حس و حال نوشتن نبود. تا آمدم از چاپ سومین کتاب بوبو بنویسم پدربزرگ موقشنگ فوت کرد و درگیر مراسم دست پاگیر ختم و سوم و هفتم و آمد و رفتهای تمام نشدنی شدیم که حسابی دم عیدی یاد رفتن پدربزرگ خودم را زنده کرد و تمام آن خشمهای فروخورده از اینهمه رسم و رسوم مسخره مرگ ایرانی مثل دمل چرکینی که سرباز کند بازخودی نشان داد. آنقدر این چند مدت از در و دیوار حسهای عجیب و غریب بر سرم ریخته که نمیدانم از کدامش بگویم.
اول اینکه بعد مدتها به مراسم مرگی که دوست دارم بعد از رفتنم برگزار کنند به طور جدی فکر کردم و دیدم متنفرم از آوردن آ خ و ند جماعتی که در مراسمم نوحه حضرت ابوالفضل بخونه و مادران داغدیده و زنان دلشکسته از درد فراغ فرزند و بی مهری شوهرانشون یواشکی با چادر گوشه چشمان خیسشون رو پاک کنند و مرگ من بهانه باشه برای ترکیدن بغضهای فروخورده اشون.
دیدم بد جور حرصم میگیره به آدمهایی غذا میدن که بودن و نبودنم زیاد براشون توفیری نداشته و مرگ من به هیچ جاش برنخورده که هیچ یه دل سیر از خودشون پذیرایی می کنند و دریغ از یه بشقاب برنجی که باید به نیازمندش برسه .
دیدم دلم میگیره میبینم اونایی که دوستشون داشتم بعد رفتنم سیاه می پوشند تا دیگران باور کنند که عذا دارند و من که میدونم نشون دادن دلتنگی به پوشیدن لباس سیاه نیست و این دله که میگیره و حالیش نمیشه رفتن رو.
تا آمدم بنویسم فیلم " هر شب تنهایی " را دیدم و نطقم کور شد از این بازی ضعیفی که از حامد بهداد گرفتن و رفتار اغراق آمیز لیلا حاتمی و موضوع آب بندی شده توکل و توسل به ائمه در موقع گرفتاری و کور سوی امیدی که نشان تماشاگر ایرانی این فیلمفارسیها داده می شود.
باز تا آمدم همه اینها را جمع بندی کنم و اینجا تعریف کنم دوست روانشناسی دربه در دنبال زوجی می گشت تا از طریق مصاحبه حضوری یکسری سوال از زوجین بپرسه و تحلیلی بر روی شخصیتهاشون انجام بده که آخرسر نتیجه اش به صورت یک کتاب برای اولین بار در ایران چاپ بشه . بنابراین مجبور شدم تمام چیزهای فراموش شده و تلخ کودکی و بلوغ _ دوران پشت کنکور بودن و افسردگی دوران دانشگاه _ کار و عشق و مردانی که آمدند و رفتند و داستان ازدواج من و موقشنگ رو از دهن خودم براش تعریف کنم و برم توی فاز نوستالژیک هچل هفتی که تنها تنبلی در نوشتن رو به همراه داشت. دوباره حس نوشتن پریده بود و دلتنگی پشت دلتنگی آمد و رفت و ما خانه تکانی کردیم و این دل همچنان دلتنگ بود تا چند روز پیش.
خیلی اتفاقی و تقریبا زورکی در جمعی قرار گرفتم که قرار بود در یک موسسه آموزش یوگا خانه تکانی دل انجام بدهند. با اصرار دوستی بلیط این مراسم رو تهیه کردم و با اکراه به حرفهای خانم دکتری که توی مراسم صحبت می کرد گوش دادم و از دیدن دختران و زنان سفید پوش تعجب کردم تا رسید نوبت مدیتیشن و تمرکز درون.
نمیدانم از بابت نواختن تار بود یا از تصور به تصویر کشیدن زیبای هفت مرکز انرژی بدن یا لحن آرام سخنران دیدم در سکوت جمع صدای هق هق گریه می آید و اشکهای من بی آنکه از من حرف شنوی داشته باشند دانه دانه بر روی صورتم می چکند و من در خلوتم به تمام چیزهای بدی که تا به امروز در من مانده بودم فکر می کردم و مصمم بودم که از درونم پاک شوند و این صیقل روح بود که به صورت اشک نماینگر شده بود.
شاید تنهایک چیز در سال 88 روح منو آزار میداد وهنوز از نظر درونی با خودم حلش نکرده بودم در صورتی که ظواهر امر نشون میداد من نسبت به شرایط و محیط و آدمهایی که باهاشون ارتباط داشتم و دارم تونستم انعطاف پذیری بیشتری نسبت به قبل از خودم نشون بدم.
اینجوری بود که دل ما همزمان با مراسم سنتی و باستانی خانه تکانی ایرانی حسابی خانه تکانی شد و من کودکانه وار مشتاق آمدن عید تنها به انتظار نشسته ام تا که بیاید.
پ.ن : این مدت فیلم دیدیم. کتاب خواندیم. تاتر و کنسرت رفتیم و گاهی باخودمان خلوتی کردیم و در تنهایی به قلم مسعود بهنود رشک ورزیدیم. شدیدا و اکیدا و خواهشا و لطفا توصیه می کنم کتاب " ضد یادها " مسعود بهنود رو اگه نخوندید بخونید .البته اگه به تاریخ علاقمندید- اگر عاشق سبک نوشتاری بهنود هستید و اگه من یه ذره اعتبار پیش شما داشته باشم گوش میدید ![]()
تابعد...