تبليغاتX
یادگاردوست

 

" اوایل کوچک بود یعنی من اینطور فکر میکردم.اما بعد بزرگ و بزرگتر شد. آنقدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجمش بزرگتر از دل شد و من از چیز هایی که حجمشان بزرگتر از دل می شود می ترسم.از چیزهایی که برای نگاه کردنشان بس که بزرگند باید فاصله بگیرم می ترسم.

از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگیش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در دوستت دارم خلاصه اش کنم به شدت ترسیده ام.

از حقارت خودم لجم گرفته است.از نا توانی و کوچکی روحم.فکر میکردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این منم که آن را آفریده ام و برای همیشه آفریده من باقی خواهد ماند.اما نماند.

به سرعت بزرگ شد از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که من مقهور او شدم.آن قدر که وسعتش از مرزهای دوست داشتن فراتر رفت.آنقدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند "

 

  مصطفي مستور

 

من فرار كردم. وقتي فهميدم در من چيزي در حال رخ دادن است ترسيدم. بسان ترسوي بزدلي كه پاي كاري كه كرده نمي تواند بايستد و با صداي بلند اعتراف كند با سرعت هرچه تمام تر فرار كردم   . ترسيدم از آدمي كه با من بود و من يادم نمي آمد كي و كجا و چرا دوستش داشتم بس كه محتاط بود و منفعل دربرابر خيلي رفتارهاي و كارهاي من. بنابراين خيلي چيزها را نگفتم. خيلي حرفها را خوردم و نزدم و خيلي احساسها را نصفه و نيمه وسط زمين و هوا رها كردم.نه اينكه اين وسط من بازيگر خوبي نباشم .بازيگر مقابل من هم مثل خودم سياهي لشكر زندگي بود .

 

هميشه دوست داشتم تجربه اش كنم. متفاوت. ماورائي. مي خواستم براي آمدنش چنان غافلگير شده باشم كه براي زن شدنم جشن بگيرم. اما اين چيزها حساب و كتاب كه سرشان نمي شود با معيارها و ترازوهاي من نخواند ومن چنان گيج شدم كه ترسيدم قدم بيشتري بردارم .  

 

با تمام حسهاي بدي كه مي آيند و مي روند؛ با تمام چيزهايي كه مي بينم و سعي مي كنم تنفر پيدا نكنم از دوست داشتن آدمها؛ با تمام زخمهايي كه هنوز خوب نشده زخم ديگري بهشان اضافه مي شود ,پيشمان رفتن و تصميمي كه گرفته ام نشدم. نه من آدمي بودم كه زندگي آرام و يكنواخت را به جان بخرم و تا آخر بمانم و نه داناي كل ماجرا  زندگي را از دريچه نگاه من تماشا مي كرد. فرصتي بود براي هردو كه كمي زندگي را قشنگتر ببينيم و برويم پي زندگي خودمان.البته اميدوارم كه اين دوران برايش خيلي بد نبوده باشد.

 

خيلي عوض شده ام. زنانه تر نگاه ميكنم, فكر مي كنم,مي خندم , احساس مي كنم و انتظار دارم. و وقتي پاي انتظار وسط بيايد استدلال از اتفاقها- كارها- رفتارها و عكس العملها آن چيزيست كه خود مي خواهي نه آن چيزي كه حقيقتا وجود دارد.  آخر  تو نمي پذيري, كتمانش مي كني, نمي خواهي كه حقيقت را ببيني و ...نتيجه اينكه هرشب چنان ضجه مي زني و گريه مي كني كه زنان شوهر مرده اينگونه به سوگ عزيزشان مي نشينند و گريه تو نه از سر عشق كه به بخاطر غرور از دست رفته توست و اشتباهات زيادي كه تازه چشمت به آنها باز شده است.

 

دفتر خاطراتم پر است از نوشته هاي شك آلود همراه با حدس و گمان از رفتارهاي خودم و او از همان آغاز دوستي تا به امروز و فقط خدا مي داند تا كي درباره اش باز خواهم نوشت . متاسفانه نه فهميدمش نه اجازه داد كه بفهممش و آن چه نصيبمان شد لذتي گس وتلخ از دوست داشتني نصفه و نيمه بود در اين 3 سال آشنايي.

 

 

تابعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 12:55  توسط juju  | 

 

احسان ولی زاده عزيز منو به بازي يك خاطره از دوران دبستان دعوت كرده. يك كم برگشتن به اون دوران سخت بود نه اينكه خاطره اي نداشته باشم ولي كودكيهامان را خيال و خواب برد.

 

دختر بچه ها توي دوران مدرسه تو زنگ تفريحشون خيلي كاراي خارق العاده نمي تونند انجام بدن. نهايت بازيهاي اون  موقعها بالا بلندي- قايم موشك-آْليسا آليسا-عمو زنجير باف- طناب بازي و زو بود. اون بچه مثبتهاشون يه كش شلوار از نوع قيطونياش رو بهم گره مي زدند و 2 نفر مامور ميشدند داخل كش برند و  هي اون كش رو آروم آروم و مرحله به مرحله دور مچ پاشون تا مچ دستشون بكشند بالاتر و يه نفر سومي هم كه بايد با يكسري عمليات آكروبات از اين كش بپره بيرون و تنش هم به كش نخوره. فكر مي كنم يه همچين چيزي بود.

 

وقتي هم كه زو مي كرديم چنان با جان و دل اون نفر زو كننده رو مي كشيديم سمت خودمون كه يا روي كف آسفالتي و سيماني حياط مدرسه  ولو ميشد  و دست و پاش خون ميومد يا اگه ديگه خيلي بچه پر رو بازي در ميورد و مي خواست از دستمون فرار كنه مقنعه بيچاره از قسمت درزش چنان جري مي خورد كه صداش تا دفتر مدير مدرسه  ميرسيد و خود دختر بدبخت مجبور بود تاآخر زنگ مدرسه مقنعه جر خورده رو عين روسري از وسط گره بزنه.

 

بين كلاس سوم و چهارم مرددم. يادمه توي يكي از همين زنگ تفريحا و وسط مسابقه زوي  كنفدراسيونهاي رو كم كني يكي از دندونهاي شيري لقمو قورت دادم و تا آخر بازي هم به قول قديميها ملتفت نشدم. اينجوري بود كه تا چند روز از ترس اينكه توي شكمم درخت دندون دربياد كابوس ميديدم.

 

چه خنگولي بوديم اون موقعها.

 

 

پ.ن 1: شعر زير بخونيد و تو دلتون كودكيها و دوران مدرسه تون رو مرور كنيد.آيا مثل من لبخند غمگيني مي زنيد؟

 

 

پ.2: لينك جالبي رو توي يكي از وبلاگها ديدم براي ياد آوري اون روزها ميذارم شايد كمي ذوق كودكانه كنيد. عکسهایی از لوازم تحریر زمان ماست.

 

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی


خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود


درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است


کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید


تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم


کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود


مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید


همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد


کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم


یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

تابعد...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 18:34  توسط juju  | 

 

خوندن و نوشتن رو قبل اينكه مدرسه برم بلد بودم.راحت مي نوشتم و كتاب داستان مي خوندم وا ز حفظ به خودم املا مي گفتم. حالا نه اينكه هوشم خيلي بالا باشه ها. نه! وقتي مامانت معلم مدرسه باشه و تو رو با خودش ببره مدرسه و براي اينكه از شرت خلاص شه بنشوندت با بچه هاي كلاس اول خب اگه خنگ هم باشي ياد ميگرفتي ديگه ,تازه زمان جنگ بود و تلويزيون مدام برنامه هاي آموزشي نشون ميداد منم كه عاشق علم مي نشستم نگاه مي كردم و همينجور الكي پلكي يه چيزايي فهميدم..براي همين وقتي تو 7 سالگي رفتم مدرسه بخاطر زرنگ بودنم معلم كاري به كارم نداشت وسط كلاس راه مي رفتم و شيطوني ميكردم و معلم بيچاره هم حرفي نميزد.

 
 

اينجوري بود كه سواد دار شديم و رفتيم مدرسه. مدرسه هاي دولتي با اون روپوشهاي سورمه اي دلگير و سفت و سخت گيريهاي وحشتناكش بيشتر به پادگان زنانه شبيه بود تا به محل علم و دانش. سرود صبحگاهي و دعاي فرج و شعار هفته هر روز خوندن سر صف و سخنراني مدير مدرسه رو توي سرماي وحشتناك گوش كردن و بازديد هفتگي ناخنها تو روزهاي شنبه و نپوشيدن كفش و كتوني رنگي زمان ما خيلي عادي بود.نه كسي جرات پوشيدن مانتو شلوار تگ داشت نه شلوار لي. انداختن انگشتر جرمي بود به بزرگي محاربه با خدا.

 

 اون موقع دفترهاي ما كاهي بود  و مداد سياههاي رنگي كه پدرت در ميومد از بس محكم روي اون دفتر كاهيها بايد مي كشيدي تا عينهو آب دهن مرده يه رنگي از خودش پس بده. نه دفترهاي كارتوني مد بود و نه مداد پاك كنهاي رنگي و شكل دار. يه مداد پاك كن پليكان دو رنگ قرمز- آبي  برامون مي خريدن كه از بس سفت بود هر وقت مي خواستي يه چيزي پاك كني  اول بايد يه تف بهش  مي زديم كه همچين نرم بشه بعد يك كلمه رو پاك كنيم . تازه با اينهمه ترفندي كه مي زديم  آخر سر دفتره سوراخ ميشد.  بهترين دفتري كه اون موقع مي تونستيم بخريم نوري جلد چرمي بود. نه كسي خبري از باربي ها داشت نه خانواده سيپسون.

 
 

گاهي وقتها با بچه هاي هم نسل خودم كه حرف مي زنم و خاطراتمون رو مرور مي كنيم مي بينيم همه ماها تو دوران مدرسه آرزوي داشتن يه چيزايي رو داشتيم. يكي خط كش طرح دار دلش مي خواست. يكي جامدادي دكمه دار. يكي مداد پاك كن خوشگل. يكي قمقه رنگي يكي چكمه يخ شكن و ....

 
 

الان كه همه جا بخاطر باز شدن مدارس بازارچه زدن و لوازم تحرير مي فروشن بدجور به سرم زده بچه يكي از فاميلا رو بر دارم برم به بهانه اون برم واسه خودم كلي دفتر و مداد و ماژيك و پاك كن و از اين آت و آشغالا بخرم هيچي هم به اين بچه ندم. خب مامانش واسش بخره.چيكار كنم بچه درونم عقده اي كرمو در اومده؟

 
 

 اين روزها شنگولم


تابعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 14:58  توسط juju  |