احسان ولی زاده عزيز منو به بازي يك خاطره از دوران دبستان دعوت كرده. يك كم برگشتن به اون دوران سخت بود نه اينكه خاطره اي نداشته باشم ولي كودكيهامان را خيال و خواب برد.
دختر بچه ها توي دوران مدرسه تو زنگ تفريحشون خيلي كاراي خارق العاده نمي تونند انجام بدن. نهايت بازيهاي اون موقعها بالا بلندي- قايم موشك-آْليسا آليسا-عمو زنجير باف- طناب بازي و زو بود. اون بچه مثبتهاشون يه كش شلوار از نوع قيطونياش رو بهم گره مي زدند و 2 نفر مامور ميشدند داخل كش برند و هي اون كش رو آروم آروم و مرحله به مرحله دور مچ پاشون تا مچ دستشون بكشند بالاتر و يه نفر سومي هم كه بايد با يكسري عمليات آكروبات از اين كش بپره بيرون و تنش هم به كش نخوره. فكر مي كنم يه همچين چيزي بود.
وقتي هم كه زو مي كرديم چنان با جان و دل اون نفر زو كننده رو مي كشيديم سمت خودمون كه يا روي كف آسفالتي و سيماني حياط مدرسه ولو ميشد و دست و پاش خون ميومد يا اگه ديگه خيلي بچه پر رو بازي در ميورد و مي خواست از دستمون فرار كنه مقنعه بيچاره از قسمت درزش چنان جري مي خورد كه صداش تا دفتر مدير مدرسه ميرسيد و خود دختر بدبخت مجبور بود تاآخر زنگ مدرسه مقنعه جر خورده رو عين روسري از وسط گره بزنه.
بين كلاس سوم و چهارم مرددم. يادمه توي يكي از همين زنگ تفريحا و وسط مسابقه زوي كنفدراسيونهاي رو كم كني يكي از دندونهاي شيري لقمو قورت دادم و تا آخر بازي هم به قول قديميها ملتفت نشدم. اينجوري بود كه تا چند روز از ترس اينكه توي شكمم درخت دندون دربياد كابوس ميديدم.
چه خنگولي بوديم اون موقعها.
پ.ن 1: شعر زير بخونيد و تو دلتون كودكيها و دوران مدرسه تون رو مرور كنيد.آيا مثل من لبخند غمگيني مي زنيد؟
پ.2: لينك جالبي رو توي يكي از وبلاگها ديدم براي ياد آوري اون روزها ميذارم شايد كمي ذوق كودكانه كنيد. عکسهایی از لوازم تحریر زمان ماست.
اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن