تبليغاتX
یادگاردوست - نازنين يارا

 

يكي از دلايلي كه باعث شده من با  اينكه  آدمهاي زيادي دور و برم هستند دوست صميمي  زيادي نداشته باشم اينه كه من ياد نگرفتم مدت زيادي با كسي بمونم.يعني هيچوقت فرصتشو نداشتم.

يادمه هميشه آخراي شهريور كه فصل ثبت نام مدرسه ها ميشد من و نيوشا چند روزي عزاداري داشتيم توي خونه ,چون ثبت نام ما تو ي هر شيفتي منوط به امتياز بندي مامان ميشد. اگه امتياز مامان به يكي ازشيفتهاي مدارس ناحيه 1 مي خورد مامان مجبور بود اونو انتخاب كنه و اونوقت اگه شيفت مامان مخالف اون شيفتي بود كه ما سال قبل توش درس خونديم مكافاتي داشتيم كه نگو. هيچوقت خدا ما نتونستيم با يكي از دوستامون چند كلاس رو باهم بگذرونيم بسكه عين بچه هاي عشاير اينور و اونورمي رفتيم.

فرايند دوست يابي ما از كلاس اول تا كلاس پنجم از اول راهنمايي تاسوم  راهنمايي به همين منوال بود يعني هي از شيفت 1 ميرفتم شيفت 2 از شيفت 2 بر ميگشتم شيفت 1 و هر سال گريه زاري و التماس كه مامان تروخدا بزني فلان شيفت ادامه داشت.

 اينا رونوشتم تا بگم بخاطر همين دليل من و آويشن فقط يك سال از عمر 17-18 ساله دوستيمون باهم همكلاس بوديم و اونم توي اول راهنمايي بود كه از 365 روز اون سال 360 روزش ما قهر و آشتي احمقانه و كودكانه داشتيم .

معمولا دوستيهاي عميق توي دخترا زياد دوام نمياره بخاطر حسادتهاي مسخره- چشم و هم چشميهاي عجيب و غريب و پسرايي كه توي زندگي هر كدومشون ميان!!! به جرات مي تونم بگم اگه آويشني توي زندگي من نبود هيچوقت من به بلوغ فكري خوبي نميرسيدم. هرچند من و آويشن بخاطر شرايط فرهنگي مشابهي كه داشتيم تين ايجري نكرديم و خيلي زود پيردختر دل مرده اي شديم كه بلد نبوديم لذت ببريم از زندگي اما اين چند سال گذشته تازه فهميديم چه كلاه بزرگي سرمون رفته و هركدوم به نوبه خودمون سعي كرديم يه جورايي علي بي غم بشيم و كمي ياد بگيريم زندگي كردن رو. دير بود ولي يه چيزايي حتي نصفه و نيمه تجربه كرديم.

 آويشن شنبه گذشته از ايران رفت.  نتونستم مقاومت كنم و اشك نريزم از رفتنش. دوستي كه اگه ملايمت و منش خاصش خودش رو نداشت با اين اخلاق تند و كله شقي من هيچوقت خدا اين دوستي تا اينجا ادامه پيدا نمي كرد .بهترينو در عين حال سخت ترين سالهاي من تو فاصله پشت كنكور بودن تا فارغ التحصيليمونه كه مرتب براي هم نوشتيم و  اين فرصت رو به هم داديم كه بخش ديگه اي از روحمون رو به هم نشون بديم كه معمولا جرات نداشتيم پيش همه عريانش كنيم .

 سخته يكي مثل آويشن رو دوباره پيدا كردن. كسي كه باهاش بزرگي شدي. خنديدي. گريه كردي. عاشق شدنش رو ديدي. خم شدن و بلند شدن دوباره اش رو ديدي. با شاديش شادي كردي و از غمش يواشكي غصه خوردي و بالاخره روزي كه عروس شد در كنارش بودي .

 

دستهاي ما

اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر رفت

باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود

 

پ.ن : اين پست فقط يك اداي دين شخصيست براي نازنين ياري كه هميشه زودتر از من به درك مفهم زندگي ميرسيد و اجازه ميداد كه منهم زندگي رو از زاویه دید خودم تجربه اش كنم. هرچند آخرش میرسیدم به حرف آويشن.


پ.ن سوزناك: دوستان عزيز يعني نمي تونين حدس بزنين اون دستي كه حلقه توش نيست دست من بيچاره است؟هموني كه لاكش آخر جلفه

 تابعد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 0:49  توسط juju  |