تبليغاتX
یادگاردوست

با وارد شدن به چهارمين سال وبلاگ نويسي و كند شدن خطوط اينترنت در شهر رشت ؛ دل و دماغي براي نوشتن شرح ماوقع آنچه كه در شهر ما اتفاق افتاده خيلي در من كم شده .شايد بيشتر بي انگيزگي من در ننوشتن مطلب بر گرده به ترسي كه اين روزها در من هست و مانع ميشه مثل خيلي از مردمي كه توي تهران يا شهرهاي ديگه به علت مخالفت در تقلب فاحشي كه در انتخابات رخ داده از خونه بيرون برم و اعتراض كنم. حس مي كنم دقيقا شبيه همون آدم بزرگهايي شدم كه مسافر كوچولو دركشون نمي كرد . اين حس ترسو بودن باعث ميشه از خودم خجالت بكشم.هرچند در آخرين روزهاي انتخاباتي من تصميم گرفتم مثل خيلي از مردم راي بدم اما اون شور حال 2 خرداد در من نبود و نیست که متاسفانه این روزها از راي خودم دفاع كنم.

 شهر رشت همپاي با تهران و ساير شهرهاي بزرگ ايران اعتراضات خودش رو از روز يكشنبه صبح شروع كرد به طوري  كه دانشجويان دانشگاه گيلان در روز يكشنبه دانشكده فني و انساني رو تحت كنترل خودشون در ميارن و همون روز بعد از ظهر  با تجمع در دانشكده علوم پايه واقع در منظريه رشت تحصن اعتراض آميزشون رو ادامه ميدن. روز دوشنبه دانشجويان امتحانات دانشكده فني- معماري – انساني رو لغو مي كنند و دانشكده كشاورزي رو هم تحت كنترلشون در ميارن كه با شناسايي و تهديد عده اي از دانشجويان توسط نيروهاي لباس شخصي و همكاري دانشگاه در حمايت از دانشجويان اعتراضات دانشجويي با هماهنگي و مديريت خوبي جهت دهي ميشه ,به طوري كه بر اساس گزارش عده اي از دوستان كه در بعد از ظهر روز يكشنبه در دانشكده علوم پايه در تحصن شركت داشتند درهاي دانشگاه توسط كاركنان دانشگاه بسته شد و مانع حضور نيروهاي ب س ي ج- و نيروهاي موسوم به لباس ش خ ص ي در دانشكده شدند. يكي از شعارهاي دانشجويان در اون روز " نيروي انتظامي سبز تو هم قشنگه " بوده. طبق صحبتهاي دانشجوياني كه در اين تحصن شركت داشتن نيروي انتظامي در اون روز نهايت همكاري رو در كنترل اوضاع  و كمك به دانشجويان انجام داد.

براي اينكه تجمع به ضرب و شتم دانشجويان توسط ب س ي ج منجر نشه رئيس دانشگاه اجازه ميده كه سرويس دانشجويي وارد دانشكده علوم پايه بشه اما به محض بيرون اومدن سرويسها نيروهاي ب س ي ج ي با حمله به شيشه هاي اتوبوس و ايجاد سر و صدا فضاي رعب و وحشت در دانشجويان ايجاد مي كنند به طوري كه عده اي از دخترهاي داخل سرويس غش مي كنند و دست عده اي از پسرها توسط شيشه هاي شكسته شده خونريزي پيدا مي كنه. در ادامه حمله نيروهاي لباس ش خ ص ي به مردمي كه در كنار دانشكده علوم پايه شاهد اين تجمع اعتراض آميز بودن نيروهاي بسيجي با شلاق- ب ات و م- و شوك الكتريكي عده اي از مردم رو مجروح مي كنند.

 در ادامه تظاهرات دانشجويي همزمان با راهپيمايي اعتراض آميز تهران مردم از دانشكده علوم پايه به سمت پارك شهر و استانداري سابق حركت مي كنند كه با توجه به مشاهدات شخصي خودم نيروهاي ب س ي ج ي ب ات و م به دست مردم رو متفرق مي كنند . شنيده شده كه در يكي از مناطق شهري رشت به يكي از شهروندان شليك شده . البته درباره صحت و سقم اين خبر  من بي اطلاعم!!!!

پ.ن 1: با توجه به حضور من در يك هفته نامه سراسري جديد در شهر رشت به تيتر اول روزنامه از طرف اداره ارشاد اشكال شديد گرفته شده و فعلا نشريه ما تا معلوم شدن وضعيت اعتراضات دست نگه داشته و شماره اين هفته به زيرچاپ نرفته.        

پ.ن2: چهارسالگي وبلاگ نويسيم اين روزها در عزاي عمومي شهرونداني كه توي اين راهپيماييها كشته شدند گم شد.   

پ.ن 3: امروز در مسجد فاطميه شهر رشت در منظريه رشت كه محل دائمي نيروهايي ب س ي ج ي هست قراره به احترام كشته شدگان تجمع صورت بگيره كه من هنوز اطلاعي درباره اين تجمع ندارم.

پ.ن۴: به علت کندی خطوط اینترنت در سمت محل زندگی خودم این پست از خانه پدری اپ شده تا اطلاع ثانوی از خواندن نوشته های شما محرومم.         

 

تابعد...                                                                                                               

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 15:54  توسط juju  | 


با توجه به اینکه این روزها پای صحبت هر کس می شینی روند برگزاری انتخابات و رئیس جمهور احتمالی زیاد شده و همه به نوعی برای خودشون مفسر وقایع 4 ساله ایران و مسائل بین المللی شدند، منم  توی این جریان جوگیری اخیر یک مرتبه گیر افتادم شاید هم بهتر بگم یه جورایی بر سر دوراهی رای دادن و ندان موندم . اینکه توی این 4 سال چه بر سر ایران و اقتصاد وابسته به نفتش اومد و ذخیره ارزی کجا رفت و سهم من و شما از پول نفت ایران چرا  سر از غزه و لبنان و القاعده در اورد جای تعمق زیاد داره. اینکه چرا اون شور 2 خرداد سال 76 دیگه در من نیست شاید بخاطر چیزهای زیادی بوده که دیدم. یادم نمیره اون سال ما رای اولی بودیم و امتحانات ثلث سوم بود و ما تو دبیرستان شاهد درس می خوندیم. جنجال بوسیده شدن عباس کیارستمی توسط ژولیت بینوش موقع گرفتن جایزه نخل طلای کن لابه لای شور انتخاباتی زود گم و گور شد و کسی اونقدر شور حسینی اش بر  انگیخته نشده بود که فریاد وامصیبتا سر بده که هنر ما به سمت و سوی ابتذال کشیده شده و بحث بردن و نبردن خاتمی اونقدر ما رای اولی ها رو سر شور اورده بود که توی اون جزیره زنان تحت کنترل ناظم و مدیر یواشکی برای خاتمی تبلیغ می کردیم و بعد از بردنش اونقدر دچار این یقین بودیم که آری " مردی می آید کسی بهتر کسی که مثل هیچکس نیست " که باورمون نمیشد سید همیشه خندان شاید 4 سال بعدش برای موندنش توی عرصه سیاست گریه سر بده و بگه نذاشتن من کار کنم .

 اینکه چقدر توی اون هیجان بردن خاتمی احساس بودن می کردیم بماند. اما چیزی که الان بر سر اون دختر بچه پر شر و شور افتاده  اینه که با وجود خبرنگار شدنش یه کرکره بزرگ و کلفت جلوی چشماش کشیده و گوشاشو با چوب پنبه بسته و خودشو از جریان انتخابابت دور نگه داشته و یه جورایی این کشور و سیاستش براش بی اهمیت شده.

مناظره تلویزیونی احمدی نژاد و موسوی رو که میدیدم  خیلی خوشحال شدم که 4 سال پیش توی اون انتخاب بین بد و بدتر گیر نکردم و اصلا رای ندادم. هرچند این روزها فکر می کنم می خواستم  با رای ندادنم یه جورایی دهن کجی کنم به سیاستمدارا و اجازه ندم که به شور سیاسیم توهین بشه. یعنی بد رو بخاطر اینکه بدتره نیاد روی کار مجبور نشم انتخاب کنم. حسی که دیشب بعد از دیدن مناظره کاملا بچگانه احمدی نژاد دیدم این بود که وای خدایای این آدم اصول اولیه یک مناظره سالم رو بلد نیست چه طوری این 4 سال ایران سرپا موند ؟!!! نه اینکه موسوی خیلی عالی توی این مناظره جواب داد اما همون آرامشش موقعی که انگشت اتهام احمدی نژاد سمتش بود- همون طبقه بندی و کلاسه شده صحبتهاش با مثالهای خاصش که بیشترش به کارها و رفتارهای ناپخته سیاسی احمدی نژاد بر می گشت- همون جسارتش در تذکر دادنش به احمدی نژاد موقعی که وسط صحبتهاش پریده بود باعث شد که ملت ایران بعد از سالها چیزی رو در رسانه ملی ببینند که به نوعی بی نظیر بود. اینکه احمدی نژاد دیشب خیلی بی کله به امپراطوری خاندان هاشمی توی تلویزیون تهمت زد دو حالت داره 1 – این آدم ترسی از این افراد نداره و می خواست شجاعت و جسارتش رو به مردم زود باور ایران نشون بده  2-این آدم با مظلوم نمایی  توی تلویزیون به کل ملت ایران در همه جای دنیا بفهمونه که در عرصه رقابت تنهاست و کله گنده های مملکتی طرفدار رقیبش هستن و اصلا این رقابت منصفانه نبوده و  نیست  و اینجوری عده ای از آرا رو به سمت خودش متمایل کنه.

آیا دلیل حمایت خیلی از آدمهای مهم سیاسی از موسوی به کار آمدی این آدم بر میگرده یا دلیلش حذف احمدی نژاد از پست ریاست جمهوری ایرانه  یکی از اون مورادیه که خیلی برام جالب شده. هنوز برای رای دادن قانع نشدم. چه فرقی می کنه تمام این 4 نفر برای حفظ نظام تلاش می کنند اما با روی کار اومدن کی وجهه سیاسی و بین المللی ما کمتر از بین میره و کمتر به ایران و ایرانی جماعت توهین میشه الان مهم تره. مسلما دوران نخست وزیری موسوی و اصلا خود این آدم که سالها پشت پرده انقلاب بوده و یک مرتبه رقیب سر سخت احمدی نژاد شده باید برای مردم ایران جای سوال باشه. دلم برای دختر- پسرای تازه بالغ شده که این روزها به امید از بین رفتن گشت ارشاد توسط موسوی حامیان مرد سبز پوش شدند بیشتر می سوزه. حس می کنم شعور سیاسی خیلی از ماها طی سالهای 76 تا 88 طی فراز و فرودهایی نظیر قتلهای زنجیره ای- 18 تیر- کوی دانشگاه- بستن روزنامه ها- و .... از اشتیاق به انفعال تغییر پیدا کرده و خیلی از جونای اون موقع دل و دماغ سال 76 رو ندارن و اگر هم رای میدن بازهم انتخاب بین بد و بدتره.  وشاید منم جزء این دسته بشم ؛ هنوز نمیدونم.و وای به حال جونای سال 88 که امیدوارم  بعد از 4 سال مثل من سرخوردگی پیدا نکنند.

 

پ.ن : از همه دوستان به علت اینکه مدتها نظری توی وبلاگهاشون نمی نویسم عذر می خوام. سرعت اینترنت اینقدر اینجا بده که برای نظر دادن کلافه میشم. امیدوارم به زودی طی امدادهای غیبی (لطف همسر جان) ما هم از اینترنت ADSL بهره مند بشیم.


تابعد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 12:14  توسط juju  | 

یکم بچرخ. اینجا که رسیدی به دوربین نگاه کن یه چشمک بزن . لبخندی بزن که همه دخترای مجرد به حالت غبطه بخورن. رسیدی به مادر داماد خم شو زمین رو عینهو کشتی گیرا ببوس. سعی کن به بابای داماد که رسیدی گونه هات قرمز بشن که  همه فکر کنن عروس نجیبی وارد این خانواده شده .همچین که یه درختی دیدی پشتش قایم شو تا داماد بخت برگشته مثل شاهرخ خان از بالای درخت سک سک کنه و تو مثل گلابی خورده ها براش عشوه خرکی بیای.خدایامتنفر بودم از این کارا. همه تلاشمو کردم تا جای ممکن زیر بار این ژانگولر بازیا نرم و نیفتم تو دام مسخره بازیهای تازه مد شده عکاس و فیلمبردار که فکر می کنند همه دخترا عشق سوفیا لرن شدن دارن و چون عروسن می تونند به اندازه مدلهای مجله ( پ ل ی ب و ی ) جلوی دوربین راحت باشن.

خدا میدونه برای پیدا کردن یه آتلیه عکاسی که منو مجبور به این حرکات سخیفه نکنه چقدر گشتیم . زبونمون مو در اورد به عکاس حالی کنیم به پیر به پیغمبر هنر عکاسیت برامون مهمه نه هنر ماستمالیزاسیون با فتوشاپت و اصلا ما چیزی به اسم آلبوم ژورنالی نمی خوایم و چهارتا عکس ازمون بگیر کلک کارو بکن و ولمون کن بذار بریم.

چقدر زر زر کردم بیخیال تانگو رقصیدن بشیم که آخه نه بابای ما رقاص بود نه مامانمون و اصلا من غیر از رقص قاسم آبادی که مال ولایتمونه رقص دیگه ای بلد نیستم ننه ات خوب بابات خوب بخاطر پر کردن فیلم عروسی نذار مسخره خاص و عام بشیم که بوبوی بنده اولین نفریه که به ریشم میخنده  فیلمبردار قبول نکرد که نکرد.

از صدقه سر دوستانمون عروسی چیزی در حد کازینو رویال شد یعنی اینقدر دختر و پسر اونجا رو پیست رقص ول میخوردن و می رقصیدن که فیلمبردار  من و موقشنگ رو وسط جمعیت گم کرد .  خلاصه اینکه من از عروسیم هیچی حالیم نشد چون یا در حال گاز گرفتن این و اون بودم یا در حال احوالپرسی و خوش و بش و شلنگ تخته انداختن.بگذریم.

همیشه میدونستم  بالقوه توانایی خوب بودن و خوب شدن رو دارم واگه این خوب شدن به صورت بالفعل در نمیاد بستر مناسبی براش محیا نیست. از تمام این شوخی ها گذشته به زندگی تازه آغاز شده خودم که نگاه می کنم و به عکس العملهای رفتاریم از خودم – انتخابم- روشی که استفاده می کنم برای ارتباطم با موقشنگ راضی راضیم. شاید خیلی زود باشه برای تجزیه و تحلیل خیلی از چیزها اما برای منی که مرتبا خودم رو حلاجی می کنم و قاضی شدیدا سختگیری برای خودم هستم  حس می کنم دارم  پایه های زندگی رو اینبار کج و کوله بنا نمیذارم.

از صدقه سر خوندن نوشته های خیلی از وبلاگ نویسها- از تجزیه و تحلیل زندگی خودم  توی این 3 سال و خرده ای که گذشت – از رو راست بودنم با موقشنگ سعی کردم چیزهای خوب رو در خودم تقویت کنم و تلاش کنم رفتارهای خام خودم رو در قبال خیلی کارها کمتر کنم. این چیزهای خوب صرفا کدبانو گری یا احساس مسئولیت نسبت به زندگیم نیست. این چیزها برای من طبقه بندی شده و کلاسه شده است و به نسبت اولویتی که برام دارن پر رنگ یا کمرنگش می کنم و ایمان دارم که اگه همین حساسیت و شفافیت رو با خودم و موقشنگ داشته باشم کمتر دچار سوء تفاهم های رایج اغلب زن و شوهر میشم. البته الان اینها در حد ادعاست تا عملی کردن تک تک اولویتها خیلی راه هست.

در هر حال چه من یک زن شاد و راضی از کار در بیام یا یک زن ناراضی که مدام زیر آبی میره بخش اعظم این اتفاق به خودم برمیگرده که چقدر میخوام و تلاش می کنم که خوب زندگی کنم و برای این خوب زندگی کردن چقدر از غرور و منیت و ... خودم میگذرم.

و سر آخر اینکه من بعد چند هفته تاخیر برگشتم به دنیای وبلاگ نویسی و فعلا ادامه اش میدم.

 

پ.ن : این روزها تو فاز نیمه مجردی هستم یعنی موقشنگ رفته بیل بزنه و آخ  یک حالی میده توی خونه خودت باشی و هر کاری دلت خواست انجام بدی و کسی نپرسه جوجو داری چه غلطی می کنی

 

تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 17:7  توسط juju  | 

درست حس و حال مسافر كوچولو رو دارم موقعي كه اختركش رو تميز مي كرد. اين مدت كه آروم آروم همه وسايلم رو از اتاقم بر ميداشتم حس مي كردم عين مسافر كوچولو قراره به مسافرتي برم كه پر از اتفاقهاي عجيب وملاقاتهاي تازه با افراديه كه تو مسير زندگيم قرار مي گيرند و به نوبه خودشون تغييري تو مسير زندگيم ميدن. كمتر از دو روز ديگه به عروسي مونده و اين روزها خونه تازه من آروم آروم شكل واقعي يك خونه رو به خودش ميگره و اونقدر تازگي و انرژي و آرامش توش موج ميزنه كه بر خلاف دخترها كه موقع رفتن از خونه پدري ناراحتن من خوشحال و خندان دوست دارم برم توي اون خونه بلكه از اينهمه تلاطم دروني راحت بشم و كمي زندگي رو آرومتر بگذرونم. آويشن حرف قشنگي ميزد مي گفت: ازدواج باعث ميشه تو آدمي بشي كه دوست داري باشي. كارايي رو مي كني كه دوست داري انجام بدي چون هيچكسي هيچ پيش زمينه ذهني ازت نداره و ازدواج فرصت خوبيه براي بهتر شدن. و باز به قول آويشن ازدواج بهانه ايه براي اينكه ديگران تو رو بيشتر جدي بگيرن.اين روزها كم كم به حرف آوي ايمان ميارم كه شايد اين راهي باشه براي رشد شخصيتي آدمها و اين خودماييم كه مي تونيم همونجوري كه سالها زندگي مي كرديم زندگي كنيم يا تصميم بگيريم انسان متفاوت تري باشيم. هرچند هميشه ازدواج رو براي همه تصور مي كردم الا براي خودم. هرچند به قول دوستانم ازدواج من شوك بزرگي براي خيلي ها بود. هرچند خيلي از آدمهايي كه تصوراتشون درباره من – نوع نگاهم به مقوله ازدواج- حق و حقوقم- كارهاي روتين زندگي و غيره و ذالك زمين تا آسمون با من و ايده آلها وطرز تفكراتم فرق مي كرده ولي اين روزها وقتي به عكس خودم كنار موقشنگ نگاه مي كنم دختري رو ميبينم كه مصممه خوب زندگي كنه و اين چيزيه كه تازگي ها در من ايجاد شده. راسخم براي بهتر شدن. بگذريم حرفها دارم براي نوشتن ولي فرصت نيست فقط بدانيد كه 1-10 فروردين درستراس ساعت 12 ظهر عقد ما تمام شد و تنها روز زندگي ما خواهد بود كه از 24 ساعت ما 12 ساعت مجرد بوديم و 12 ساعت متاهل!! 2- شايد اگر دوستم آويشن نبود من چنين تصميم مهمي رو نمي گرفتم. مديون تمام راهنماييها و هل دادنهاي خواهرانه اش هستم و شرمنده مهربانيش وقتي ديدم از نروژ براي عروسي من اومده. آبجي چاكرمنديم دربست. 3-هميشه از عروس شدن و لباس عروس پوشيدن و توي يك شب مورد توجه يك عالمه آدم واقع شدن متنفر بودم. متنفرم كارايي رو انجام بدم كه مجبورم و خدا ميدونه چقدر بايد عكاس و فيلمبردار و باقي متخصصين ژانگولربازي رو به سرحد جنون برسونم تا كارايي رو انجام بدم كه عروسهاي ديگه انجام ميدن . 4-خدارو هزاران بار شكر كه ازدواج و ديد زن من شوهر من توي ما به وجود نيومده و رابطه هنوز به همون صورت دوستانه و صميمي خودش باقي مونده. هرچند به قول موقشنگ تفكيك اين دوتا خيلي سخت ميشه ولي براي من به شخصه اين رابطه اينقدر كارساز بوده كه تونستم تمام ترديدها- شكها- ترسها و خيلي از مسائل ريز و درشتي رو كه مي تونست براي شروع يك زندگي دردسر ساز باشه بخاطر نوع رابطه اي كه داريم حل كنم. 5- و ديگه اينكه همچنان تصميم دارم بنويسم و ازدواج مانع وبلاگ نويسي من نخواهد شد. شايد بنابه دلايلي مجبور به خودسانسوري بشم هنوز نميدونم. تا اينجاي كار تمام نوشته هاي ما يواشكي توسط موقشنگ عزيز خوانده شده از اينجا به بعدش الله اعلم. 6- در ضمن مثل سنجد برميگردم حتما تابعد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 10:13  توسط juju  | 

لازم نبود آسمون به زمین بیاد  یا قمر در عقرب بره تا من چنین تصمیم بزرگ و عجیبی بگیرم . فکر نمی کنم به غیر از خودم به کس دیگه ای توی اون لحظه فکر کرده باشم که گفتم بله من هستم.من نیاز به یک اطمینان خاطر داشتم از کسی که قرار بود انتخابش کنم تا یه مسیری رو با هم طی کنیم. تا کی و کجا و چه وقت رو واقعا نمیدونم. فقط مطمئن بودم که اینبار من خود خودمم بی هیچ نقشی . بی هیچ تظاهر و پرده ای . بی هیچ دروغی از زندگی گذشته و بی هیچ اما و اگری.

اینکه برای خیلی از آدمهای دور و برم که من رو بهتر میشناسن خبر ازدواجم تکون دهنده و شوک آور بود بابت اینه که من در فکر ازدواج- تعهد- مسئولیت پذیری یا در فکر درگیر شدن شدید از نظر احساسی به کسی نبودم. من به شدت می ترسیدم از روزی که از خود واقعیم دور بشم. یعنی اونقدر درگیر کارهای روتین زندگی بشم که یادم بره چی می خواستم از زندگی و روح من بین چرک لباس و پاک کردن لکه روغن از روی گاز دست و پا بزنه  و بشم  نمونه بارز یک زن مستاصل که از زندگیش کلافه شده.

خیلی زوده که بخوام بنویسم آدمی رو که انتخاب کردم متفاوت از مردهای دیگه است. اما شاید همین برای من کافی بود " این شخص من رو همینجوری که هستم با همه کله شقیها- با همه ترسها و تردیدها برای یک شروع- با همه یاغی گریها و عصیانها و ... خیلی چیزهای دیگری که در من هست و دخترهای دیگه کمتر انجامش میدن پذیرفته " بی اینکه بخواد یا سعی کنه من رو تغییر بده. من کنار این آدم خود خودمم.

1- این روزها به شدت درگیر سر و سامان دادن به خونه ای هستم که قراره از این به بعد من کدبانوش باشم و اگر کمتر می نویسم یا به کسی سر نمیزنم از این جهته.

2- از اونجایی که جد اندر جد من معلمند و دوتا خانواده فرهنگی به تور هم خورده و هم خودم و هم موقشنگ یه زمانی معلم بودیم تاریخ عروسیمون رو 12 اردیبهشت یعنی روز معلم گذاشتیم تا یه حالی به جماعت معلم داده باشیم.

3- یادمه چند سال پیش مدیر ( حاج واشنگتن) پستی در باب ازدواج – مهریه و شرایط سخت ازدواج نوشته بود که من در کامنتی براش نوشتم مخالف همه این رسم و رسوماتم اما چون هنوز نمی دونستم چقدر برای زندگی خودم قدرت اجرایی  دارم نتونستم توی بحثی که تو کامنت دونیش راه افتاده بود کمکی کنم. اما الان می تونم بگم مهریه من یک جلد قران ( ترجمه بها الدین خرمشاهی) و دو جلد دیوان شمس تبریزی شده. برای اینکار دلایل خاص خودم رو داشتم که شاید با معیارهای حال حاضر ایران و دیدی که نسبت به مهریه- طلاق و رسومات رایج هست نخونه. در اینکه ازدواج ریسکه شکی ندارم اما ترجیح دادم خودم رو با معیارهای خاصی که دلم می خواست ارزش گذاری کنم و به مردی که به عنوان شریک زندگی انتخابش کردم اطمینان داشته باشم .همین. ( در ضمن به هیچ وجه داغ نبودم و جو گیر نشدم هر کس دیگه ای هم بود من مهریه نمی گرفتم  و سر این خواسته ام جنگیدم )

4- لحظه هایی هست توی زندگی من که نمیدونم چه طوری باید بابت به وجود اومدنش شکر کنم. تمام اون گریه های شبانه تمام اون خرد شدن روح- تمام اون دست و پا زدن و گیجی تمام شد. این روزها به عقب که نگاه می کنم تجربه می بینم و لطف خدا در آزمایشی که هرچند سخت بود اما کمک کرد تا غرورم رو کنار بذارم و کاری کنم که زندگیم رو عجیب تغییر داد.

5- و در آخر اینکه من  رو  روز 10 فروردین واسه مو قشنگ سند زدن( تریپ بنگاه داری بخونید)


تا بعد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 1:16  توسط juju  | 

1- واقعا نمیدونم چرا شب یلدا وقتی داشتم بعد 3 سال موش و گربه بازی به موقشنگ جواب بعله سمبلیکی میدادم  به قول قاطبه ایتالیا ایتالیا یک تیغ دو سوسمار این زبون منو نبرید تا من روزی هزار بار به غلط کردن و چه کنم چه کنم نیفتم که آخه آبت کم بود نونت کم بود این تصمیم عجیب و غریبت واسه چی بود !!!.انگار همچین که تصمیم میگیری یه زندگی دونفری رو شروع کنی خاله خانباجی  و همسایه و دارسایه هرچی داستان مهیج و محیر العقول توی چند سال زندگی زناشوییشون واسشون اتفاق افتاده با آب و تاب چنان مسلسل وار برات تعریف می کنند که اگه دل و جرات مادر فولاد ذره رو هم داشته باشی باز از ازدواج می ترسی و شبا با فریاد نه نه من ازدواج نمیکنم از خواب می پری.آقا من نتونستم به مردم حالی کنم اگه شوهر شما دست روتون بلند می کنه اما براتون زنجیر طلای 18 عیار میخره حتما از عشقش نیست یا مثلا فلانی اگه سر شوهرش کلاه گذاشته و مردش رو از هستی ساقط کرده یه زن موفق به حساب نمیاد  و اصلا آقا یکم دندون رو جیگر بذارید من برم سر خونه و زندگیم تا ببینم من زن ونوسی هستم و موقشنگ مرد مریخی!!! نمیذارن که.

2- حالا چرا اینا رو گفتم؟ دیگه رسما و واقعنی ما رفتنی شدیم. اینکه حالا چرا من به قول بچه ها یکهویی زدم تو کار ازدواج و تعهد دلایل خبیثانه ای داره که نمیدونم اگه تا قبل عقد اینجا بنویسم موقشنگ از نظرش بر میگرده یا نه؟!! خدایی مردی که 15 روز سر کار باشه 15 روز در کنار زن و زندگیش یه مورد هیجان انگیز و فوق العاده جالب برای هر زنی علی الخصوص من نمی تونه باشه؟ ؟؟؟؟یعنی من و موقشنگ 15 روز فرصت داریم از تنهایی و مجردی لذت ببریم وخب شبها از غصه بالشمون رو خیس کنیم ولی همچین یه نموره قدر همدیگه رو مثلا بیشتر از خیلیها بدونیم و موقعی که باهم هستیم کمتر بهم گیر بدیم . ( توجیه در حد آبدوغ خیاره میدونم ). واسه همین دیدم اگه موقشنگ رو از دست بدم دیگه تا آخر عمر نمی تونم یه همچین مرد ایده آلی پیدا کنم که 15 روز غر نزنه عیال شام چی داریم ؟ یا ضعیفه باز رفتی خونه ننت!!

3- اگه بگم تو خونمون همه دارن با دمشون گردو میشکنن شما میگید دم عروسی حساس شدم. بوبو اسم موقشنگ رو آقای نجاتی گذاشته. ( یعنی آقایی که میاد اینا رو از دست من نجات میده ) . نیوشا هربار که با موشقنگ تلفنی صحبت می کنم سجده می کنه بلکه موقشنگ زودتر بیاد و منو ببره. از الان اتاق بنده رزرو شده برای مادر جان بنده که بساط میز طراحی و دم و دستگاه تابلوهاشو بیاره اینجا و صد البته اتاق بنده عینهو بازار رضای خودمون پر وسایلیه که من باید با خودم ببرم و به خدای احد و واحد لال بشم اگه دروغ گفته باشم 50 سانت راه هست که من توی اتاقم از اینور به اونور برم. یعنی در واقع از روی وسایل پرواز می کنم. از بس من دست و پا چلفتی به این تیر و ترکه ها خوردم مثل زنایی که از دست  شوهراشون  کتک میخورن دست و پاهام کبوده.

4- وقتی میگم هیچ چیز زندگی من شبیه باقی آدمها نیست میگین میخواد متفاوت باشه. هنوز مراسم بله برون انجام نشده و مراسم در حد یه خواستگاری معمولی انجام شد من و موقشنگ دوتایی رفتیم تهران خرید عروسی – بعد تاریخ عروسی مشخص کردیم رفتیم دنبال تالار و عکاس و خونه و .... خب 10 فروردین هم  به طور فرمالیته میخوایم یه بله محکم و کوبنده به این موقشنگ بگیم که دیگه هیچ وقت بعد ما هوس یه زن دیگه به سرش نزنه. با این روند کاری هچل هفتی که در پیش گرفتیم می ترسم عین هنرپیشه های هالیودی زبونم لال روم به دیفال بچه مون تو مراسم عروسیمون ساقدوشمون باشه.( خدا به دور)

5-23  اسفند سایت یادگار دوست یکساله شد. دات کام شدنم رو مدیون بزرگ مرد کوچک و لطف بی انتهایش هستم که تمامی نداره و امسال هم انگار باز خجالت زدم کرده و این آدرس برای سال آینده هم تمدید کرده. از من که گذشت ولی خیلی عالی میشه داماد خودم بشیا.

6- کتاب دوم بوبو هم توی این گیر و دار عروسی و داماد بازی بعد سه سال از دست ارشاد در رفته و چاپ شده فکر می کنم کتاب " مرزهای زناشویی" برای یه تازه عروس و تازه عروسان تاریخ مصرف گذشته چیز  جالبی باشه. کتاب توسط انتشارات دانژه چاپ شده.

مرزهای زناشویی

7- به طرز مرگ آوری کار سرم ریخته و فرصت یک دل سیر خوندن و یک نفسی نوشتن و چت کردن با دوستان رو ندارم. دلم برای خوندن نوشته های شما نافرم تنگ شده. تنها کار مفیدی که میکنم گزارش دادن لحظه به لحظه از روند کارام به آویشنه که از راه دور کنترل نامحسوس روی روند زندگی من داره و با فحشهای گاه و بیگاهش یادم میاره باید مثل آدم زندگی کنم و اینقدر توی رابطه ام با موقشنگ جفتک نندازم.

۸-از فردا برای تمدد اعصاب چند روزی میرم نوشهر و خب به هیچ تماسی یا هیچ اس ام اسی جواب نمیدم. این روزهای آخر دوران مجردی رو میخوام با خودم خلوت کنم. بنابراین از همینجا نوروز و سال جدید رو به همه شماهایی که این مدت نوشته های من رو خوندید. توی شادیها و غمهای سال 87 با نوشته هاتون راه جدیدی نشونم دادید تبریک میگم و امیدوارم تو سال 88  انسان متعالی تری بشیم. بودن شما به عنوان دوست توی مسیر زندگیم نشونه ای از لطف خدا بوده شک ندارم . هرجا هستید هر کاری که می کنید هر آدمی که هستید من به بودن شما – به تلنگرهاتون- به تیکه هاتون- به شیطنتهاتون عادت کردم. حالا اینبار برام دعا کنید.

۹- جهت روشن شدن اذهان عمومی شدیدا تکذیب می کنم ۱۰ فروردین عروسیمه. تاریخ عروسی به زودی و متعاقبا از همین تریبون اعلام خواهد شد

 

تابعد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 1:16  توسط juju  | 

چندماه قبل از اومدن دوباره موقشنگ شروع به نوشتن یک کتاب کرده بودم به اسم " زنانگی یواشکی" که الان مدتهاست دست بهش نزدم تا شاید فرصتی پیش بیاد که دوباره دل و دماغ نوشتن پیدا کنم. برگشتن به خاطرات گذشته که همش شیرین هم نیست کمی آدم رو اذیت می کنه ولی باعث میشه خودت جواب خیلی از سوالاتت رو به خودت لااقل بدی.

.

.

.

فكر مي كنم خيلي از ما زنها تو زندگيمون يه سري راز داريم كه تاحالا به كسي نگفتيم. يه سري كارها كرديم كه كسي خبري نداره ازشون-يكسري چيزها تجربه كرديم كه نبايد زودتراز يه سني مي فهميديمشون و خيلي از ماها درباره اين چيزها هيچوقت با كسي حرفي نمي زنيم. زنها از مرموز بودن لذت مي برند. شايد توي طبيعتشونه. ياد گرفتن كه يواشكي زنانگي كنند. كسي به اونها ياد نداده كه زنانگيشون رو داد بزنن.توي جامعه اي زندگي مي كنيم كه اگه رفتارمون با الگوهاي زنانه رايج نخوره فورا بهت يه برچسب معلوم الحالي مي چسبونن و هركاري هم بكني ديد آدمها عوض بشو نيست كه نيست. بنابراين همه به نوعي زندگي مخفي دارند و هيچوقت تو نمي توني از كاراشون سر دربياري. اين يه پيمانه براي همه زنها كه هيچوقت حرفي از زندگي گذشته شون نزنند و نسل به نسل هم اين سكوتشون ادامه داره. ولي من از زماني كه لذت زن بودن رو فهميدم طغيان كردم. حس كردم يه جايي يه روزي يه كسي بايد اينقدر شجاعت داشته باشه كه بلند داد بزنه زنه و بايد ياد بگيره و ياد بده. وقتي من بلد نباشم چه طوري مي تونم به دخترم ياد بدم از روح و جسمش لذت ببره؟؟!!. بر فرض مثال هم كه خودم زنانگي كرده باشم اينقدر جسارت دارم يه روز با دخترم بشينم به حرف زدن و همه خاطراتم رو سير تاپياز براش تعريف كنم؟ شك دارم. خيلي شك دارم. واسه همين تصميم گرفتم برگردم به گذشته ام تا بفهمم چرا كم زنانگي كردم ؟ خيلي برام مهمه يه سري خاطرات دوباره زنده بشه تا بفهمم تقصير كي بوده؟نمي خوام قرباني زنانگي خودم بشم.

تازگيا خيلي زياد به بچگيم فكر مي كنم. دنبال يه ردپاي واضحم تا بفهمم كي و كجا و چي بوده كه من از اتفاق افتادنش ترسيدم و اون رو ازيادبردم و ترسش تا الان برام مونده؟!! مدام دنبال همين ردپاها هستم. حس مي كنم عين خانم مارپل دارم تو گذشته ام سرك مي كشم و دنبال يه متهم يا يه جاني بالفطره مي گردم كه گناه رو بندازم گردنش.

هيچ چيز مسخره تر از اين نيست كه تو عاشق باشي و وانمود كني كه كه طرف برات اونقدرها هم مهم نيست. اين نقش بازي كردن زنها خيلي جالب توجه مي تونه باشه. اينكه خيلي از ما زنها ناخواسته وقتي به مرحله اي مي رسيم كه قلبمون يه لرزش خفيفي رو توي خودش احساس مي كنه زود كنترل قلب رو دست عقل ميسپاريم و لعنت به عقلي كه هميشه مو رو از ماست ميكشه و نميذاره رها باشي توي روابط خصوصيت.

نگاه كه مي كنم ته دلم به زناي معلوم الحال حسادت مي كنم. فكر مي كنم خيلي خوب نداي جسمشون رو شيدن. بدنشون براشون غريبه نيست. هرچند راهي كه دارن ميرن جايي براي يه زندگي دائمي براشون نداره و چندصباحي با كسي هستند و باز يك نفر ديگه. اين نوع زندگي هيجان انگيز تر از 50 سال زندگي همراه با سگ دو و داد و فرياد بچه و غرغر شوهر و مادر شوهر نيست؟!! شايد ته دل خيلي از ماها اين نوع سركشي و لجام گسيختگي رو بخواد اما كيه كه بلند داد بزنه گور پدر قانون مسخره تك شوهري؟ همه زنها به نوعي توي بيشتر زندگيشون به خودشون اول از همه خيانت مي كنند؛ چون ياد نگرفتن بشنون چي ميخوان. خوب گوش دادن رو بلد نيستن. اصلا زبان خودشون رو خودشون هم نميدونن. يه جوايي هميشه سردرگمند. انگار يه چيزي رو كه خيلي مهمه يه جايي گذاشتن و الان هرچي ميگردن پيداش نمي كنند. چي مهم تر از هويتي كه مادرهامون نسل به نسل ازما و خودشون و دختراشون ونوه هاشون و از جامعه بزرگ زنها دزديدن؟

اينجور مواقع هميشه دلم مي خواد تمام دادم رو سر مادرم خالي كنم. حس مي كنم سهم منو از زن بودن دزديده. واسه همينه كه الان دوست دارم ارتباطهايي رو با مردها شروع كنم كه براي تصميم گيري نهاييم كمكم كنه. تازماني كه من براي خودم غريبه هستم؛ تا زماني كه هنوز نميدونم عكس العملم دربرابر رفتار نرمال مردها چه طوريه مسخره نيست وارد يك زندگي بشم كه ديگه بازي نيست و بايد قشنگ بازيش كني وگرنه رل اول رو از دست ميدي؟؟

.

.

.

پ.ن : اینا بخشی از اون کتاب ننوشته منه و خب الان یکم نظرم درباره ازدواج عوض شده. نترسید که وای فلانی تو که هنوز دغدغه داری چرا داری یه جون معصوم و بی گناه رو بدبخت می کنی که من فکر می کنم اون آدم درباره انتخاب من مدتها وقت داشته که فکر کنه و الان که داره این نوشته ها رو می خونه دیگه راهی برای برگشت نداره .

مگه نه؟

تابعد...

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 13:38  توسط juju  | 

اغلب دختر کوچولوها توی رویاهاشون بارها و بارها خودشون رو توی لباس عروس تصور کردند. شاید همون عروسک بازیهای کودکانه قدم اولی باشه برای یاد گرفتن مقدمات زنانگی و احساس مادری. شاید عروسک بازیهای من به ده بار در طول عمر کودکانه ام نرسیده باشه. نمیدونم کجای دوره بچگی من یکمرتبه پریدم وسط دنیای آدم بزرگها و یادم رفت عروسکها وسیله ای هستند برای بارور کردن احساسات زنانه. یادم نمیاد رویای عروس بودن داشته باشم. آنقدر متفاوت میدیدم ومتفاوت فکر می کردم که الان بارها و بارها وسط راه بلند از خودم و موقشنگ سوال می کنم : "جدا این منم که این تصمیم رو گرفتم ؟!!"

برای منی که بیشتر اوقات خلاف باورها و عرفهای جامعه عمل کردم و می کنم ازدواج یه مانع بزرگه برای راحت زندگی کردن. همیشه از ازدواج به خاطر دغدغه هایی که اطرافیان علی الخصوص جامعه و رسم و رسومهای مسخره اش به آدمها تحمیل می کرد متنفر بودم. برای منی که همیشه درگیریهای فکری خودم رو دارم چیزیهای اضافه بر سازمان همیشه هست که ذهنم رو درگیر کنه و همه اینها بار بزرگیه برای روح کوچک من. این روزهایی که گذشت جنگیدم که ثابت کنم ارزش من زن به تعداد سکه ها و نوع مراسم و هزینه ای که برای من صرف می کنند نیست. خیلی دلم می خواست تجربه متفاوتی از ازدواج می داشتم که درنوع خودش تک بود ولی مگر این غول بزرگ " ترس از حرف مردم " اجازه میدهد که ما آدمها زندگی کنیم. فقط باور کنید مطمئن شدم ما مردم ترسویی هستیم که بخاطر این ترس حاضریم بهای زیادی بپردازیم ولی عملا با این باورهای مسخر نمی جنگی!!.

کمی خسته شدم از این مسخره بازیهای اجباری مراسم . ناراحتم از اینهمه هزینه الکی که بی دلیل داره دور ریخته میشه و من هرچقدر خواستم اصلا نباشه ولی نشد که نشد. این روزها بیشتر از همیشه فشارای بیرون رو سر خانواده ام خالی می کنم و حس بد بچه بد بازهم سراغم اومده و خدا میدونه این کمبود اعتماد به نفسی که من توی خودم دارم و جلوی هیچ مقام گنده ای سر و کله اش پیدا نمیشه اما جلوی اونایی که نباید ببینند قد علم می کنه چطور داره این روزها با من بازی می کنه.

از مشاوره پیش از ازدواج با یک روانشناس بگیرید تا صحبت با یک وکیل برای فهمیدن حق و حقوق یک زن در قانون اسلامی و پر سو جو برای گرفتن حق طلاق و نخواستن مهریه ... کارایی بود که انجام دادم تا بدونم تصمیمی که می گیرم تا چه اندازه ریسک داره . خواه ناخواه ازدواج برای هرکسی همون هندونه ایی که باید خودت ببریش تا بفهمی چقدر شیرینه و دیگه به شرط چاقویی نیست که دلت خوش باشه اگه سفید از آب در اومد می تونی تعویضش کنی. بنابراین روی خیلی چیزهایی که دیگران براشون مهم نبود من تاکید زیادی داشتم. همینکه این آدم تونسته بود منو به مرحله ای برسونه که من بعد سالها تصمیم بگیرم ازدواج کنم خودش کلی قابل تفکر بود برای همه البته خیلی از کارها و رفتارهایی که توی شرایط مختلف من از این آدم دیدم کمک کرد تا من روی تصمیمم جدی تر باشم و از مواضعم به همین راحتی ها نگذرم و بیشتر از قبل مطمئن باشم که در شرایط حاضر زمانی –مکانی این آدم همون آدمیه که شاید بشه بیشتر از بقیه باهاش کنار اومد. این آدم یکم با بقیه فرق داشت. لا اقل منو همونجوری که هستم پذیرفت. با همین کله شقی ها , تند و تیزیها ,شیطنتهای ریز و درشت و دیوانگیها وطغیانهایی که خاص خودمه.

خلاصه روزهای عجیبی رو دارم میگذرونم. فشار کارهای روزنامه علی الخصوص توی دهه فجر از طرفی بدو بدو واسه جمع و جورکردن کارهای مراسم عروسی از طرف دیگه من بیش فعال رو کله پا کرده. دیگه شما کمی حق بدید که فرصت برای یک دل سیر نوشتن از سوال پیچ کردن استاندار برای آدم نمی مونه که.

این روزها فقط دعام کنید که آروم باشم و آروم بمونم و اینها آرامش پیش از طوفان نباشه.

گزارش افتتاح کشتارگاه دام از بنده در ادامه مطلب

تابعد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 1:16  توسط juju  | 

شما آمدی پس سوالی نداریم

به قول فلانی ملالی نداریم

شما آمدی غصه معنا ندارد

که گفته است ما حس و حالی نداریم

شما تارسیدی به ما باغبان گفت

که بر شاخه ها سیب کالی نداریم

از این چشم ابری وارونه پیداست

که ما تا ابد خشکسالی نداریم

شما بی تعارف بگویم چه خوبید

و ما بی تعارف ملالی نداریم

چه خوب است حالا به غم گفته باشم

ببخشید ما جای خالی نداریم


خاطرم نمی آید کی و کجا و چه وقت از " نیست", " هست " شدم. یادم نمی آید چه بودم و چه شدم و چه کردم . خاطرم نمی آید کودک گریزپای کوچه های کدام ده کوره ای می توانستم باشم یا نمیدانم شاید دخترک گیسو پریشان بادیه نشین صحراهای آفریقا که خرامان خرامان از پسرکان قبیله اش دل می برد و رو نشان نمیداد! نکند می توانستم جوانکی رعنا سوار بر اسب در دشتهای مغولستان بوده باشم!!! هیچ چیز خاطرم نیست!!نمیدانم موقع آمدنم لبخند به لب داشتم یا از ترس گریه می کردم.یاخته ای بودم که در رقابت با سایر یاخته ها جنگید که بماند . بماند تا چه کند را نمیدانم؟ هدف از ماندنش چه بوده باز هم نمیدانم؟ اما میدانم که می خواهم داستانم را آن گونه که خود می خواهم از این به بعد روایت کنم. شاید در چنین روزی که زاده شدم ماندگار شوم. نمیدانم.

28 سالگیم تمام شد. 30 سالگی این روزها نزدیکتر احساس می شود و آن بلوغ شیرین پختگی زنانگی بیشتر و بیشتر نوازشم می کند و آنچنان تلنگر می زند که نمی توانم خود را به خواب خرگوشی بزنم و از سر بچگی خود را به فراموشی خود خواسته بزنم تا یادم برود کجای راهم و کجا می خواهم بروم!!

پ.ن: شعر فوق هدیه تولدی بود از یک شاعر در روز تولد 20 سالگیم.


تابعد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 0:2  توسط juju  | 

وقتی آدم دوست داشتن رو تجربه می کنه به درکی از خودش میرسه که توی هیچ کتابی نخونده و توی هیچ فیلمی ندیده و هیچ بنی بشری هم براش توضیح نداده. خیلی مهمه که شعور احساسی تو تا چقدر گنجایش و پذیرش دوست داشتن و دوست داشته شدن رو داشته باشه و مهمتر از اون اعترافیه که خودت پیش خودت می کنی.من متاسفانه به این نتیجه رسیدم که تا الان نه معشوق خوبی هستم و نه عاشق خوب. از این جهت که به روش خودم عشق می ورزم و از ترس فرار و برقرار ترجیح میدم و نه آدمی هستم که بخاطر عاشقم زندگیم رو تغییر بدم و همه اینها دردیه که تو ناخواسته به آدمهایی که توی زندگیت میان وارد می کنی. اینکه چطور عاشقی کنی و چه طور عاشق کنی هنریه که من هنوز بلد نیستم.

درست 3 سال پیش زندگی من بین دو مرد می چرخید. دختری بودم مردد بین دو مرد که هردو دوستان صمیمی من بودند و در دو جای مختلف همکارم , چیزی شده بودم شبیه گزل فیلم نوبت عاشقی مخملباف. موقشنگ و دانای کل جای مو مشکی و مو طلایی رو گرفتند و من  زنی بودم که نمیدونست از دوست داشتن چی می خواد و فقط فرار می کرد که گیر نیفته. موقشنگ تلاش می کرد من رو از اون حصار سفت و سخت عقاید بسته ام بکشه بیرون بلکه امیدی باشه به نزدیک شدن, دانای کل ساکت می ایستاد تا من خودم سمتش برم و دقیقا هم همینجور شد.

یکسال و نیم پیش اون روز لعنتی 16 خرداد 86 موقشنگ از زندگی من رفت بیرون. نمی تونستم بفهمم چرا رفته . چرا به دوست بودن اکتفا نکرده و می خواسته عاشق بمونه. نفهمیدم دلایل خیلی از کاراش تا  زمانی که من خودم از دانای کل جدا شدم. تازه اون زمان بود که فهمیدم اوه رفتن اون آدم از روی دوست داشتن بوده و من از بس درگیر خودم و زندگیم بودم که فرصت دیدنش رو به خودم نداده بودم.نمی خواستم به چشم معشوق نگاهش کنم .نمی خواستم مردی رو وارد زندگیم کنم که نمیدونست با خودش و احساساتش چه کنه.

دوستی ما با موسیقی شروع شد و با یک موسقی هم تموم شد. آخرین روزی که دیمش 3 نوار به من داد که من همینجور دست نخورده گداشتمش توی کمدم تا سر فرصتی که خودمم نمیدونستم کی میرسه گوش بدمشون. تا 5 آبان امسال که به شدت درگیر خودم و فلسفه دوست داشتن بودم یکی از نوارها رو به اسم " ابریشم طرب" گذاشتم توی واکمنم و شروع کردم به خوب شنیدن.  حزن صدای دوتار و ناله ای که توی صدای خواننده بود به کنار رسیدم به اینجا که خوند " تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست خاک بر فرقش نشیند آنکه یار از من گرفت "  یخ کردم. گر گرفتم و چنان نصفه شبی بلند گریه کردم که حالم بد شد.

تازه فهمیدم وای تا الان من درگیر این بودم که چرا آدمهای مهم زندگیم احساساتشون رو اونجور که من می خوام نشونم نمیدن و نخواستم ببینم آدمهایی رو که عمیقا دوستم داشتن ولی زبان احساسشون متفاوت بود از زبان احساسات من. بنابراین هیچ وقتم نتونستم کسی رو پیدا کنم شبیه خودم رفتار کنه و همیشه تو اوج شلوغی دور وبرم تنهایی وحشتناکی رو حس می کردم که شاید هیچکسی باورش نشه.  تازه بعد از جدا شدن از دانای کل بود که فهمیدم چقدر من با رفتار و کارهای عجیب و غریبم خاطر دیگران رو آزرده کردم و به نوعی از دوست داشتن و صبرشون سوء استفاده کردم و دردی رو نصیبشون کردم که الان تازه داشتم خودم حسش می کردم.

 تنها کاری که می تونستم برای موقشنگ انجام بدم نوشتن نامه ای بود که نشون بده من فهمیدم کارش رو. متن نامه چیز خاصی نبود جز یک تشکر از تمام تلاشهای 3 سال پیش اون آدم برای کمک به من که یکی از بزرگترین تغییراتش توجه نکردن به غرور زیادم بود که باعث شد من همچین کاری رو برای اون آدم انجام بدم. هرچند اون موقع شدیدا از تغییر کردن فراری بودم و نمی فهمیدم کارهای اون آدم رو.مسلما نه انتظار جوابی داشتم چون قرار بر این بود که هیچ تماسی نگیریم نه فکر می کردم اگر جوابی بگیرم به چه چیزی ختم میشه. کاری رو انجام داده بودم که احساسم میگفت درسته .

از 6 آبان امسال  که اولین نامه رو فرستادم تا دو هفته بعدش که جوابی ازش دریافت کردم اتفاقهای خیلی زیادی افتاد که هم خنده داره هم جالب و هم شدیدا ناراحت کننده. اینکه ما دونفر وارد یه چرخه مسخره از قهر و آشتی های عجیب و غریب شدیم و درکنارش دوستی ریشه داری رو هم تجربه کرده بودیم که بعد یکسال و نیم دوباره نزدیکترمون کرد بماند سر فرصتی که در اینباره خواهم نوشت .

فقط بدانید که امشب راس ساعت 9 موقشنگ به همراه خانواده اش زنگ خانه ما راخواهند نواخت .

پ.ن : تنبلی من در ننوشتن یا سر نزدن به وبلاگهای شما بابت این اتفاق و درگیریهای کاری بود خجالت زده لطف و مهربانی شما هستم.

 تابعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 10:25  توسط juju  |