توضیح :برای سنگین نشدن وبلاگ عکسها رو به صورت لینکهای رنگی قبل توضیحاتی که میدم گذاشتم تا شما با کلیک کردن روی لینکها عکسها روبزرگتر و واضح تر ببینید.
این خونه به سبک و سیاق خانه های گیلانی با همون شیبهای تند سقفهاش و دیوارهای کاهگلیش ساخته شده که محل خرید بلیط و دیدن یکسری عکسها وماکتها از کارهاییه که در این چند هکتار زمین انجام شده.
کارکنان موزه در هر کدام از این خانه ها با لباسهای محلی آماده توضیح دادن در باره ساختمان و معماری داخلی و خارجی هستند.علاوه بر اینکه کنار هر خونه شما راهنمایی می بینید شامل منطقه ای که خانه اصلی قبلا اونجا بنا شده بود, معمارهایی که در ساختن این خونه همکاری کردن و سرپرست و ناظر طرح.
در کنار هر کدوم ازاین خونه ها معمولا یه خانم با لباس محلی نشسته و نون همون منطقه رو درست می کنه و شما می تونید داغ داغ از خوردن نونهای ( کشتا- لاکو) لذت ببرید.
اگه به عکس خوب توجه کنید می بینید ساختمون با یه فاصله نسبتا زیادی ازکف زمین روی پایه هایی چوبی بالا رفته. این فضا به علت رطوبت بیشتر این منطقه نسبت به منطقه مرکزی و غرب در نظر گرفته شده و این معماری پیش بینی زلزله های احتمالی رو هم کرده . چون در اثر لرزش؛ ساختمون فضای کافی برای جابجایی روی این پایه های چوبی داره.
توی بیشتر خونه های این موزه در هر سه منطقه (مرکزی- غرب و شرق) داخل یکی از اتاقها یک همچین محلی برای پخت و پز در نظر گرفته شده بود. اون ظرف سبز گلی که پایین گذاشته شده به زبان محلی
( گمج) به فتح گ و م و سکون ج گفته میشه و فسنجون و باقلا قاتق توش بی نهایت خوشمزه درست میشه.
اینجا غرفه ای بود برای فروش و گرفتن عکس با لباس محلی. اون لباس محلی که که دامنش سفیده لباس عروس زنای تالش بود که 250000 به مبلغ تومان برای فروش گذاشته بودنش چون پیراهن اون لباس از جنس ابریشم بافته شده بود.
معماری این بخش عجیبترین چیزی بود که دیدم. اون زمان چون فاضلاب نبوده چاههای عمیق میکندن. به محض پر شدن چاه ساختمون را به محل دیگه ای جابجا می کردن. این توالتها در ی نداشتن و به قول راهنمای اونجا open بوده.
از ظاهر امر پیداست که خونه مربوط به یک تاجری بوده. رنگهای آبی تندی که به ساختمون زده شده و گلدونهای شعمدونی که روی ایون ( تلار به کسر ت ) میذاشتن برای جلوگیری از هجوم حشرات به داخل ساختمون بوده.
اینجا محلی بود برای خوردن یک یخ در بهشت سنتی جانانه. اگه به عکس توجه کنید یخ در بهشت سنتی همراه با تخم ریحون رو با چرخوندن یه در فلزی روی یه سری یخی که داخل یه محفظه چوبی گذاشته شده درست می کنند. خوشمزه ترین یخ در بهشتی که به عمرتون می تونید مزه مزه اش کنید.
راههای باریک پر سنگریزه ای که تو رو از یک خونه وارد خونه دیگه می کنه,همراه با صدای آواز استاد پور رضا و کلی خاطره و تصویر برای ثبت یک عالمه خاطره.
پ.ن: جواب دوستان در کامنتدونی پست قبلی داده شد.
تابعد...
دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ ما زنها دیوانه این کاریم. از صاحب این سرای دعوت شدیم که کمی پز بدهیم. ماهم که از خدا خواسته فی الفور لبیک گفتیم![]()
1-راستش خیلی مهمه خداوند باری تعالی موقع درست کردن آدم چقدر وقت گذاشته باشه. اگه قیافت چیزی شبیه مال منه که یه مشت گل رو به زور آب دهن چسبوندن به هم و هی قلنبه قلنبه باشی مسلما اونقدر چشمگیر نیستی که وقتی داری توی خیابون خرامان خرامان راه میری یه جنس مذکر بخواد گردن مبارکش رو کمی کج کنه و برگرده عقب و یواشکی ترو با چشاش بخوره. پس از این جهت مطمئنا نه تنها قابل عرض نیستم و بلکه در نهایت احترام از دور مسابقه خارج میشم .با کمال صراحت می تونم بگم قیافمان همچین آش دهن سوزی برای پز دادن نیست.
2-شاعر محترم فرموده " خدا گر زحکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری " د معلومه دیگه وقتی قیافم خوب نیست حتما یه چیزی هست که باعث ماستمالی قضیه اول میشه و اونم اسممه. به جرات می تونم بگم چنان با اسمم حال می کنم و پز میدم و چنان اسمم معمولا جلب توجه می کنه که باعث میشه همونایی که به خودشون زحمت نمیدن برگردن عقب و منو ببینن حتما کمی وایستن و بشنون که درست متوجه شدن اسمم رو.ما اینیم!!
3-به وجود بوبو خیلی افتخارمی کنم و همیشه پزشو میدم. درسته گاهی وقتا تا مرحله کل کل و بگو مگو باهم بحث می کنیم ولی داشتنش مایه مباهته به خاطر سوادش- به خاطر سالم زندگی کردنش- به خاطر یک دنده گیش در زدن حرف حق توی تمام مراحل کاریش- به خاطر طنز نابش در همه چیز زندگی و به خاطر اینکه اگه حسن انتخابش توی نامگذاری من و جنگش برای موندن همین اسم روی من توی خانواده نبود هیچ وقت اینقدر باد نمی کردم به اسمم. اسمی که مهدی اخوان ثالث در شعری بعد از مرگ فروغ فرخزاد روش گذاشته. ( اینم یه راهنمایی)
4-به خانواده با فرهنگی که توش بزرگ شدم. چه پدری و چه مادری. روحیه طنزی که در من هست چیزیست که از نوع نگاه خانواده ای که توش بزرگ شدم به من رسیده و خوشحالم در بدترین لحظه های زندگی همه ماها کمک می کنیم به هم که به دردمون بخندیم.
5- به توانایی کمی که در نوشتن دارم. خوشحالم راهی هست برای خالی کردن خودم. برخلاف اینکه توی حرف زدن من الکن الکنم با نوشتن عریان عریان میشم. خالص ترین احساسهای من زمانیه که در حالی که یه آهنگ مخصوص اون حس و حالم رو گذاشتم برای عزیزی می نویسم. اون موقع است که مثل یه شیشه احساساتم شفاف میشه.
6- به بزرگ مرد کوچک صبور و تخس پلید مردم آزار که همیشه آغوشش بازه . حالا فرقی نمیکنه من تو چه حالی باشم. تو بدترین لحظه زندگی در حال پاچه گرفتن یا تو اوج شاعرانگی عاشقانه.خیلی اذیتش کردم و می کنم و می تونم قسم بخورم که خودمم موندم چرا از دست من فرارنمی کنه و سر به کوه و بیابون نمیذاره . بی نهایت دوستش دارم و خوشبختانه هیچوقت این دوست داشتن رنگ بوی عاشقانه های کوچه بازاری به خودش نگرفت , چون میدونم به من پا نمیده قراره همینجور دست نخورده باقی بمونه تا من دخترمو بهش بدم. آخ چه حالی میده مادرزن باشی و چشمت به دامادت ![]()
7- و به دوستای وبلاگ نویسی که بعضا دوستان صمیمی ام شده اند . و به آخرین کامنتی خصوصی حاج واشنگتن که برای سالگرد وبلاگم نوشته بود و من تا چند روز از بی جنبگی و خوشی تو فضا پرواز می کردم .
" مطمئن باش خودت بودی و خودت خواستی که امروز افتخار کنیم به بودن ات . متن ات فراتر از تصورم , زیبا بود. زیبایی اش آنجایی صد چندان می شود که درک کنی چقدر سخت است اینچنین اسامی بعضا نامربوط را میشود در قلب حرفی که میخواهی بزنی پشت هم ردیف کنی و خواننده را مدهوش کنی. شاید واجب بود به احترام این همه زیبایی متن و صد البته به پاسداشت دوسالگی ات از میان قبور بلاگستان در پی نفخ صوری اینچنین زیبا برخیزم و بودن ات را و اینچنین رو به رشد بودن ات را ستایش کنم "
پ.ن : ممنونم امیرجان بابت این بازی جالب. راستی به دوستی با تو هم پز میدما![]()
تابعد...
خشک مغزی , خشک چوبی , خشک پوست
از کجا می آید این آوای دوست؟
مست مستم. نه! خراب خرابم. شایدم داغ داغ. 5 دقیقه ای هست که از کنسرت دو نوازی تار و پیانو ( کیوان ساکت- مازیار حیدری) رسیدم خونه. دلم نیومد کسی سهیم نباشه از اینهمه انرژی بی حدی که داره بند بند بدنم رو پاره می کنه و منو به رقص انداخته.
اونقدر از خود بی خود شدم که وقتی شروع کرد به خوندن این شعر فریدون مشیری من گریه کردم. مهم نبود کسی ببینه. مهم نبود زیر چشمهام سیاه میشه مهم نبود عین دختر بچه ها با آستین روپوش و دستم اشکها رو یواشکی پاک می کردم. من مست شدم.همین کافی بود. اونم بعد مدتها خشکسالی روح .
دل من دیر زمانیست که می پندارد
" دوستی " نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد
جان این ساقه نازک را
دانسته
بیازارد!
روز تولد استاد بود و شیطنت استاد در47 سالگی و رقص ماهرانه انگشتهای چابکش روی پرده تار و بیدار کردن حس وطن دوستی حضار با زدن آهنگ ای ایران در اتمام کار و تشویق به خواندن شعر و احترام گذاشتن به این آهنگ و دست زدن و شادی همه .
همیشه احساس می کنم خدا موقع خلقت انسان جهان رو بر اساس یه هارمونی زیبا ساخته برای همینه که بی ذوق ترین آدمها با شنیدن یک آهنگ خاص از خود بی خود میشن و مبهوت صدای میشن که از یه تیکه چوب و پوست و مشتی سیم در اومده .مطمئنم هر انسانی بنا به اون گنجایشی که روحش در هضم ملودیها- آهنگها- نواها – آوازها از خودش نشون میده بیشتر و بیشتر عظمت هر چیز رو درک می کنه و قشنگی کار اینجاست که لازم نیست حتما ازخدا بگیم تا بفهمیم کسی هست. یعنی کسی که بتونه چنین آهنگ آسمانیی رو بسازه شاهکار خلقت خدا نیست؟
پ ن 1: بی نظیر بود وقتی از استاد خواستن شمعهای کیک تولدش رو فوت کنه و یه آرزو کنه و گفت: " ملت صبور ایران در همه دنیا با فرهنگ بالاشون شناخته شدن. با امید ارتقا فرهنگ همه مردم"
پ.ن 2: به علت رطوبت بالای هوا فقط توی شب اول استاد تونست از تار خودش استفاده کنه. با وجودی که تار امشبش مال خودش نبود و تمرین آنچنانی نداشت چنان کولاکی کرد که بعد هر آهنگ ملت بلند میشدن و تشویقش می کردن.
پ.ن 3: کیوان ساکت به نظر من مثل اردوان کامکار در نوازندگی سازش نو آوری بسیار جالبی رو ایجاد کرده که باید شنید کارهاشو تا متوجه تفاوت ردیف نوازیهای سنتی و سبک استاد در تار نوازی شد.
پ.ن4: عذر تقصیر از صاحب کافه گپ به علت دیر جواب دادن به دعوتشان. در پست بعدی حتما پزهای اساسی تری خواهم داد.
تابعد...
دارم به خودم ایمان میارم. فکر کنم تنها پیامبر زنی هستم که جز خودم هیچ کس مریدم نیست . خب البته هنوز در مقیاس جهانی پیامبریمو اعلام نکردم. چی فکر کردید؟ .دیوانه ام مگه؟ الان میان منو میگیرن میسوزونن و ... بعد قرنی میشیم قدیسه سانتا جوجو که هرچی عاشق دلخسته است میاد شمع واسم روشن میکنه. آبرو ریزیه. پیامبری رو نخواستیم. آهان چی می خواستم بگم؟
صحنه اول:
چند روز پیش خواب دیدم کارخونه ما زندان شده و منم زندانبان اونجام با این تفاوت که دارم در اصلی زندان روباز می کنم تا کارگرای کارخونه فرار کنند. اما اینا به جای اینکه عجله کنند با خیال راحت و سر فرصت دارن لباس کاراشون رو عوض می کنند.
صحنه دوم:
چنان حرص می خوردم از شل وول بودنشون که سر انباردارمون که منشیمونم هست داد زدم که زود باش بجنبین دیگه. دیدم این خانوم همه بچه ها رو توی دستشویی دور خودش جمع کرده و مثل ابر بهار گریه می کنه.
صحنه سوم :
بیرون چنان برف وحشتناکی اومده بود که به زور میشد توش راه رفت. کارگرا پشت من در حال حرکت بودن و منم توی این هیر و ویری از این مغازه به اون مغازه میرم دنبال بستنی.
صحنه چهارم:
نداریم. از خواب پریدم بعدش.
تفسیر الجوجو:
پ.ن 1: شام سنگین نخورده بودم. خدا رو شکر مامان جان بنده اعتقادی به برتری جنس ظریف داره و ترجیح میده گل و بلبل بکشه تا به قول یه بنده خدایی تخم مرغ رو بچسبونه به ماهیتابه.
پ.ن 2: زنگ زدم کارخونه کاشف به عمل اومد به علت بی پولی کارخونه ناخواسته 10 -12 روزی تعطیله.الان دارم انشا می نویسم تعطیلات تابستانی خود را چگونه گذراندم .
پ.ن 3: خواب و تفسیرشو حال کردین؟ این علامت مخصوص جوجوی بزرگه احترام بذارید.![]()
پ.ن 4: هوا بس ناجوانمردانه گرم است آی. به دل نگیرید.
تا بعد...
کنار من که می آیی خوب به من نگاه کن!
التهاب گونه های سرخم به رنگ شقایق دهن کجی می کند.
(خودم)
وقتی نزدیک این روز میشه و سیل اس ام اس ها و تبریکات کلامی و مصنوعی به سر و کولت میریزه- وقتی میری بازار و یه جنس بنجل رو بهت میندازن – وقتی صدا وسیما و روزنامه و رادیو شونصدتا برنامه- نیم برنامه- تاتر – دکلمه و .... مصاحبه برات تهیه می کنند ، همچین بادی به غبغبت میندازی و همچین طاووس وار قدم میزنی تو این روز که هرکی ندونه خودت که میدونی که توی محفل گرم خونواده هم زن بودنت چیز خاصی نیست. چه برسه به ایران که زنانگی توش معنای واقعی نداره و همش کشکه.
این روزها که هرجا قدم میزنی خاطره است که ردیف میشه توی ذهنت. این روزها که حتی بوی عود هم یاد لحظه های عاشقیتته. این روزها که دلتنگیهات از جنس دیگری شده. این روزها که بغض ها، بی دلیل توی گلوت انبار میشه. این روزها که دلت فقط یه بغل میخواد واسه لم دادن. این روزها که دلت یه گوش می خواد واسه حرف زدن . این روزها که لحن حرف زدنت برای خودت غریبه است. این روزها که حساس تر میشی .این روزهایی که عصیان می کنی تا ثابت کنی قدرتت رو. این روزها که دلت از همجنسهات میگره .این روزها که یک آهنگ برات نوستالژیک میشه. این روزها که نگاه دیگران روی تو ثابت میمونه. این روزها که قلب یکی رو به تپیدن میندازی.این روزها که بوی یه عطر دلت رو میلرزونه و ترو یاد کسی میندازه. این روزها که وقتی دست یکی رو می گیری داغ میشی. این روزها که تنت برات مهم میشه. این روزهایی که هی مزه مزه می کنی حسهای تازه رو. این روزها که هی کشف می کنی خودت رو – احساستت رو- فکرت رو و عکس العملت رو . این روزها که یواشکی زندگی می کنی و این روزها که هی آبیاری می کنی روحت رو با گریه کردن. این روزها روز زن بودنته.
زن بودنم رو کشف خودم رو تجربیاتی که پیدا کردم رو شاعرانگی هام رو احساسهای نابم رو مدیون تمام اون مردهایی هستم که اومدند و تکونم دادند. یا جنگیدند که باشند یا رفتند که کس دیگه ای بیاد یا هنوز موندن و دستم رو می گیرند تا بلندشم از زمین و به تنهایی راه برم و کامل تر بشم.