" اوایل کوچک بود یعنی من اینطور فکر میکردم.اما
بعد بزرگ و بزرگتر شد. آنقدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی
حبس کرد. حجمش بزرگتر از دل شد و من از چیز هایی که حجمشان بزرگتر از دل می شود می
ترسم.از چیزهایی که برای نگاه کردنشان بس که بزرگند باید فاصله بگیرم می ترسم.
از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگیش را نمی توانم
با کلمات اندازه بگیرم یا در دوستت دارم خلاصه اش کنم به شدت ترسیده ام.
از حقارت خودم لجم گرفته است.از نا توانی و
کوچکی روحم.فکر میکردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این منم
که آن را آفریده ام و برای همیشه آفریده من باقی خواهد ماند.اما نماند.
به سرعت بزرگ شد از لای انگشتان من لغزید و گریخت.
آن قدر که من مقهور او شدم.آن قدر که وسعتش از مرزهای دوست داشتن فراتر رفت.آنقدر
که دیگر از من فرمان نمی برد. آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند "
مصطفي مستور
من
فرار كردم. وقتي فهميدم در من چيزي در حال رخ دادن است ترسيدم. بسان ترسوي بزدلي
كه پاي كاري كه كرده نمي تواند بايستد و با صداي بلند اعتراف كند با سرعت هرچه
تمام تر فرار كردم . ترسيدم از آدمي كه با من بود و من يادم نمي
آمد كي و كجا و چرا دوستش داشتم بس كه محتاط بود و منفعل دربرابر خيلي رفتارهاي و
كارهاي من. بنابراين خيلي چيزها را نگفتم. خيلي حرفها را خوردم و نزدم و خيلي
احساسها را نصفه و نيمه وسط زمين و هوا رها كردم.نه اينكه اين وسط من بازيگر خوبي
نباشم .بازيگر مقابل من هم مثل خودم سياهي لشكر زندگي بود .
هميشه
دوست داشتم تجربه اش كنم. متفاوت. ماورائي. مي خواستم براي آمدنش چنان غافلگير شده
باشم كه براي زن شدنم جشن بگيرم. اما اين چيزها حساب و كتاب كه سرشان نمي شود با
معيارها و ترازوهاي من نخواند ومن چنان گيج شدم كه ترسيدم قدم بيشتري بردارم .
با
تمام حسهاي بدي كه مي آيند و مي روند؛ با تمام چيزهايي كه مي بينم و سعي مي كنم تنفر
پيدا نكنم از دوست داشتن آدمها؛ با تمام زخمهايي كه هنوز خوب نشده زخم ديگري بهشان
اضافه مي شود ,پيشمان رفتن و تصميمي كه گرفته ام نشدم. نه من آدمي بودم كه زندگي
آرام و يكنواخت را به جان بخرم و تا آخر بمانم و نه داناي كل ماجرا زندگي را از دريچه نگاه من تماشا مي كرد. فرصتي
بود براي هردو كه كمي زندگي را قشنگتر ببينيم و برويم پي زندگي خودمان.البته اميدوارم
كه اين دوران برايش خيلي بد نبوده باشد.
خيلي
عوض شده ام. زنانه تر نگاه ميكنم, فكر مي كنم,مي خندم , احساس مي كنم و انتظار دارم.
و وقتي پاي انتظار وسط بيايد استدلال از اتفاقها- كارها- رفتارها و عكس العملها آن
چيزيست كه خود مي خواهي نه آن چيزي كه حقيقتا وجود دارد. آخر تو نمي
پذيري, كتمانش مي كني, نمي خواهي كه حقيقت را ببيني و ...نتيجه اينكه هرشب چنان
ضجه مي زني و گريه مي كني كه زنان شوهر مرده اينگونه به سوگ عزيزشان مي نشينند و
گريه تو نه از سر عشق كه به بخاطر غرور از دست رفته توست و اشتباهات زيادي كه تازه
چشمت به آنها باز شده است.
دفتر
خاطراتم پر است از نوشته هاي شك آلود همراه با حدس و گمان از رفتارهاي خودم و او
از همان آغاز دوستي تا به امروز و فقط خدا مي داند تا كي درباره اش باز خواهم نوشت
. متاسفانه نه فهميدمش نه اجازه داد كه بفهممش و آن چه نصيبمان شد لذتي گس وتلخ از دوست داشتني نصفه و نيمه بود در اين 3
سال آشنايي.