آشنایی ما یک اتفاق ساده بود. نه! درست تر اینکه به ظاهر ساده بود.چه کسی باورش می شد پشت آن چهره خشک و رفتارهای سرد تو یا رفتارهای تهاجمی و مرد ستیزانه مناحساساتی پنهان شده باشد که بعد گذشت سه سال اینبار در کسوتی به غیر از دوستی اینچنین در کنار هم ظاهر بشویم؟
کسی نمیدانست من و تو چرا باید در این دور تسلسل زندگی بیفتیم و بالا و پایین زندگی را ببینیم تا در نقطه ای باز هم بهم برسیم و بخندیم به این بازی سرنوشت که چرا می بایست من عاشق شخص دیگری بشوم و تو عاشق من باشی و از من بگذری و هنوز عاشق بمانی و من بگذرم از عشقم و بفهم رفتنت ناشی از احترام تو بود نسبت به احساسات من و کم کمک عاشقت بشوم و باز نفهم که آخرچرا؟
سالها سرگردان بودم بین پنهان کردن بخش عمده ای از احساساتم و عریان کردن بی دریغ احساساتم بی ترس آنکه مورد شماتت دیگران قرار بگیرم و پدر و مادر نصیحتم نکنند به سادگی و متهم نشوم به عاطفی بودن افراطی. ترس از چسباندن انگ دختر ک احساساتی باعث شد سالها خودم را غرق کتاب و شعر و آهنگ و نوشتن برای دلم کنم و هیچ وقت مثل سایر دختران دور و برم عادی رفتار نکنم و بلوغم را در تنهایی و به تنهایی از سر بگذرانم.
چه کسی باورش می شد سهم من از عشقی که همیشه در آدمهای دیگر دنبالش می گشتم تا زن نرمالی بشوم باید در رفتارهای تو دیده می شد و این شرمندگیعجیبی که گهگاهی در خفا به من دست می دهد دست از سرم بر ندارد و مدام این سوال در ذهنم نچرخد که آخر چرا هیچوقت درست ندیدمش و افسوس بخورم از دلهایی که شکاندم و ماجرهایی که بر خودم رفت و آن افسردگی شدید بعد جدایی و آن استیصال و آنهمه گریه های بلند شبانه و غیره اتفاق می افتاد تا من به این نتیجه برسم همراهی تو در باقی راه بیشتر از دیگران به کامل شدنم منتهی می شود و شاید دوستی توکه نمیدانم تا کی و چه وقت نصیبم می شود باعث شود از من " منی" بسازد که همیشه آرزویش را داشتم.
دوستی می گفت دوستی همانند دود عود پر است از کشف و شهود. پر از پیچ و خم و رقص طنازانه. مثل دوستی ما، دوری ما ، اخم ما، قهر ما و اینبار عشق ما.
خاطرت هست دقیقا یکسال پیش بعد یکسال و نیم دوری بهم رسیدیم خندیدیم و گفتم دیوانه ایم ما؟! یلدای سال گذشته خوب خاطرم هست به همه چیز جز عشق تو تردید داشتم حتی به احساسات خودم به عنوان یک شریک ،حتی به صبر و مقاومتم در زندگی اطمینان نداشتم. اما عجیب به تو ایمان داشتم. می دانستم کنار تو هر زمان که می خواهم می توانم بچه باشم بی آنکه از جانبت سرزنش شوم که یک دختر بیست و چند ساله ام. مطمئن بودم می توانم درباقی زندگی باز از این شاخه به آن شاخه بپرم بی آنکه تحقیر شوم به اینکه دمدمی مزاجم. می دانستم طبع متلونم را خوب درک می کنی و باکی نداشتم از گفتن ترسهای کودکی و تردیدهای نوجوانی و آرزوهای جوانی.
حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم آشنایی ما اصلا اتفاق ساده ای نبود. اینکه من بعد آنهمه فرار کردن از مردها و جنگیدن با اغلبشان و کله پا شدن باز به تو برخوردم تنها یک دلیل داشت. اینکه کنار تو زن درونم را پیدا کنم . دوستی با تو همان چیزیست که به وقت کودک شدن می تواند سرخوش نگهم دارد و به وقت گریه آرام وبه وقت زن شدن سرمست و شادم کند. اینجاست که یاد جواب تمثیلی خودم در یلدای سال گذشته می افتم و مدام زیر لب دعا می کنم : " که خدا کند دوست تمام لحظه های تو باشم" و خدا کند تو هم همیشه دوستم باقی بمانی.
پ.ن1: یکسال پیش در شب یلدا با این کتاب به موقشنگ جواب مثبت دادم.
پ.ن 2:یلداتون قشنگ
پ.ن3: حتی 1 دقیقه بیشتر امسال یلدا به من عجیب می چسبد. بعد از ۳ هفته دوری یلدا شب خوبیست برای دیدن دوباره تو.
تابعد...
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 8:50  توسط juju
|
این
جریان برمیگرده به یکسال پیش .داستان از اینجا شروع شد که یه روز نیوشا تنهایی سر
خاک آقاجون و مامان بزرگ میره و زمانی که اومده بوده خونه تا مامان اینا رو میبینه
از شدت هق هق تقریبا بنفش شده بوده. از اونجایی که معمولا نیوشا کمتر حرف میزنه و
از این تریپ یوگایی موگاییه کسی نمیره بپرسه این گریه واسه اون عزیزان از دست رفته
است یا اینکه فرشته مرگ رو دیده از کرده
اش پشیمون شده یا یه چیز دیگه. وقتی بعد چند روز پرس و جو ازش حرف میکشند معلوم
میشه یکی از این زنایی که میان سر قبرها و آب میارن تا قبر بشورن و یه پولی میگیرن
همینجوری با نیوشا درد و دل می کنه و اونقدر از بدبختیاش واسه نیوشا حرف میزنه که
نیوشا هرچی پول داشت به اون زنه میده و اونقدری نگه میداره که تا خونه برسه و تمام طول راه یعنی از تازه آباد ( بهشت زهرای
شماها) تا خونه که خب کلی خیابونه گریه
میکنه. این اتفاق باعث میشه که بیفته توی کمد لباسای من و مامان وبوبو و خب خاله و دختر خاله ها و گاهی تا حد زور و
اجبار لباسایی رو که دیگه استفاده نمی کردیم جمع کنه و با حرفاش مثل پتک بزنه تو
سرمون که خیلی ها هستن همین لباسو رو ندارن بپوشن و از این حرفهای بی مزه مجریای
صدا وسیما در حداینکه بنی آدم اعضای
یکدیگرند و ...خلاصه جمعه بعدش با مامان و بوبو با کلی لباس قدیمی و کوچیک شده
ماها میرن تازه آباد توی اون قبرستون بزرگ میون اونهمه آدم میگردن دنبال اون
خانومه تا این لباسها رو بهش بدن.
با
بررسیهای موشکافانه مامان و بوبو اینجور به نظر میرسه که زنه کمی شارلاتان میزده و
اونقدرهم بدبخت نبوده اما در هر حال این اتفاق تلنگری بوده واسه نیوشا که با مامان
یکی از دوستاش که تو بهزیستی کار میکنه جور بشه و بره چندتا خانواده بی بضاعت رو
از نزدیک ببینه و به فکر کمک به اونا بیفته. اولین کاری که می کنه یه لیست بزرگ از دوست و آشناها می نویسه و باهاشون تماس
میگیره که میخواد به بعضی از این خانواده ها کمک کنه و اونها اگه دوست دارن در ماه
چقدر می تونن پول بدن و خب چون اغلب این بچه ها یا سر کار نمیرن یا تازه رفتن سر
کار پولاشون در حد 1000 تومان یا 2000 منه اما با همین پولایی که از دوستاش میگیره
در ماه همیشه یه مبلغ ثابت 100000 تومن جمع میشه که خب بین چند خانواده تقسیمش می
کنه. اینجوریه که سر ماه که میشه نیوشا عین داروغه ناتینگهام راه میفته تو خیابون
از این خونه به اون خونه دوستاشو تلکه میکنه تا
بلکه هم شده به زور دیگران رو تو این کار سهیم کنه.
یه نمونه از جملاتش به
مو قشنگ وقتی که ما شام یا ناهار خونه مامان اینا دعوتیم میزنه اینه: از غذای
امروز راضی بودین؟ و خب باید حواست باشه که چندم ماهه و وقتشه که پولو اخ کنیم.
چند
روز پیش نیوشا از من خواست که جمعه به عنوان حمال افتخاری و آژانس خصوصی برم دنبالش
که یه سری غذا به چندتا خونه بده و خب در حالت عادیش مامان ما به زور تو آشپزخونه
غذا می پخت نمیدونم چه جوری با احساسات مامان بازی کرده که مامان غذا بپزه و تازه چون مامان و بوبو این چند روز مسافرتن گشته
تو یخچال از دو سه تا پرتقال و خرمالو بگیر تا ترشی و کدو کش رفته و با یه گزارش تلفنی
اجمالی اونم جهت حلالیت طلبیدن از این دزدی خانگیش به مامان اطلاع میده که وقتی اومد دنبال یه سری چیزا توی یخچال نگرده و ماشینو تا حد انفجار پر می
کنه از لباس و غذا و میریم که به زور هم
شده صواب ببریم.
تصور
کنید یه محله داغون رو که قیافه آدمهاش خلاف میزنه و سه تا دختر تنها از این کوچه
به اون کوچه با ماشین می گردن و از اونجایی که خواهر ما توی آدرس پیدا کردن حافظه
اش کوتاه مدته (چیزی در حد حافظه مگس) معمولا گمتون می کنه و مجبور میشین از همون آدمها آدرس بپرسین و
.... اینجوری بگم که علاوه بر اینکه ماشینم با آب مرغ به گند کشیده شد از بس
افتادیم تو چاله چوله بعد اتمام کار متهم
شدم به اینکه چون سگ شدم و غرغر کردم و به قول خودش گازش گرفتم تو این کار هیچ صوابی
نمی برم .
پ.ن
: بعد اینکه کار بزرگ امروز تموم شد نیوشا به دختر خاله ام میگه الان فرشته سمت
راستم تند تند داره تو دفترش می نویسه و خب دختر خاله ما هم کم نمیاره و میگه فرشته من خودکارش تموم شده و خب بعد اینهمه توضیحات
واضح و مبرهنه که چرا میخوام اسمم آنجلا باشه.
تابعد...
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 15:57  توسط juju
|
نباید در جستجوی خوشبختی بود باید آن را اتفاقی در راه پیدا کرد.