شما آمدی پس سوالی نداریم
به قول فلانی ملالی نداریم
شما آمدی غصه معنا ندارد
که گفته است ما حس و حالی نداریم
شما تارسیدی به ما باغبان گفت
که بر شاخه ها سیب کالی نداریم
از این چشم ابری وارونه پیداست
که ما تا ابد خشکسالی نداریم
شما بی تعارف بگویم چه خوبید
و ما بی تعارف ملالی نداریم
چه خوب است حالا به غم گفته باشم
ببخشید ما جای خالی نداریم
خاطرم نمی آید کی و کجا و چه وقت از " نیست", " هست " شدم. یادم نمی آید چه بودم و چه شدم و چه کردم . خاطرم نمی آید کودک گریزپای کوچه های کدام ده کوره ای می توانستم باشم یا نمیدانم شاید دخترک گیسو پریشان بادیه نشین صحراهای آفریقا که خرامان خرامان از پسرکان قبیله اش دل می برد و رو نشان نمیداد! نکند می توانستم جوانکی رعنا سوار بر اسب در دشتهای مغولستان بوده باشم!!! هیچ چیز خاطرم نیست!!نمیدانم موقع آمدنم لبخند به لب داشتم یا از ترس گریه می کردم.یاخته ای بودم که در رقابت با سایر یاخته ها جنگید که بماند . بماند تا چه کند را نمیدانم؟ هدف از ماندنش چه بوده باز هم نمیدانم؟ اما میدانم که می خواهم داستانم را آن گونه که خود می خواهم از این به بعد روایت کنم. شاید در چنین روزی که زاده شدم ماندگار شوم. نمیدانم.
28 سالگیم تمام شد. 30 سالگی این روزها نزدیکتر احساس می شود و آن بلوغ شیرین پختگی زنانگی بیشتر و بیشتر نوازشم می کند و آنچنان تلنگر می زند که نمی توانم خود را به خواب خرگوشی بزنم و از سر بچگی خود را به فراموشی خود خواسته بزنم تا یادم برود کجای راهم و کجا می خواهم بروم!!
پ.ن: شعر فوق هدیه تولدی بود از یک شاعر در روز تولد 20 سالگیم.
تابعد...