خلاف ظاهر پر آرامش و معصومیت ظاهریش زمانی به آرامش درون میرسه که مجبور میشه برای دختر تازه عروس همسایه به نیت خوشبخت شدنش استخاره بگیره. و اینجاست که زن پایان داستان به همین سادگی تصمیم می گیره که زندگیشو ترک نکنه و  تصمیم میگیره همچنان زندگی عادی خودش رو ادامه بده. اما معلوم نیست تا کی؟

 

 شاید به حرف فروغ فرخزاد در شعر وهم سبز رسیده باشه. کسی چه میدونه!!!!!

 

 

" نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی "

 

 

پ. ن1:این فیلم رو تنهایی توی سینما دیدم و برخلاف طاهره فیلم من تصمیم گرفته ام رابطه ای رو که مدتها بود درگیرم کرده بود تموم کنم البته نه به همین سادگی.

 

پ.ن2: جایی از فیلم طاهره موقع ریختن پودر ماشین لباسشویی شروع می کنه به گفتن شعر ولی یک آن بین حسهای شاعرانه و زندگی روتینی که توش گیر کرده اونقدر فاصله میبینه که میزنه زیر گریه. دقیقا همچین چیزی رو این اواخر خودم تجربه کرده بودم و از جمله مواردی بود که خیلی زیاد طاهره رو درک می کردم. هرچند توی بدترین برهه زمانی این فیلم رو دیدم ولی هنوز هم معتقدم که یکی از بهترین فیلمهای موفق این سالهای اخیر رو رضا میر کریمی ساخته.

 

پ.ن3: روی بازی بازیگر زن فیلم هنگامه قاضیانی بر خلاف بازیگر مرد فیلم  خیلی توجه و کار شده بود و متاسفانه بازی بازیگر نقش مرد با اینکه مدت کمی توی فیلم حضور داره در برابر بازی خوب این بازیگر اصلا قابل توجه و دیدنی نیست.به نظرم بازی دوتا بچه های فیلم مخصوصا پسر بچه فیلم بعد متها توی سینمای ایران یه بازی طبیعی و واقعی بود .

 

پ.ن4: دیدن  این فیلم رو به خیلی از دوستان توصیه می کنم. هرچند بعید میدونم دغدغه های یک زن برای آقایون جالب باشه اما گاهی وقتها شاید دیدن فیلم ساده ای مثل به همین سادگی خیلی از ماها رو متوجه نوع و جنس متفاوت شرکای زندگیمون کنه.

 

مخلص شما

 

تابعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 22:51  توسط juju  | 

 

 

تابستون 75 وقتی فهمیدم یکی از دوستان صمیمیم دیگه دختر نیست از شوک وارد شده بهم تا چند روز آبغوره گرفتم و اگه یادتون باشه یه پستی هم توی وبلاگم نوشتم. باورم نمیشد.دوستم توی یه خانواده مذهبی زندگی می کرد و خیلی باهم جور بودیم و طرز تفکرش رو خوب میشناختم، اما هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر احمق باشه بره با پسری بخوابه که همه میدونستیم اینکاره است و تازه یه نامزد رسمی داره که می خواد با اون ازدواج کنه. این اتفاق گذشت تا دوستم با پسر دیگه ای دوست شد و ماجراشون خیلی جدی و رسمی به سمت ازدواج کردن پیش رفت .بدون اینکه مرد تازه وارد از ارتباط قبلی تا این حد خبر داشته باشه.

 

درباره این اتفاق و اطلاع خودم از این جریان هیچوقت با دوستم حرفی نزدم ولی رابطه ام با اون دختر خدشه دار شد. یه باری سر همچین موضوعی باهم بحث کردیم که من بحث رو پیچوندم تا امسال مرداد ماه که یه شب ساعت 12 شب دوست پسرش که قراره باهاش ازدواج کنه به من زنگ زد و با داد و فریاد ازم خواست یه جایی تو کوچه مون باهم قرار بذاریم و به دوستم نگم اتفاقات این شب رو. وقتی من نرفتم و دوست پسرش با داد و بغض بهم گفت تو میدونستی فلانی اپنه؟ دیگه داغ کردم. مثل اینکه قضیه صحت داشت و یه نفر سومی ایم جریان رو به  گوشش رسونده بود. اینکه توی دو سه روز این تابستون چی بر من گذشت تنها خدا میدونه. دوستمون پزشک زنان رفت و معلوم شد نه ! هنوزم که هنوزه دختره و با وساطتت دوستی دوباره همه چیز به خیر و خوبی برای اون دو زوج حل و فصل شد.  این وسط من موندم با کوله باری از حرفهایی که نزدم و دلخوریهایی که مثل یه بغض توی گلوم موند و رابطه ای توام با حرفهای متفرقه و پوچ بین من و دوستم.

 

از اونجایی که وقتی از کسی می رنجم حرفی بهش نمی زنم و خودمو از زندگیش می کشم کنار همین کار رو با دوستم انجام دادم و چون دوستیمون به طرز فاحشی تغییر پیدا کرد دوستم خیلی کلافه شد و افتاد به تقلا کردن که دوستیمون رو به حالت قبل این اتفاق برگردونه. اما نشد که نشد.دوماه پیش دوستم خودش شرایطی رو به وجود اورد تا در باره اون شب و اون اتفاق حرف بزنیم. اینکه فرصت پیش اومد تا حرفهایی زده بشه خیلی خوب بود ولی برای من رابطه ای که اون داشته مهم نبوده و نیست. چیزیکه توی این مدتی که من میدونستم و اون خبر نداشت و خیلی اذیتم کرد جا نماز آبکشیدنهای مداومی بود که این دوست انجام میداد و بر چسبهای متعددی که به دخترای دیگه می چسبوند. حالا دوستم داره با همون پسر ازدواج می کنه  و به ظاهر روابطشون خیلی عاشقانه ام هست فقط من موندم که مردی وقتی بخاطر اینکه خودش اولین فاتح بکارت زنش نبوده کنترل خودشو اینجوری از دست میده و همه زنا رو با یه برچسب بهم وصل می کنه یه زمان دیگه توی یه جمع دیگه امکان نداره زنشو بی آبرو کنه؟ و آیا دوست من به همچین مساله ای فکر کرده یا نه؟

 

پ.ن 1: چند سال پیش خاطرات آنتونی کویین (بازیگر عمر مختار- گوژپشت نتردام – جاده و...) رو می خوندم که وقتی شب عروسیش فهمید زنش باکره نیست کتکش می زنه و حسابی از کوره در میره. حالا یارو بازیگر هالیوود بوده و این چیزها باید براش خیلی عادی باشه. بنابراین با یه دودوتا چهارتای درست و حسابی میشه نتیجه گرفت که نمیشه به مردای ایرانی زیاد خرده گرفت که چرا اینقدر قاطی پاتی می کنن وقتی می بینن یه سردار دیگه دست به همچین فتح بزرگی زده. خیلی احمقانه است  مگه نه؟؟؟؟

 

پ.ن2: به حرف دکتر فرهنگ هلاکویی ایمان پیدا کردم که روابط پیش از ازدواج هیچ کمکی به ازدواج یک زن و شوهر جون نمی کنه؟ چون ملاک ازدواجشون بیشتر به بخش جنسی قضیه تکیه داره نه بخش روحی. والله دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ ما که تجربه اش نکردیم پس هرچی آقای دکتر بگن

 

 

 

 راستی جواب کامنتهای شما دوستان رو تو همون کامنتدونی دادم

 

 

تابعد...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 13:15  توسط juju  | 

 

گفتم آهندلی کنم چندی

ندهم دل به هیچ دلبندی

سعدیا دور نیکنامی رفت

نوبت عاشقیست یکچندی

 

 

تا قبل 11 سالگی عاشق نشدم. حقیقتشو بخواین تا 10 سالگی خودمم نمیدونستم دخترم یا پسرم. بس که من تو کوچه با پسرا بازی می کردم. بعد 11 سالگی هم که عاشق شدم فهمیدم عاشق بد کسی شدم و یارو همجنسه و نباید اینجوری دوسش داشت. مدتها سرخورده بودم که نکنه همجنسباز تشریف دارم که بعدها رفع اتهام شد و خطر از بیخ گوشم رد شد. تو 15 سالگی از تو برنامه نیمرخ چشمون به جمال یه  المپاد شیمی افتاد و دلمون چهارتا بیشتر از حدش زد  وغیرتمون به جوش و خروش دراومد و به رگ زنانه مون برخورد که مثلا من چی کمتر دارم و پامو تویه کفش کردم که باید منم شیمی بخونم و خر شدم و اونقدر شیمی خوندم که بعدها تو دانشگاه به گه خوری افتادم.

 

وقتی تو 11 سالگی تو اوج بلوغ و درگیری خودم و جسمم و روحی که ازم حرفشنویی نداشت با آویشن آشنا شدم هیچوقت فکرشو نمی کردم که میشه یک نفر رو اینقدر دوست داشت. هرچند به شوخی آوی میگه من عشق اول و آخرش بودم ولی برای من دوست داشتن آویشن شروع یه معضل بود. چیزی به نام

 

" ترس از دست دادن آدمهای مهم زندگیم " .

 

دوستی من و آویشن زمانی عمیق تر شد که ماها شروع کردیم به نوشتن برای هم.درست 7 سال بعد آشناییمون. هر دو در تب و تاب کنکور بودیم و نامه نگاریهامون کمک می کرد که خود واقعیمون رو بهتر بشناسیم. الان که نگاه می کنم می بینم توی 11 سالگی که من و آوی تو سر و کله هم می زدیم و قهر و آشتیمون به دفتر مدیر مدرسه می کشید این ترس در من جونه زد که ای وای اگه از دستش بدم چی؟ اگه دیگه من نتونم برای همیشه نگه اش دارم چی؟اگه با یکی دیگه دوست بشه چی؟

 

همزمان با معضل پشت کنکور موندن ؛ رابطه ام با اولین مرد مهم زندگیم  یعنی " عموی روانشناسم " شدت گرفت و اونقدر دوست بودیم  و اونقدر من نوشتم و او نوشت که تفاوت سنی فاحشمون مشخص نمیشد و من پر اعتماد به نفس تر از قبل باور کردم که کمی متفاوتم از دخترکان دیگر. تا اینکه عمو درگیر ماجرای طلاق دخترش شد و من درگیر کشف زنانگی خودم،اونم تازه بعد 27 سال.

 

این روزها که تصمیم گرفتم رابطه خودمو  با یکی دیگه از آدمهای مهم زندگیم تغییر بدم مرتب به این قضیه فکر می کنم که اگه این ترس در من وجود نداشت به مراتب من با خودم و احساساتم و خیلی ازحسهای عجیبی که توی این یکی دوسال گیجم می کردند اینقدر باشدت برخورد نمی کردم. این مبارزات درونی همراه با یکسری از حس و حالهای اخلاقی تازه کشف شده ، تازگیها بدجور منو می ترسونه. اونم بابت اینکه احساس می کنم خیلی از آدمهای اطراف من بخشی از جاهای خالی زندگیشون رو با داشتن من به عنوان یک دوست پر هیجان سرخوش شاید عمیق پر می کنن اما این وسط من هنوز در تب داشتن یک دوستی با کیفیت که فکر و روحم رو ارضا کنه می سوزم.

 

پینوشتها:

 

1-      آویشن داره مزدوج میشه و فکر کنم امسال از ایران میره.

 

2-      پارسال اسم اون پسر  رو تو گوگل سرچ کردم فهمیدم داره خارج از کشور دکترا می خونه و یه فعال سیاسی شده.

 

3-      عمو درگیر روزمرگی این زندگی ملال آور شده.

 

4-      دانای کل دچار سکوت زجر آور

 

5-      من تنها تر از قبل برگشتم سر نقطه اولم . همان دخترک ترسان 17 سال قبل.

 

 

      چه دور تسلسل مسخره ای!!!

 

 

تابعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:19  توسط juju  | 

 بالاخره اولین کتاب بوبو اسفند ماه گذشته چاپ شد و ماها حالا می تونیم سری توی سرا در بیاریم که بوبوی ما چنین است و چنان است. البته  بوبو بیشتر تو زمینه ترجمه مقاله های سینمایی با نشریات مختلف همکاری می کنه که ماهنامه ادبی گلستانه یکی از اونهاست.

فکر می کنم برای کسایی که به تاریخ و علی الخصوص دوران هیتلر علاقه دارن کتاب " دانشمندان دوران هیتلر " { سیاست و جامعه فیزیکدانان رایش سوم } از آلن دی بیرچن و ترجمه بوبوی ما جالب و خوندنی باشه.

این کتاب به مبارزه علنی یا غیر علنی فیزیکدانان معروف اون زمان مثل  پلانک - ماکس بورن-جیمز فرانک و سیاست پاکسازی اون زمان می پردازه.شماره آخر ماهنامه گلستانه دو صفحه خودش رو به معرفی این کتاب اختصاص داده به انضمام ترجمه یک مقاله سینمایی از آقای پدر.

 کتاب   " وقتی برای خوردن به سراغ یخچال می روید یک صندلی برای نشستن بردارید!" کتاب دومیست از بوبو  که تنها ویراستاریش به عهده اش بوده و بیشتر یک کتاب روانشناسی جالبه که به چاقی از زاویه دیگه ای نگاه کرده. من خیلی از این کتاب خوشم اومد چون  بعد مدتها یه کتاب در زمینه چاقی و پرخوری خوندم که اصلا نصیحت و از اینجور حرفا توش نبود و آدم تا آخر کتاب رو با علاقه دنبال می کرد.

انتشارات سمام ناشر این دو کتاب بوده.

کتاب جالب توجهی که می خوام اینجا معرفی کنم  و به شخصه خیلی خیلی باهاش حال کردم " خوبی خدا " ترجمه امیر مهدی حقیقت و از انتشارات ماهی بود .شاید می تونم به جرات بگم بعد مدتها یکسری داستان کوتاه خیلی ساده و تکون دهنده خوندم که نظیرش رو چاپ نکرده بودند.ترجمه یکسری داستانهای کوتاه از نویسنده های مختلف که یا برنده جایزه ادبی نوبل شدهند یا داستانشون تو روزنامه های معروف کلی سر و صدا به پا کرده بود.

پ.ن۱ :تمام مدت موقع خوندن این کتاب به یاد محسن- علی حیدری و دکتر حامد بودم. نمی دونم چرا احساس می کنم این کتاب خیلی برای اونها جالب می تونه باشه.

پ.ن۲: شرمنده برای یک مصاحبه کاری تهران بودم . تا بیام وبلاگاتون رو بخونم طول میکشه.کامپیوترم هم هی بازی درمیاره و این سایت هم شده بلای جون من و این امیر بیچاره که با خرده و فرمایشات بنده مونده معطل که ابروی سایتم رو هشتی کنه یا مدل ماهواره ای. فرم سایت رو شبیه همون وبلاگ قدیمیم توی بلاگفا کردیم که شماها تا می خواین شکلک بذارین

تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:53  توسط juju  |