چندماه قبل از اومدن دوباره موقشنگ شروع به نوشتن یک کتاب کرده بودم به اسم " زنانگی یواشکی" که الان مدتهاست دست بهش نزدم تا شاید فرصتی پیش بیاد که دوباره دل و دماغ نوشتن پیدا کنم. برگشتن به خاطرات گذشته که همش شیرین هم نیست کمی آدم رو اذیت می کنه ولی باعث میشه خودت جواب خیلی از سوالاتت رو به خودت لااقل بدی.
.
.
.
فكر مي كنم خيلي از ما زنها تو زندگيمون يه سري راز داريم كه تاحالا به كسي نگفتيم. يه سري كارها كرديم كه كسي خبري نداره ازشون-يكسري چيزها تجربه كرديم كه نبايد زودتراز يه سني مي فهميديمشون و خيلي از ماها درباره اين چيزها هيچوقت با كسي حرفي نمي زنيم. زنها از مرموز بودن لذت مي برند. شايد توي طبيعتشونه. ياد گرفتن كه يواشكي زنانگي كنند. كسي به اونها ياد نداده كه زنانگيشون رو داد بزنن.توي جامعه اي زندگي مي كنيم كه اگه رفتارمون با الگوهاي زنانه رايج نخوره فورا بهت يه برچسب معلوم الحالي مي چسبونن و هركاري هم بكني ديد آدمها عوض بشو نيست كه نيست. بنابراين همه به نوعي زندگي مخفي دارند و هيچوقت تو نمي توني از كاراشون سر دربياري. اين يه پيمانه براي همه زنها كه هيچوقت حرفي از زندگي گذشته شون نزنند و نسل به نسل هم اين سكوتشون ادامه داره. ولي من از زماني كه لذت زن بودن رو فهميدم طغيان كردم. حس كردم يه جايي يه روزي يه كسي بايد اينقدر شجاعت داشته باشه كه بلند داد بزنه زنه و بايد ياد بگيره و ياد بده. وقتي من بلد نباشم چه طوري مي تونم به دخترم ياد بدم از روح و جسمش لذت ببره؟؟!!. بر فرض مثال هم كه خودم زنانگي كرده باشم اينقدر جسارت دارم يه روز با دخترم بشينم به حرف زدن و همه خاطراتم رو سير تاپياز براش تعريف كنم؟ شك دارم. خيلي شك دارم. واسه همين تصميم گرفتم برگردم به گذشته ام تا بفهمم چرا كم زنانگي كردم ؟ خيلي برام مهمه يه سري خاطرات دوباره زنده بشه تا بفهمم تقصير كي بوده؟نمي خوام قرباني زنانگي خودم بشم.
تازگيا خيلي زياد به بچگيم فكر مي كنم. دنبال يه ردپاي واضحم تا بفهمم كي و كجا و چي بوده كه من از اتفاق افتادنش ترسيدم و اون رو ازيادبردم و ترسش تا الان برام مونده؟!! مدام دنبال همين ردپاها هستم. حس مي كنم عين خانم مارپل دارم تو گذشته ام سرك مي كشم و دنبال يه متهم يا يه جاني بالفطره مي گردم كه گناه رو بندازم گردنش.
هيچ چيز مسخره تر از اين نيست كه تو عاشق باشي و وانمود كني كه كه طرف برات اونقدرها هم مهم نيست. اين نقش بازي كردن زنها خيلي جالب توجه مي تونه باشه. اينكه خيلي از ما زنها ناخواسته وقتي به مرحله اي مي رسيم كه قلبمون يه لرزش خفيفي رو توي خودش احساس مي كنه زود كنترل قلب رو دست عقل ميسپاريم و لعنت به عقلي كه هميشه مو رو از ماست ميكشه و نميذاره رها باشي توي روابط خصوصيت.
نگاه كه مي كنم ته دلم به زناي معلوم الحال حسادت مي كنم. فكر مي كنم خيلي خوب نداي جسمشون رو شيدن. بدنشون براشون غريبه نيست. هرچند راهي كه دارن ميرن جايي براي يه زندگي دائمي براشون نداره و چندصباحي با كسي هستند و باز يك نفر ديگه. اين نوع زندگي هيجان انگيز تر از 50 سال زندگي همراه با سگ دو و داد و فرياد بچه و غرغر شوهر و مادر شوهر نيست؟!! شايد ته دل خيلي از ماها اين نوع سركشي و لجام گسيختگي رو بخواد اما كيه كه بلند داد بزنه گور پدر قانون مسخره تك شوهري؟ همه زنها به نوعي توي بيشتر زندگيشون به خودشون اول از همه خيانت مي كنند؛ چون ياد نگرفتن بشنون چي ميخوان. خوب گوش دادن رو بلد نيستن. اصلا زبان خودشون رو خودشون هم نميدونن. يه جوايي هميشه سردرگمند. انگار يه چيزي رو كه خيلي مهمه يه جايي گذاشتن و الان هرچي ميگردن پيداش نمي كنند. چي مهم تر از هويتي كه مادرهامون نسل به نسل ازما و خودشون و دختراشون ونوه هاشون و از جامعه بزرگ زنها دزديدن؟
اينجور مواقع هميشه دلم مي خواد تمام دادم رو سر مادرم خالي كنم. حس مي كنم سهم منو از زن بودن دزديده. واسه همينه كه الان دوست دارم ارتباطهايي رو با مردها شروع كنم كه براي تصميم گيري نهاييم كمكم كنه. تازماني كه من براي خودم غريبه هستم؛ تا زماني كه هنوز نميدونم عكس العملم دربرابر رفتار نرمال مردها چه طوريه مسخره نيست وارد يك زندگي بشم كه ديگه بازي نيست و بايد قشنگ بازيش كني وگرنه رل اول رو از دست ميدي؟؟
.
.
.
پ.ن : اینا بخشی از اون کتاب ننوشته منه و خب الان یکم نظرم درباره ازدواج عوض شده. نترسید که وای فلانی تو که هنوز دغدغه داری چرا داری یه جون معصوم و بی گناه رو بدبخت می کنی که من فکر می کنم اون آدم درباره انتخاب من مدتها وقت داشته که فکر کنه و الان که داره این نوشته ها رو می خونه دیگه راهی برای برگشت نداره .
مگه نه؟![]()
تابعد...