اونوقتها که تلویزیون رنگی توی هر خونه ای باب
نبود و پدیده ای به نام ال سی دی و ال ای
دی اصلا وجود خارجی نداشت ما یه تلویزیون سیاه و سفید 14 اینچ خارجی داشتیم که اگه
پیچشو می چرخوندیم با بدختی تمام و کلی برفک می تونستیم یک کانال از ابوظبی رو
ببینیم . اینقدر این کشف هیجان انگیز بود که بوبو از این و اون پرسو جو کرد و
فهمید یه وسیله ای هست به اسم بوستر که میتونه کیفیت صدا و تصویر رو کمی بهتر کنه.این
کشف بزرگترین خوش شانسی اون سالهای ما بود. درست همون سالی که زلزله رودبار اتفاق
افتاد و مردم در تب و تاب جام جهانی فوتبال می سوختن یک سری آنتهای مخصوص اومد که
میشد بعضی از کانالهای آذربایجان شوروی رو گرفت و از اونجایی که وقتی تب وتاب یه
چیزی میفته توی مملکت ما فوری همگانی میشه
ماهم از این آنتها خریدیم. اما دیدن اون کانالها مستلزم هوای آفتابی بود و خودتون
که میدونید رشت تقریبا هوای ثابتی نداره پس بوبو به فکر خریدن ویدیو افتاد. یادمه
اولا که ویدیو اومده بود تو بازار نوار کوچیک مد بود و زمانی که ما ویدیو دار شدیم
تازه دور نوارهای بزرگ بود. هربار با بدختی تمام و کلی جیمزباند یه فیلم یا یه
کارتون از این و اون میگرفتیم واجاره میکردیم تا مثلا پنجشنبه و جمعه ها سرمون گرم
باشه.
از اونجایی که ما تقریبا بچه سال بودیم اجازه دیدن هر فیلمی رو نداشتیم و فیلمها توسط بوبو برامون سانسور میشد. نقش بوبو شده بود درست عین کشیش فیلم سینما پارادیزو.یادمه یه بار اشتباهی توی جمع پسرخاله هام یه فیلم از داستین هافمن گذاشتم به اسم سگهای پوشالی به این امید که خب طرف بازیگر حسابی و فیلمش موردی نداره. اما توی اون فیلم یه صحنه ت ج ا و ز دو مرد با یک زن نشون داده میشه و خب اون زمانها دیدن این صحنه ها توی جمعهای خانوادگی قباحت داشت و کلی بابت این موضوع بازخواستم کردند.
یادمه هروقت فیلمی میدیدم و میرسید به صحنه های بوس و بغل و از اینجور چیزا مامان فوری بهم می گفت برو جوراباتو بشور و دیگه خودم میدونستم یا باید اینجور مواقع پاشم برم آب بخورم یا یه جورایی دنبال نخود سیاه بگردم.
ماجرای فیلم دیدن ما بچه داستانها داشت. از اونجایی که بوبو خیلی عشق فیلم بود و تقریبا با دنیای روز فیلمسازی آشنا بود مدام فیلمهای کلاسیک و خوبی دستمون میومد و خب ماهم بعضی از اونها روکه توسط بوبو تایید شده بود میدیدم. بعد تر کار به جایی رسید که ما برای بوبو فیلم میوردیم و هر کدوم تنهایی فیلمها رو میدیدم و درباره اش حرف میزدیم. دیگه دور ویدیو تموم شده بود و کامپیوتر وارد خونه ها شده بود و فیلمها سی دی شده بودند و آخر سر هم دستگاههای پخش ( وی سی دی) مد شد و به ترتیب همه اینها رو بوبو خرید که از قافله دوستداران هنر هفتم عقب نیفته.
خیلی طول کشید تا بوبو خودش رو راضی کنه که ماهپاره بخره . مدام مردد بود بین خوب بودن یا نبودن این پدیده. دیگه دوره فرمانرواییش داشت تموم میشد و اگه نمی خرید میدونست ما خیلی فیلمها رو از دوستامون میگیریم و بعدا با کامپیوتر نگاه میکنیم. وقتی که ما ماهپاره دار شدیم دور کانالهای سی سینما و مولتی ویژنها بود و مدام فیلمهای خوب پخش میشد و بوبو فرکانسهای جدید کانالها رو دانلود میکرد و دیگه ماها بزرگ شده بودیم و خجالت نمی کشیدیم از دیدن بوس هنرپیشه ها جلوی بوبو و مامان.
این روزها که به لطف صاحبان کانالهای ماهپاره ای و علی الخصوص فارسی وان خیلی از صحنه ها توی سریالها عین آب خوردن پخش میشه و بچه های خانواده ها با جدیت تمام پیگیر این سریالها هستن از اینهمه موش و گربه بازیهای خودمون و مامان و باباهامون خنده ام میگره. خیلی تلاش کردند که جلوی دیدن صحنه های مبتذل رو بگیرن اما سرعت تکنولوژی و جذابیت این صحنه ها خیلی بیشتر از توانشون بود و تقریبا یه جایی وسط راه بیخیال ماجرا شدند و به امید اینکه پایه های تربیتیشون محکم بوده دیگه چیزی رو سانسور نکردند. ماهم یاد گرفتیم به احترام اونها و به احترام محیط خانواده تا جایی که میشه جلوی اونها چیزی نذاریم و هر چهار نفرمون به تنهایی یه فیلم رو نگاه می کردیم. اینجوری نه از تکنولوژی عقب بودیم نه از سینمای هالیوود.
وقتی به تفاوت نسل خودمون و این نسل تازه بالغ شده 10-11 ساله نگاه می کنم می بینم چقدر همه چیز فرق کرده و چقدر خیلی چیزها برای اینها عادی و روتین شده. دیگه دختر بچه ها باد دیدن یه بوس لپاشون گر نمی گیره و سرشون رو پایین نمییندازن و خیلی بیشتر از اونوقتهای ما چیز حالیشونه.
دنیای باحالیه این جنگ زیر پوستی پدر و مادرها با بچه ها وقتی که به ناچار عقب نشینی می کنند .
تابعد...همیشه برای نوشتن بهانه لازم داشتم و اینبار چه بهانه ای مهمتراز اینکه با صدای بلند بگم ازدواجم یکساله شده و هنوز موقشنگ از کارش پشیمون نشده و من چه سبزم امروز و خلاصه از اینجور چیزا. نمیدونم از خوبی من بوده یا از صبرش که بالاخره با هزاران سلام و صلوات و تاتی تاتی کنان زندگیمون وارد یک سالگی شد.خیلی روزهای خوب رو تجربه کردم که نتیجه اش دوستی بیشترمون بوده و صمیمیتی که من همیشه دلم میخواست با کسی داشته باشم. این مدت کمتر نوشتم. کمتر با دوستان چت کردم. کمتر بچه های وبلاگ نویس رو دیدم. کمتر با بچه ها تلفنی حرف زدم . نه اینکه سوژه ای نباشه برای نوشتن. نه اینکه دیگه حرفی نداشته باشم برای زدن که مسلما برای منی که احساستم همیشه نوشتاری بوده این تجربه باید فرصتی می بود برای نوشته های بیشتر. تنها اتفاقی که افتاد این بود که من گوشی پیدا کردم برای شنیدن حرفهایی که قبلا نوشته میشد اما نمی تونستم درباره شون با کسی مستقیما حرف بزنم. گوشی که حتی خاطرات شیطنتهای مجردی من رو میشنوه ولی درباره ام قضاوت نمی کنه ؛ که منو متهم به هزاران وصله و حرف و حدیث نمی کنه که منو همونجوری که هستم می پذیره هرچند خیلی باهاش تفاوت داشته باشم تو بیان احساسات , رفتار, وکارهام و ...
پارسال شب 11 اردیبهشت ما اومدیم تو خونمون تا با آهنگی که قرار بود برای رقص تانگو باهاش برقصیم تمرین کنیم. از بین چندصدتا کلیپی که از اینترنت دانلود کردیم و همش حرکات محیرالعقول و ژانگولری توش داشت رسیدیم به رقص اوباما و همسرش که با آهنگ بیانسه آروم و متین میرقصیدن مادیدیم رقصش آسونه و آهنگ ما هم تمش آرومه گفتیم اینجوری برقصیم. حیف نمیشه دوتا رقص رو گذاشت اینجا تا شما یه دل سیر بخندین اما اون رقص کجا و رقص ما کجا!!!![]()
برای روز عروسی یه دفتر خریده بودم و توی تالار کنار عکسمون روی میزی گذاشته بودم تا هرکسی از دوستان و آشنایان اگر چیزی دوست داره به یادگار برامون بنویسه و اونایی که نتونستن توی اون روز چیزی برام بنویسن وقتی اومدن خونمون توی اون دفتر جمله ای نوشتن و من تا امروز سعی کردم چیزی درباره اش نگم تا سالگرد ازدواجمون برسه و من بتونم چندتا از اون جمله های قصار و تیکه ها رو اینجا بنویسم .
* سک سک. من اول . خوشحالم که فردا پاتو زیر در کمدم نمی بینم. شاد و شنگول باشین (خواهرم)
* رفیق باشین تا همیشه.
* امشب همش لبتون خندان بود یعنی میشه همیشه همینطوری بخندین؟آره میشه.
* شادباش و دیر زی. امروز روز توئه. خیلی از روزهای خوبت از امروز کلید میخوره. این آغاز شیرین مبارک نازنین ( آویشن)
* من دلم برات کبابه. اما خیلی هم واست خوشحالم.( معلومه از دوستای موقشنگ بوده؟ )
* کاش میدانستی
بر باغ آسمانی کدام ستاره جا مانده ام
چیزهای زیادیست باید گفت
اما من هنوز دلم میخواهد نگاه کنم
*اکنون که قلم در دست می گیرم امیدوارم بازهم شام بیایم استرا؟ آستارا؟ بیف! چی بود همون رو بخوریم . با آرزوی روزهایی پر از غذا های رنگارنگ ( دوست موقشنگ )
* تا نیاراید گیسوی کبودش را
به شقایقها
صبح فرخنده
در آینه نخواهد خندید.
*زیبایی ازدواج در تکامل است. در راه این تکامل باید " گذشت " داشت. زیباترینها نثارتان
* راه را تا بدانجا که "باید" بپیمای تا لطافت مرموزانه روزگار را کشف کنی!!( امیر کافه گپ)
* چه دعات گویم ای گل!
تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی
شده اتحاد معشوق به عاشق از تو ؛رمزی
نگهی به خویشتن کن که خود آفتاب گشتی!( مهدی ناصری)
اینم کارت عروسیمون که خب کمی متفاوت از همه کارتای عروسی بود که فکر می کنم تا حالا دیدید و خب دیدن عکس العملهای مهمونامون وقتی کارتارو دستشون میرسوندیم هم جالب بود.

دل نشان شدسخنم تا تو قبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز
هرکسی بر حسب فکر گمانی دارد
این شعر داخل کارت هم از حافظ بود. حالا دیگه روز معلم یه معنای دیگه واسم داره.
تابعد...