وقتی دختر بچه بودم حس می کردم اونایی که 18 سالشونه خیلی بزرگند. برام 18 ساله بودن آرزو بود. حس می کردم هرکی 18 ساله است دیگه عاقل شده دیگه بزرگه. نهایت کمال برام 18 سالگی بود اون وقتها دختر عمه هام که میومدن خونمون با حسرت بهشون نگاه می کردم و هی آرزو می کردم زودتر 18 ساله بشم تا منم وارد جمع آدم بزرگها بشم.
18 ساله که شدم دیدم نه عاقلم نه هنوز تو جمع بزرگترها قبولم می کنند. اون وقت بود که دعا می کردم زودتر 20 ساله بشم. مطمئن بود دیگه 20 سالگی همون نقطه ایه که هر دختری توش به کمال میرسه. اما بیست سالگی ما تو اوج افسردگی و پس زدگی دانشجویی اونقدر تند گذشت که هیچی ازش نموند جز یه مشت یادداشتهای درهم و برهم .
25 ساله که شدم کمی جدیم گرفتن اما وقتی رفتم سر کار تازه فهمیدم چیزیکه سالها توی این مدت دنبالش بودم فقط یه حس اعتماد به نفسه که با افزایش سن و کمی تجربه آروم آروم تو آدم رسوخ میکنه و اونوقته که ما تو ذهن بچه های کوچکتر از خودمون خیلی بزرگ جلوه میکنیم. اونوقته که وقتی با بچه های گیر افتاده در افت و خیز بلوغ حرف میزنیم براشون میشیم بت. اون لحظه است که یادمون میفته خودمونم این سن رو به سختی پشت سر گذاشتیم توی مرحله ای که اینقدر فرزندسالاری باب نبود و اینقدر نظر و رای بچه ها مهم جلوه نمیکرد و اینقدر دیده نمیشدیم.
نگاه که می کنم میبینم از اون دختر 18 ساله ای که یواشکی توی دفتر خاطراتش برای خداش می نوشت تا آروم بشه تا این زن 29 ساله ای که حالا به روز تر شده و وبلاگ شخصی برای خودش داره تفاوت زیادی وجود نداره. مهمترین اتفاق موجود توی زندگیش افتاده اینه که آدمهایی تو مسیر زندگیش قرار گرفتن که جدیش میگیرند و اونوقته که حس می کنه خیلی بزرگ شده.
فردا در تنهایی به استقبال 29 سالگی میرم که اولین موی سفید رو توی سرم پیدا کردم و میدونم این نشونه است برای اومدن موهای سفید بیشتر. اما چیزیکه نمی تونم نادیده بگیرمش این 4 سال در کنار شما بودنه که خواسته یا ناخوسته تو مسیر زندگیم قرار گرفتین از دیوانه بازیهای دخترک سرکش خواندید و ملامت نکردین. از اعترافات دخترانه ام شنیدین ولی نصیحت نکردین. در غم از دست دادن عزیزانم کنارم حضور داشتید و در شادی ازدواجم سهیم شدین. این لذت بزرگ شدن کنار دوستایی که اغلبشون رو ندیدم ولی واقعا دوستشون دارم چیز کمی نیست. اعتماد به نفسی که در این چهار سال شماها به من دادین اونقدر جسارت در من به وجود اورد که بی ترس در مصاحبه خبرنگاری شرکت کردم و مطمئن بودم قبولم می کنند. بزرگ شدن خودم رو مدیون شماهایی هستم که بهم یاد دادین خوب ببینم و سریع قضاوت نکنم. دوست داشته باشم و راحت بیانش کنم. شاعر پیشه بشم و خجالت نکشم. زن باشم و شرمنده نباشم و بنویسم به امید اینکه شاید روزی نوشتن رو بیشتر از اینها جدی بگیرم. اون چیزیکه که من سالها دنبالش بودم و با آرزوی بزرگتر شدن روز و شب میگذروندم فقط و فقط جدی گرفته شدن بود نه چیز دیگه.
ممنونم که باورم کردید.
پ.ن: از همه دوستانی که اس. ام . اسی. یا توی فیس بوک یا تلفنی تولدم رو پیشاپیش تبریک گفتن خیلی خیلی ممنونم.
تا بعد...