سیامک عزیز منو قبل عید به این باز دعوت کرده بود.بخاطر احترامی که به این پسر قائلم لبیک گفتم هرچند دیر .
یکم- بزرگترین آرزوتون که تو سال ۸۶ برآورده شده چی بوده ( از اون آرزوهایی که سر سفرهی هفتسین داشتین )
متاسفانه براورده نشد.شاید هنوز وقتش نرسیده بود.
دوم - مهمترین آرزوتون که امسال برآورده نشد، چی بود ؟
پولدار شدن.خیلی جون کندم ولی نشد.
سوم - سال ۸۶ رو تو یه عبارت کوتاه چند کلمهای چه جوری توصیف میکنی ؟
خیلی بد . مزخرفترین سالی بود که تا حالا داشتم. از مرگهای پشت همی که توی خانواده رخ داد. از جدایی های غیر منتظره - از تاسیس شرکت و دعواهای بی اندازه با مدیرش- از گریه های شبانه – از مریضیهای پشت هم. از سوء تفاهمهای ویران کننده ای که با دوستانم داشتم و …. تجربه ای که هیچوقت اینجا ازش حرف نزدم چون جرات نمی کردم . چون فکر می کردم این کشفهایی که درباره روح زنانه خودم می کنم خاص خودمه. نمیشه نوشتش , نمیشه توضیحش داد, نمیشه توجیه اش کرد. ماحصلش طرحهای پراکنده و چند تا شعر بود که یادداشتشون کردم برای روز مبادایی که خیلی زودتر از اونی که تصورش رو بکنی میاد و رنگ و بوی اولیه روزهای اولیه عاشقیت رو ازت میگیره . این بخش ۸۶ جالب بود.
چهارم- بهترین (یا بدترین) خاطرهی امسالتون چی بود ؟
فوت پدربزرگ بدترین اتفاقی بود که هیچ کس انتظارش رو نداشت. جسارت در دوست داشتن هم بهترين اتفاق زندگيم تا الان بود .
پنجم- چه حرفی واسه بهار ۸۷ دارید ؟ ( کوتاه، تو ۲-۳ جمله لطفاً! )
یکم سخته.دوست دارم تکلیف خودمو با خیلی از مسائلی که تو زندگیم هست و نمیدونم چه جوری باید جمع و جورش کنم روشن کنم.حس می کنم زندگیم عین کش تنبون داره از دستم در میره. کارم- زندگیم – علاقه مندیهای شخصیم و جدی تر نوشتنم.
تابعد . . .