دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ ما زنها دیوانه این کاریم. از صاحب این سرای دعوت شدیم که کمی پز بدهیم. ماهم که از خدا خواسته فی الفور لبیک گفتیم![]()
1-راستش خیلی مهمه خداوند باری تعالی موقع درست کردن آدم چقدر وقت گذاشته باشه. اگه قیافت چیزی شبیه مال منه که یه مشت گل رو به زور آب دهن چسبوندن به هم و هی قلنبه قلنبه باشی مسلما اونقدر چشمگیر نیستی که وقتی داری توی خیابون خرامان خرامان راه میری یه جنس مذکر بخواد گردن مبارکش رو کمی کج کنه و برگرده عقب و یواشکی ترو با چشاش بخوره. پس از این جهت مطمئنا نه تنها قابل عرض نیستم و بلکه در نهایت احترام از دور مسابقه خارج میشم .با کمال صراحت می تونم بگم قیافمان همچین آش دهن سوزی برای پز دادن نیست.
2-شاعر محترم فرموده " خدا گر زحکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری " د معلومه دیگه وقتی قیافم خوب نیست حتما یه چیزی هست که باعث ماستمالی قضیه اول میشه و اونم اسممه. به جرات می تونم بگم چنان با اسمم حال می کنم و پز میدم و چنان اسمم معمولا جلب توجه می کنه که باعث میشه همونایی که به خودشون زحمت نمیدن برگردن عقب و منو ببینن حتما کمی وایستن و بشنون که درست متوجه شدن اسمم رو.ما اینیم!!
3-به وجود بوبو خیلی افتخارمی کنم و همیشه پزشو میدم. درسته گاهی وقتا تا مرحله کل کل و بگو مگو باهم بحث می کنیم ولی داشتنش مایه مباهته به خاطر سوادش- به خاطر سالم زندگی کردنش- به خاطر یک دنده گیش در زدن حرف حق توی تمام مراحل کاریش- به خاطر طنز نابش در همه چیز زندگی و به خاطر اینکه اگه حسن انتخابش توی نامگذاری من و جنگش برای موندن همین اسم روی من توی خانواده نبود هیچ وقت اینقدر باد نمی کردم به اسمم. اسمی که مهدی اخوان ثالث در شعری بعد از مرگ فروغ فرخزاد روش گذاشته. ( اینم یه راهنمایی)
4-به خانواده با فرهنگی که توش بزرگ شدم. چه پدری و چه مادری. روحیه طنزی که در من هست چیزیست که از نوع نگاه خانواده ای که توش بزرگ شدم به من رسیده و خوشحالم در بدترین لحظه های زندگی همه ماها کمک می کنیم به هم که به دردمون بخندیم.
5- به توانایی کمی که در نوشتن دارم. خوشحالم راهی هست برای خالی کردن خودم. برخلاف اینکه توی حرف زدن من الکن الکنم با نوشتن عریان عریان میشم. خالص ترین احساسهای من زمانیه که در حالی که یه آهنگ مخصوص اون حس و حالم رو گذاشتم برای عزیزی می نویسم. اون موقع است که مثل یه شیشه احساساتم شفاف میشه.
6- به بزرگ مرد کوچک صبور و تخس پلید مردم آزار که همیشه آغوشش بازه . حالا فرقی نمیکنه من تو چه حالی باشم. تو بدترین لحظه زندگی در حال پاچه گرفتن یا تو اوج شاعرانگی عاشقانه.خیلی اذیتش کردم و می کنم و می تونم قسم بخورم که خودمم موندم چرا از دست من فرارنمی کنه و سر به کوه و بیابون نمیذاره . بی نهایت دوستش دارم و خوشبختانه هیچوقت این دوست داشتن رنگ بوی عاشقانه های کوچه بازاری به خودش نگرفت , چون میدونم به من پا نمیده قراره همینجور دست نخورده باقی بمونه تا من دخترمو بهش بدم. آخ چه حالی میده مادرزن باشی و چشمت به دامادت ![]()
7- و به دوستای وبلاگ نویسی که بعضا دوستان صمیمی ام شده اند . و به آخرین کامنتی خصوصی حاج واشنگتن که برای سالگرد وبلاگم نوشته بود و من تا چند روز از بی جنبگی و خوشی تو فضا پرواز می کردم .
" مطمئن باش خودت بودی و خودت خواستی که امروز افتخار کنیم به بودن ات . متن ات فراتر از تصورم , زیبا بود. زیبایی اش آنجایی صد چندان می شود که درک کنی چقدر سخت است اینچنین اسامی بعضا نامربوط را میشود در قلب حرفی که میخواهی بزنی پشت هم ردیف کنی و خواننده را مدهوش کنی. شاید واجب بود به احترام این همه زیبایی متن و صد البته به پاسداشت دوسالگی ات از میان قبور بلاگستان در پی نفخ صوری اینچنین زیبا برخیزم و بودن ات را و اینچنین رو به رشد بودن ات را ستایش کنم "
پ.ن : ممنونم امیرجان بابت این بازی جالب. راستی به دوستی با تو هم پز میدما![]()
تابعد...