آرزوی عروس شدن چیزی بود که هیچوقت جزو رویاهام نبود. در خودم نمیدیدم لوندگونه رفتار کنم و برای کسی جذابیت جنسی داشته باشم. میگم جنسی چون تفکیک جذابیت برای من یا جنسیه یا رفتاری. مطمئن بودم برای اونایی که لااقل یکبار با من صحبت می کنند این جذابیت رو دارم که مکالمه رو ادامه بدم و دیدارها رو به دفعه های بعد بکشونم اما هیچوقت به ظاهرم اعتماد نداشتم. اونایی که منو دیدن میدونن که زیاد اهل رسیدن به ظاهرم نیستم. نه اینکه شلخته رفتار کنم اما معمولا کسی به خاطر قیافه یا تیپم جذبم نمیشه.بنابراین همیشه تجرد رو در زندگی آیندم میدیم چون حس می کردم ازدواج ایرانی که توش باورها- سنتها و حرف و حدیثها زیاد دخیله برای آدمی با روح آزاد من شاید مثل زندان باشه. پس زندگی من تبدیل شد به دنیای بی هویت تک جنسی.
وقتی پارسال همین موقع ها بعد از یکسال و نیم من و موقشنگ شروع کردیم به نامه نگاری یکسری از سوء تفاهم ها و ترسها در من از بین رفت و دیگه جدی تر از گذشته به این آدم فکر می کردم اما باز این ترس تقیدی که ازدواج داشت برام مساله بزرگی بود. هرچه بود توی صحبتهای قبل از ازدواج – رفتن پیش مشاور- خوندن کتابی که درباره رفتارها و تفاوتهای مردها نسبت به زنها خریده بودم و خوندمش ب و رفتارهای این آدم بعد از ازدواج و زندگی باهاش کم کم کمرنگ شد به طوری که اون روح نا آرام و طغیانگر من این روزها کمتر تو زندگیم دیده میشه و منو اونقدر آروم کرده که برای همه اونهایی که سالهاست منو میشناسند باور نکردنیه.
یکی از مزایای ازدواج با موقشنگ به نوع شغلش بر میگشت . اینکه در ماه ما 15 روز کنار هم هستیم و خب این دوری از خیلی جهات به بهتر کردن دید من کمک کرد و خب رابطه ما رو دو گانه کرده یعنی موقعیکه نیست صحبتهای ما حول محور خودشناسی یا گفتن ترسها- شک ها - یا مشکلات رفتاری که دوست نداریم در خودمون ببینیم و سعی می کنیم با حرف زدن درباره شون بهترش کنیم می چرخه و مسلما این دوگانگی زندگی باعث شده که زندگی من در این مدت به دو دوره (اومدن موقشنگ به رشت و رفتنش از رشت ) تقسیم بشه. یعنی بودنش منو به یک زن مسئولیت پذیرتر تبدیل می کنه زنی که سعی می کنه شریک کارهای زندگی مشترک باشه . اما وقتی دوران مجردی میرسه دوباره اون بی قیدی مجردی در من زنده میشه. یعنی مثلا رختخوابها جمع نمیشه. ظرفها هروقت عشقم بکشه شسته میشه و خب تفریحات مجردی با دوستان توی برنامه های هفتگی گذاشته میشه و تنهایی جالبی که فقط توش خودتی و کارایی که دوست داری انجامش بدی.مثلا خوشنویسی یا نوشتن.
موقشنگ راست میگه من هروقت دغدغه دارم می نویسم و اگه این روزها در نوشتن تنبل شدم در نداشتن سوژه نیست حس می کنم به مرحله ای رسیدم که با کمی فکر کردن می تونم خیلی از دغدغه هامو خودم حل کنم و لازم نیست بلند فریاد بزنم. دومین دلیل تنبلیم بر میگشت به جریانات بعد انتخابات که یه جورایی منو خفه کرد و تا مدتها بغض داشتم و هرچی به ذهنم میرسید در حد یه گذر سریع از ذهن بود و همت نمی کردم بیام پشت کامپیوتر و تایپ کنم. سومین دلیلش مسافرتهای زیادی بود که توی این چندماه رفتیم و حس نوشتن رو خیلی در من کمتر کرد اما توی این مدت بیشتر روی خوشنویسی تمرکز کردم و توی امتحان مرحله خوش دومین نمره رو گرفتم و دارم برای مرحله عالی توی خوش نویسی تمرین می کنم.
پ.ن : راستش هنوز نفهمیدم آرامش موقشنگ باعث شده من اینقدر آروم بشم یا خط و خوشنویسی و سر و کله زدن با روح و مرکب و دوات و شعر در هر حال این آدمی که این روزها بهش تبدیل شدم واسه خودم بیشتر از هرکس دیگه جالب شده. ( من و آرامش درونی چیز عجیبیه که هضمش واسه خودم هنوز ثقیله) راستش از شما چه پنهون باورم نمیشه آدم شده باشم.
تابعد...