تبليغاتX
یادگاردوست - از اینجا شروع شد...

  از اینجا شروع شد. دقیقا خرداد ماه بود و یه سری کارای نیمه کاره خونه مونده بود که وقتی موقشنگ برگرده انجامش بدیم. نصب ماهواره مهمترینش بود. برای همین توی تب و تاب داغ انتخابات و حواشی اون و متاسفانه روزهای اولیه اعتراضات من بودم و صدا و سیمای ایران و یه مشت دروغی که هر روز و هر شب تحویل ملت میدادن. یادم نمیره وقتی از سر هیجان روز 23 خرداد ساعت 6 از خواب پاشدم تا ببینم کی تو انتخابات برده نمی تونید بهت و شوکی رو که به من وارد شده بود تصور کنید. نه این امکان نداشت!!! و

لی داشت. تا زمانی که ماهواره بذاریم کار هر روزم این بود که صبحها به بوبو زنگ بزنم و ازش بخوام اعم اخباری رو که توی ماهواره  گفته میشه به من بگه و مقالات خوبی که از اینترنت میگره برام کنار بذاره تا وقتی رفتم خونه شون بخونم. سرعت اینترنت هم که اون روزها بدجور روی اعصاب آدم راه میرفت.  اینکه این وسط چندبار اشکم در اومد و چند بار با دیدن مراسم خاکسپاری سهراب حالی به حالی شدم بماند. بماند که وقتی عکسها و اخبار و میشنیدم  چقدر از حس نفرت پرشدم. بماند که تا الان طاقت نیوردم صحنه مرگ ندا رو کامل ببینم . بماند که الان وقتی یه بسیجی میبینم چقدر حس انزجار پیدا می کنم. نمی خواستم با تمام این حسهای بد  و احساس تنفر نسبت به بخشی از مردم بنویسم. دوست نداشتم نوشته هام رنگ و بوی سیاستی داشته باشه که همه میدونیم پشتش به کجاها بنده و چقدر تاریک و سیاهه. پس تنها کاری که این روزها کردم این بود که از زندگی و کشف خودم توی موقعیتهای مختلف زندگی مشترک لذت ببرم.

و اما برادر پاپتی بابت دعوتم به بازی قانون ممنون.راستش خیلی با خودم کلنجار رفتم که زودتر بنویسم اما نشد. دیدم تمام اون خاطرات کودکی یکمرتبه ریختن سرم و راستش ترسیدم .متاسفانه روبرو شدنم با قانون خیلی سیاه بود بنابراین منتظر موندم از اون ترس دور بشم تا بنویسم.پس بابت این تاخیر طولانی منو ببخش.

دقیق یادم نیست چند ساله بودم 8 یا 9 فقط میدونم تابستون یکی از اون سالهایی که  بچه مدرسه ای بودم و طبق معمول همه بعد از ظهرهای تابستون که با التماس مامان میرفتیم توی کوچه تا با بچه هابازی کنیم دیدم پسرای محل بدو دارن  میرن سر کوچه تا مراسم دور شهر چرخوندن یه زندانی  محکوم به مرگی رو که موهای سرش رو چهار راه زده بودن ببینن. شاید توی اون روزها برای پسر بچه های هیجان زده و تخس محل دیدن یکی با  موهای چهار قسمت شده خنده دار به نظر میرسید نمیدونم!! 

الان که بیشتر نگاه می کنم به این اتفاقات تمام وجودم لبریز از تنفر میشه نسبت به تمام کسایی که به عنوان یک انسان انسان دیگه ای رو شکنجه میدن و بر میگردم به اون روز تابستون که با بوبو از شهرداری رشت رد میشدیم و چرثقیل بزرگی دیدیم که یه آدم با گردنی آویزون ازش تاب میخورد .تنها چیزی که از اون روز یادمه  دیدن  مردم زیادی بود که برای دیدن مرگ اون آدم زیر جرثقیل جمع شده بودن  و عکس العمل بوبو که فوری جلوی چشمهامو با دستهاش گرفت  و بلافاصله ما رو از کوچه پس کوچه ها رد کرد تا بیشتر اون صحنه رو نبینیم. درباره این موضوع حرف نزدم تا امروز که میخوام بگم برای یه دختر بچه به اون سن و سال این قانون لعنتی خیلی بی منطق بود اون روزها با عقل کودکانه ام نمی تونستم بفهمم که چرا یکی رو اینجوری باید بکشن و چرا این همه آدم طاقت میارن جون دادن یه آدم  رو ببینن و منقلب نشن و  اصلا چرا محکوم به مرگ؟؟؟

بعدها که بزرگتر شدم شدیدا از اعدام بیزار شدم حس می کردم هرچقدر یک آدم جانی و گناهکار باشه من به عنوان یک قاضی در جایگاه قضاوت حق این رو ندارم که زندگی رو از کسی بگیرم و به نظرم بدترین  شکنجه برای چنین آدمی زنده بودن  اما زندانی بودنه که  رفتن لحظه لحظه عمرش رو به چشم ببینه و فکر کنه . البته اگر فکر کنه !!

نمیدونم من که قاضی نیستم. 

پ.ن  : بعد از دوماه سکوتم رو شکستم و از این به بعد می نویسم.خیلی چیزها دارم بنویسم از این دوره جدیدی که توشم.

تابعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 10:30  توسط juju  |