یه سه چهار سالی هست که تقریبا هر روز توی این خونه های اهالی بلاگستان سرکی می کشم.اما از زمانی که تصمیم گرفتم خودم هم نگاهی نو داشته باشم به چیزای اطرافم, تصمیم گرفتم بر بوم سفیدی که وبلاگ نام داره خودم رو - چیزایی رو که بهشون فکر می کنم و دوستشون دارم یا اونایی که نگرانم می کنن رو روایت کنم . زیاد طول نکشید که زیر چتر پدرانه مدیر آلاچیق مکانیکی قرار گرفتم . کم کم نوشتن و پندارنیک- گفتارنیک- کردار نیک رو هم از همین بچه هایی که خیلی زود منو تو جمعشون راه دادن یاد گرفتم. از الهام سبزینه ای که دختر تنها یی بود و اولین کسی که توی این جمع دیدم تا اون پنجاه و چهاری ساکن اصفهان که خیلی قلقلکم داد تا زن بودن رو بیشتر جدی بگیرم یا اون جنوبی خونگرمی که از خاطرات خودش و ویلچرش می نوشت یا اون سارایی که داد می زد زن بودنش رو و من می ترسیدم اون اوایل از اینهمه جسارتش یا همین حاج باران بی هیچ ایکسی که بی ترس از واکنشها و قضاوتهای من و تو از شیطنتهای مردانگیش می نوشت . شاید اگه این وسط اون لبنانی شاد و شنگول فانوس به دست نبود که به ریش همه ما و حتی خودش بخنده خیلی از دوستیها هم شکل محکمتری نمی گرفت.
این وسط برای یه تازکار خیلی مهمه که گرفتار آب و سراب نشه و باید یه رضای متولد خرداد پنجاه و سه باشه که اون بخش دیگه زندگی رو به آدم یاد آوری کنه. هرچند من معتقدم گاهی باید مثل گربه وحشی بود و مثل فریدازنانگی کرد و عاشق شد تا فراموش نکرد همه ما زنها خواهر اقلیما دختر آدمهستیم . وسوسه زندگی مستقل داشتن رو کی بهتر از خانواده باصفا و با وفا می تونستن توی خونم تزریق کنن؟ یا چه زمانی مقدستر از نوشتن که بی دغدغه با من واقعی خودم بودم؟ یا بهترین هدیه لحظه ها رو مگه از توی همون یادداشتهای گمشده پیدا نکرده بودم که اثرش مثل ردپای خیس بارون روی روحم طرح های پراکنده ای حک کرده بود , که حتی اریک اون دورگه عجیب هم توی هدیه های تولد امسالش ندیده و نگرفته.یا خدای من محال ممکن بود افرا و پائیز که باعث آشنایی من با فرزاد فربد شد میدونست که چقدر منو به آرزو ی همیشگیم یعنی آشنایی با مترجم کتاب دوست داشتنیم نزدیکتر کرده؟
نیکو وقی مادر شد من تازه فهمیدم انگاری بچه ها زیادم بد بد نیستن. و چقدر هیجان انگیز بود که وقتی ناتانائیل تو تصورش از من یه دختر مو کوتاه کوله پشتی به دوش رو به تصویر کشده بود. وقتی دکتری گمشده در بزرگراه از دوران دانشجویش نوشت بر گشتم به اون انگاره ها یی که قبل رفتن به دانشگاه برای خودم متصور شده بودم. و کجا پر آرامش تر از کافه گپ برای نشستن و چای خوردن و حرفهای شاعرانه شنیدن درست زمانی که آسمان دلت ابری شده ؟
شاید اگه یک احسان و .... نبود من عشق رو خیلی زیبا نمیدیم. یا اگر حرفهای ماندگار یک آزاد مردیا سادگی عجیب حرفهای ساویز رو نمی خوندم باور نمی کردم مردها را.
هرچند گاهی هم از این شاخه به اون شاخه توی زندگیم پریدم و نوشته هایی با طعم حاشیه و پر از خط قرمز نوشتم و هی خوابهای پرهیاهو برای خودم دیدم, ولی ترجیح دادم گاهی زندگی رو بدون ویرایش ببینم شاید روزی مثل پروانهتوان دل کندن از این خاک و متعلقاتش رو داشته باشم.و رنج سراب و رنگ شراب رو بهتر باور کنم. شایدم مثل سنجاق قفلی چسبیدم به همین زندگی و خاطراتی که سالها دلم رو باهاشون خوش کردم. کسی از فرداش خبر نداره. مگه نه چادر زری ؟
هرچند گاهی حسب و حالی ننوشتم و شد ایامی چند اونم درست وقتی که همزمان با هزاران درگیریهای ریز و درشت زندگی دوست داشتن هم به میون اومد و اون دختر سفت و سخت واسه خودش خاتونکی شده بوده , اما یه چیزم نباید فراموش کرد که همیشه حق با اونایی نیست که مثل من و تو می نویسن تو اگه نبودی ماندانا اینجا و خیلی از اینهایی که نام بردمشان تکانی را کم داشتند. حتی با وجود اون دکتر مانولو قلابی موادی که فامیل بود و انگیزه ای برای روی کم کنی خانوادگی.
اما هرچه بود 2 سال گذشت و اینگونه بود که فردا با تجربه ای شبیه دجاوو در ساعت 8:20 از یادداشتهای پراکنده تا یادگار دوست و در لحظه ای مانند اکنون به رستگاری می رسم. حتی اگه یه پاپتی بیشتر نباشم.

پ.ن 1: قصه ما به سر رسید کلاغه هم رفته دنبال پنیر کوپنی حالا حالاها نمیاد.![]()
پ.ن2: مهمونی مختلطه به صرف کیک و شیرینی و مزه پراکنیهای شما تا 7 شبانه روز .فقط زیاد سرو صدا نکنید تا در اینجا تخته نشه. ما با آبرو داری صورتمون رو سرخ نگه میداریم جون خودمون.![]()
پ.ن3: وسعمون در حد همین کیک بوده خدا این کارفرمای ما رو ذلیل کنه که حقوق ما رو سر وقت نمیده.![]()
پ.ن4: راستی عجب dream day نابی میشد اگه امروز واقعی تر و ملموستر میشد؟ مگه نه؟
پ.ن5: اسم خیلی ها رو که می خونمشون یا برای من یادگار دوستی می نویسند در این خونه به خاطر طولانی شدن پست ننوشتم. شرمنده ولی باور کنید شماها رو هم دوست دارم.![]()
پ.ن6 : گشاد بازی را کنار میذاریم و جواب همه شماها رو تا آخرش میدیم. از رو هم نمیریم![]()
-------------------------------------------------------------------------------------------------
بعدالتحریر : بخاطر اینکه از این تاریخ به بعد دوستان من دوستان شما هم باشند لینک دوستان را گذاشتیم تا بدون دردسر به خانه همدیگر وارد شوید ما خیلی خوبیم می دانیم ![]()
![]()
اسمهایی که لینک نشده دوستانی هستند که دیگه نمی نویسند.
۱- بهار که می شود هوایی می شوم. شاید مادرم حوا در چنین روزهایی آن سیب کذایی را از شاخه چیده بود!
۲-کودکان در بچگی نماد عاشقیت پدر- مادرانشانند و در بزرگسالی زاییده یک اشتباه در محاسباتشان.
۳-گربه های محله مان هرشب قرارهای عاشقانه شان را کنار کیسه های زباله می گذارند.
۴-مرد دزد در دستان کودکش دنبال ردپای خدا می گردد. تازگیها دستانش " شیطانی " شده اند.
۵- مزدوج می شود تا وحدانیت را به سخره بگیرد.
تابعد...
وقتی بچه ای و پدر و مادری داری که هردو شاغلن محال ممکنه که توی رویاهات یه زن مدیر یا یه مرد کیف به دست با پرستیژ نشی. محال ممکنه دلت نخواد مثل اونا باسواد بشی . نه حالا در حد اونا باید بیشتر از اونا مدرک بگیری. اصلا محال ممکنه اونا برات الگوی خوبی برای شغل یا درآمد باشند. چون مدام داری سرکوفتشون میزنی که چرا اینجوری کار می کنن؟ چرا حقوقشون کمه ؟ چرا چندجا بیشتر فعالیت نمی کنند وچرا و چرا و چرا؟
بچه ها تا زمانی که خودشون بزرگ نشدن و تو مسیر یکنواخت دانشگاه- فارغ التحصیلی- بیکاری- و اشتغال نیفتادن هیچوقت نمی فهمند که چقدر سخته توی این مملکت شرافت اخلاقی رو حفظ کرد و پا رو از اصول تعریف شده اخلاقیات اینورتر نذاشت.خیلی سخته توی این مملکت بتونی با انگیزه هر روز صبح بلند بشی و به فکر خدمت باشی چون به هزاران دلیل می تونن انگیزه- اشتیاق- فکر نو و خلاقیت رو ازت بدزدند.
اینجا خیلی راحت تر از اونی که من می نویسم و یا تو می خونی می تونی رشوه بدی تا کارت بیفته رو غلتک. اینجا خیلی راحت تر از اونی که بتونی تحمل کنی از یه کارگر زن 12 ساعت بیگاری میکشن و هر دو ماه در میون علی الحساب 70 تومان میدن. اینجا خیلی راحت تر از اونی که بشه درک کرد اونقدر بیکار محتاج ریخته که برای چندرغاز حاضر هر خرحمالی رو به تنش بخره و از حقش دفاع نکنه. اینجا جایی که یه کارگر میتونه اونقدر هوشمندانه کار دستگاه رو مختل کنه که کارخونه یه روز از کار بیفته وکارفرما نفهمه از کجا خورده.اینجا جایی که به من پیشنهاد مدیریت کارخونه بحران زده رو میدن با ماهی 500000 تومان ولی نصف نصف بخاطر حق مشاوره. اینجا هر روز که راه میری باید مراقب باشی کسی زیر آبت رو نزنه- کسی چوب تو آستینت نکنه- کسی حقت رو ازت نگیر- اینجا همه کارگرا باهم می جنگن. برای ماهی 90000 تومان.
اینجا کارخونه ماست.
پ.ن1: جهت بازدید از نمایشگاه بین المللی صنایع غذایی مسئول فنی های کارخونه های رشت رو اوردن تهران. ماهم که رگ و ریشه مون به برادران رایت میچسبه چتر رو پهن کردیم رو این ابر شهر و کمی تا قسمتی تفریح کردیم.
پ.ن2: دیروز دوستی به من توصیه کرد گاهی وقتها خودم رو به حماقت خودخواسته بزنم تا کمتر عذاب بکشم. کسی می تونه چند روش خوب برای ندیدن خیلی چیزها. نشنیدن خیلی حرفها- و یادآوری خیلی از خاطرات به من معرفی کنه؟؟؟
کدام قله کدام اوج؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش- ای نعلهای خوشبختی
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها
فروغ فرخزاد
به همین سادگی داستان ساده ای داره. داستانی به دور از پیچیدگیهای کلامی و حرفهای گنده و شعار گونه از نوع فیلمهای زنانه این چند سال اخیر .داستان یک روز عادی یک زن به ظاهر عادی.
فکر می کنم دیدن این فیلم برای زناییی که درگیر همین دغدغه های ساده هستند ، حس همذات پنداریشون رو در طول فیلم قلقلک بده. داستان طاهره شاید داستان همه زنایی باشه که دوست ندارن بی تفاوت از کنارشون رد بشن - زنایی که حق دارن دیده بشن – مورد توجه واقع بشن و یا گاهی دنبال شیطنتهای دوران تجردشون بگردن.داستان با تردید طاهره شروع میشه و بیننده با تلاش طاهره برای گرفتن استخاره تلفنی همون لحظه های اول متوجه این نکته میشه.
طاهره یک زنه. در کنار زن بودنش مادر دو بچه هم هست و علاوه بر دغدغه های روزمره ،سر و کله زدن با بچه ها هم کار طاهره است. چون شما در تمام طول فیلم غیر از چند دقیقه پایانی همسر طاهره رو نمی بینید و تنها از زوایای امر متوجه میشید که مهندس پر مشغله ایه که مثل یه بچه مدرسه ای تکالیفشو خونه جا میذاره و انتظار داره همسرش جای اونها رو پیدا کنه. پس به دغدغه های عادی روزانه طاهره این مساله هم اضافه میشه. در کنار اینکه حس ناخوشایند حسادت و شک زنانه بخاطر حضور منشی شوهرش در اواسط فیلم کاملا از رفتار طاهره خونده میشه.
فیلم به همین سادگی تردید یک زنه در ترک کردن تمام روزمرگیهای روزانه اش. ترک بچه ها و همسرش. و برگشتن به توانایهایی که بیننده به مرور از این زن می بینه. توانایهایی که لابلای دغدغه های روزمره گم شده.این وسوسه ترک همسر زمانی قوت میگیره که تمام تلاشهای طاهره از شعر گفتن- از نوشتن از شرکت در کلاسهای شعر و یا خریدن کیکی برای جشن سالگرد ازدواجش و رسیدن به خودش به امید داشن یک شب خاطره انگیز با فراموشی شوهر و توجه نکردن به نشونه هایی که زن برای یادآوری این روز خاص از خودش نشان میده بیشتر و بیشتر قوت میگره. تا جایی که تماشاچی با طاهره کاملا احساس همدردی می کنه.
طاهره داستان به همین سادگی در جامعه کوچکی که همون مجتمع ساختمونی خودشونه از دید سایر زنان همسایه نمونه یک زن خوشبخته و بر خلاف ظاهر پر آرامش و معصومیت ظاهریش زمانی به آرامش درون میرسه که مجبور میشه برای دختر تازه عروس همسایه به نیت خوشبخت شدنش استخاره بگیره. و اینجاست که زن پایان داستان به همین سادگی تصمیم می گیره که زندگیشو ترک نکنه و تصمیم میگیره همچنان زندگی عادی خودش رو ادامه بده. اما معلوم نیست تا کی؟
" نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی "
پ. ن1:این فیلم رو تنهایی توی سینما دیدم و برخلاف طاهره فیلم من تصمیم گرفته ام رابطه ای رو که مدتها بود درگیرم کرده بود تموم کنم البته نه به همین سادگی.
پ.ن2: جایی از فیلم طاهره موقع ریختن پودر ماشین لباسشویی شروع می کنه به گفتن شعر ولی یک آن بین حسهای شاعرانه و زندگی روتینی که توش گیر کرده اونقدر فاصله میبینه که میزنه زیر گریه. دقیقا همچین چیزی رو این اواخر خودم تجربه کرده بودم و از جمله مواردی بود که خیلی زیاد طاهره رو درک می کردم. هرچند توی بدترین برهه زمانی این فیلم رو دیدم ولی هنوز هم معتقدم که یکی از بهترین فیلمهای موفق این سالهای اخیر رو رضا میر کریمی ساخته.
پ.ن3: روی بازی بازیگر زن فیلم هنگامه قاضیانی بر خلاف بازیگر مرد فیلم خیلی توجه و کار شده بود و متاسفانه بازی بازیگر نقش مرد با اینکه مدت کمی توی فیلم حضور داره در برابر بازی خوب این بازیگر اصلا قابل توجه و دیدنی نیست.به نظرم بازی دوتا بچه های فیلم مخصوصا پسر بچه فیلم بعد متها توی سینمای ایران یه بازی طبیعی و واقعی بود .
پ.ن4: دیدن این فیلم رو به خیلی از دوستان توصیه می کنم. هرچند بعید میدونم دغدغه های یک زن برای آقایون جالب باشه اما گاهی وقتها شاید دیدن فیلم ساده ای مثل به همین سادگی خیلی از ماها رو متوجه نوع و جنس متفاوت شرکای زندگیمون کنه.
مخلص شما
تابعد...