اغلب دختر کوچولوها توی رویاهاشون بارها و بارها خودشون رو توی لباس عروس تصور کردند. شاید همون عروسک بازیهای کودکانه قدم اولی باشه برای یاد گرفتن مقدمات زنانگی و احساس مادری. شاید عروسک بازیهای من به ده بار در طول عمر کودکانه ام نرسیده باشه. نمیدونم کجای دوره بچگی من یکمرتبه پریدم وسط دنیای آدم بزرگها و یادم رفت عروسکها وسیله ای هستند برای بارور کردن احساسات زنانه. یادم نمیاد رویای عروس بودن داشته باشم. آنقدر متفاوت میدیدم ومتفاوت فکر می کردم که الان بارها و بارها وسط راه بلند از خودم و موقشنگ سوال می کنم : "جدا این منم که این تصمیم رو گرفتم ؟!!"
برای منی که بیشتر اوقات خلاف باورها و عرفهای جامعه عمل کردم و می کنم ازدواج یه مانع بزرگه برای راحت زندگی کردن. همیشه از ازدواج به خاطر دغدغه هایی که اطرافیان علی الخصوص جامعه و رسم و رسومهای مسخره اش به آدمها تحمیل می کرد متنفر بودم. برای منی که همیشه درگیریهای فکری خودم رو دارم چیزیهای اضافه بر سازمان همیشه هست که ذهنم رو درگیر کنه و همه اینها بار بزرگیه برای روح کوچک من. این روزهایی که گذشت جنگیدم که ثابت کنم ارزش من زن به تعداد سکه ها و نوع مراسم و هزینه ای که برای من صرف می کنند نیست. خیلی دلم می خواست تجربه متفاوتی از ازدواج می داشتم که درنوع خودش تک بود ولی مگر این غول بزرگ " ترس از حرف مردم " اجازه میدهد که ما آدمها زندگی کنیم. فقط باور کنید مطمئن شدم ما مردم ترسویی هستیم که بخاطر این ترس حاضریم بهای زیادی بپردازیم ولی عملا با این باورهای مسخر نمی جنگی!!.
کمی خسته شدم از این مسخره بازیهای اجباری مراسم . ناراحتم از اینهمه هزینه الکی که بی دلیل داره دور ریخته میشه و من هرچقدر خواستم اصلا نباشه ولی نشد که نشد. این روزها بیشتر از همیشه فشارای بیرون رو سر خانواده ام خالی می کنم و حس بد بچه بد بازهم سراغم اومده و خدا میدونه این کمبود اعتماد به نفسی که من توی خودم دارم و جلوی هیچ مقام گنده ای سر و کله اش پیدا نمیشه اما جلوی اونایی که نباید ببینند قد علم می کنه چطور داره این روزها با من بازی می کنه.
از مشاوره پیش از ازدواج با یک روانشناس بگیرید تا صحبت با یک وکیل برای فهمیدن حق و حقوق یک زن در قانون اسلامی و پر سو جو برای گرفتن حق طلاق و نخواستن مهریه ... کارایی بود که انجام دادم تا بدونم تصمیمی که می گیرم تا چه اندازه ریسک داره . خواه ناخواه ازدواج برای هرکسی همون هندونه ایی که باید خودت ببریش تا بفهمی چقدر شیرینه و دیگه به شرط چاقویی نیست که دلت خوش باشه اگه سفید از آب در اومد می تونی تعویضش کنی. بنابراین روی خیلی چیزهایی که دیگران براشون مهم نبود من تاکید زیادی داشتم. همینکه این آدم تونسته بود منو به مرحله ای برسونه که من بعد سالها تصمیم بگیرم ازدواج کنم خودش کلی قابل تفکر بود برای همه البته خیلی از کارها و رفتارهایی که توی شرایط مختلف من از این آدم دیدم کمک کرد تا من روی تصمیمم جدی تر باشم و از مواضعم به همین راحتی ها نگذرم و بیشتر از قبل مطمئن باشم که در شرایط حاضر زمانی –مکانی این آدم همون آدمیه که شاید بشه بیشتر از بقیه باهاش کنار اومد. این آدم یکم با بقیه فرق داشت. لا اقل منو همونجوری که هستم پذیرفت. با همین کله شقی ها , تند و تیزیها ,شیطنتهای ریز و درشت و دیوانگیها وطغیانهایی که خاص خودمه.
خلاصه روزهای عجیبی رو دارم میگذرونم. فشار کارهای روزنامه علی الخصوص توی دهه فجر از طرفی بدو بدو واسه جمع و جورکردن کارهای مراسم عروسی از طرف دیگه من بیش فعال رو کله پا کرده. دیگه شما کمی حق بدید که فرصت برای یک دل سیر نوشتن از سوال پیچ کردن استاندار برای آدم نمی مونه که.
این روزها فقط دعام کنید که آروم باشم و آروم بمونم و اینها آرامش پیش از طوفان نباشه.
گزارش افتتاح کشتارگاه دام از بنده در ادامه مطلب
تابعد...
شما آمدی پس سوالی نداریم
به قول فلانی ملالی نداریم
شما آمدی غصه معنا ندارد
که گفته است ما حس و حالی نداریم
شما تارسیدی به ما باغبان گفت
که بر شاخه ها سیب کالی نداریم
از این چشم ابری وارونه پیداست
که ما تا ابد خشکسالی نداریم
شما بی تعارف بگویم چه خوبید
و ما بی تعارف ملالی نداریم
چه خوب است حالا به غم گفته باشم
ببخشید ما جای خالی نداریم
خاطرم نمی آید کی و کجا و چه وقت از " نیست", " هست " شدم. یادم نمی آید چه بودم و چه شدم و چه کردم . خاطرم نمی آید کودک گریزپای کوچه های کدام ده کوره ای می توانستم باشم یا نمیدانم شاید دخترک گیسو پریشان بادیه نشین صحراهای آفریقا که خرامان خرامان از پسرکان قبیله اش دل می برد و رو نشان نمیداد! نکند می توانستم جوانکی رعنا سوار بر اسب در دشتهای مغولستان بوده باشم!!! هیچ چیز خاطرم نیست!!نمیدانم موقع آمدنم لبخند به لب داشتم یا از ترس گریه می کردم.یاخته ای بودم که در رقابت با سایر یاخته ها جنگید که بماند . بماند تا چه کند را نمیدانم؟ هدف از ماندنش چه بوده باز هم نمیدانم؟ اما میدانم که می خواهم داستانم را آن گونه که خود می خواهم از این به بعد روایت کنم. شاید در چنین روزی که زاده شدم ماندگار شوم. نمیدانم.
28 سالگیم تمام شد. 30 سالگی این روزها نزدیکتر احساس می شود و آن بلوغ شیرین پختگی زنانگی بیشتر و بیشتر نوازشم می کند و آنچنان تلنگر می زند که نمی توانم خود را به خواب خرگوشی بزنم و از سر بچگی خود را به فراموشی خود خواسته بزنم تا یادم برود کجای راهم و کجا می خواهم بروم!!
پ.ن: شعر فوق هدیه تولدی بود از یک شاعر در روز تولد 20 سالگیم.
تابعد...