زنانگیهای من اسم دفتر خاطرات جدیدیه که از عیدماه توش شروع کردم به نوشتن و خب طبق معمول همه دفتر خاطراتی که تا پیش از این داشتم نوشته هام بر میگرده به روزهای پر دغدغه ای که از نظر ذهنی به شدت توش درگیری فکر ی دارم و خب برای حل این دغدغه ها معمولا می نویسم تا بتونم خوب تجزیه و تحلیل کنم. معمولا به نوشته های قبلی بر نمی گردم مگر بعد از چند ماه که دیگه اون دغدغه ها یا کمرنگ شده یا تونستم حلشون کنم. دیدم بعد اینهمه غیبت و صغری –کبری چیدن از اینکه اینترنت نداشتم کمی از اون یادداشتهایی رو که تو اون دفتر نوشتم و دیگه توی وبلاگ به صورت پست نذاشتم بنویسم تا بدونید در عرض این مدت فکر و ذهنم مشغول چه چیزهایی بوده. البته این پست کمی طولانی شده ولی خوندنش خالی از لطف نیست مخصوصا برای اونایی که میدونم یواشکی اینجا رو می خونند.![]()
88/1/16
چیز خیلی جالبی که من توی این رابطه می بینم و خیلی خیلی زیاد هم مشهوده راحتی و کمک دو طرف ماجراست به بهتر کردن روابط شخصی. اینکه ما بدون خجالت از ترسها، تردیدها، شک و دودلی و ... خودمون حرف می زنیم و دیگری خوب گوش می کنه و تاجایی که بتونه کمک می کنه که ترس شخص دیگه کمرنگ تر بشه فکر می کنم به خاطر پایه محکم دوستی قبل از ازدواجمون باشه. هرچی بیشتر میگذره خوشحال میشم از انتخابی که کردم.
88/1/22
نمیدونم موقشنگ الان عاشق بعدها چه جوری میشه و عشقش به داغی روزهای اوله یا نه اونم میره جزء دسته مردان خسته از زندگی و زن و کار. امیدوارم به اون مرحله نرسونمش. چیزیکه نگرانم می کنه همین مساله است که ما توی دوره میانسالی از هم ،از زندگی ، از باهم بودن کلافه بشیم.
88/1/31
آویشن توی این برهه زمانی که من بیشتر از همیشه نگران انتخابی بودم که می خواستم بکنم مثل فرشته نجات بوده. حسهای خوبی که از ازدواج و از شرایط تازه زندگیش به من منتقل کرد برام تازه بود. آویشن من دخترک 11 ساله دیروز و زن 28 ساله امروز . قرار شده همه نامه هایی رو که من براش نوشته بودم به خودم بده. خودمم همین رو می خواستم. اون نوشته ها بخش اعظم من خالص اون موقع رو به من نشون میده.سوای اینکه شاید یه روزی بعد مرگم بچه هایی که فضولند براشون جالب باشه یه دختر تین ایجر چه طوری میدیده و چه طور فکر می کرده و چه دغدغه هایی داشته!
12 ... روز دیگه عروسیمه و من هنوز باور نمی کنم نوبت من رسیده .مسخره است.
88/2/2
کلافه ام فقط همین. دلم می خواد زودتر این اوضاع تموم بشه. جایی که هستم دیگه اصلا اتاق سابقم نیست. فقط تخت تخت منه. هیچ روحی توی این فضا جاری نیست.هیچ جایی از این اتاق نشانی از هویت فردی من نداره. ناراحت کننده است.دیگه جای شوخی و مسخره بازی هم نیست.یه واقعیت تلخ و حقیقی به اسم زندگی هست که این روزهای بی هویتی رو واست رقم می زنه. یکی توی بلوغ که بین دنیای کودکی و بزرگسالی در نوسانی و هیچ جا جای تو نیست یکی این روزها و دیگری بعد از زمانی که دیگه زن شدی و وقتی توی جمع دخترا میری نمیدونی باید کجا بری؟کجا بشینی؟چه حرفی بزنی؟
... نوع نگاه من به مقوله دوست داشتن خیلی با نگاه موقشنگ نسبت به این مساله فرق داره و شرمنده شدم از دوست داشتن های خام و نپخته خودم در طول این سالها که اغلبش یا با ول کردن اون آدم خاتمه پیدا می کرد یا با فرار من از مهلکه. اونقدر شرمنده موقشنگ شدم که تو بغلش گریه کردم. گریه ای که واقعا خالصانه بود. نه اینکه بخوام خودمو لوس کنم. گریه ای ناشی از کوچکی روح من.خدایای این آدم منو وادار می کنه که یاد بگیرم چه طور دوست داشته باشم!!
88/2/10
بر خلاف دخترها که برای رفتن از خونه پدری ناراحتن من همچین حسی ندارم.شاید دلیلش اینه که جایی که میرم میدونم کسی توشه که منو دوست داره و از ابراز دوست داشتنش به من خجالت نمی کشه که اجازه میده منم توی ابراز دوست داشتنم راحت باشم و خب برای من با رفتار واکنشی بیرونی این یعنی ایده آل.شایدم دلیل بهترش این باشه که توی اون خونه حس امنیت و آرامش و انرژی مثبت موج میزنه . جایی که دیگه نقش n ام یک خانواده نیستی و به نوبه خودت نقش اول زندگی میشی.
... در هر حال این روزها سرخوشم بخاطر این انتخاب و گیجم از این همه سرعت توی پرسه ازدواج.ازدواج مقوله ای بوده که هضمش سالها برای خودم سخت بوده حالا چرا اینقدر راحت دارم باهاش کنار میام واقعا نمیدونم و عجیبه.
88/2/12
امروز روز عروسیمه و ساعت 25/7 صبحه و من منتظرم که موقشنگ دنبالم بیاد. اینکه امروز چه اتفاقی میفته و عروسی چه جوری برگذار میشه و چند نفر مهمون داریم همه و همه واقعا مبهمه . فقط دوست دارم زودتر زندگیمو شروع کنم.
88/2/14
خیلی آرامش دارم و این برای من تجربه جدید و جالبیه. خونه خودم. همسر خودم . عشق خودم که برای ابراز احساساتش خودشو سانسور نمی کنه.
88/2/16
4 روز از ازدواجم میگذره. چیزهای زیادی هست برای فکر کردن روشون،برای نوشتن، برای یک دل سیر حتی گریه کردن. نگاه که می کنم می بینم مرز بین یکنواختی زندگی آدمها حتی از یک مو هم باریکتره و واقعا نمی دونی بفهمی کجای راه داری مثل باقی آدمها مسیر رو طی می کنی یا اصلا تو از کجا میدونی که متفاوتی؟!! تا اینجای راه فهمیدم زندگی منم مثل خیلی از زنهای دیگه است. فقط نوع نگاه من دست خودمه که زندگی خودم رو کنار یک مرد بد ببینم و رنج بکشم یا خوب به قضیه نگاه کنم و عاشقانه تا انتها پیش برم.
88/2/20
درسته خیلی کارام زیادتر از قبل شده و مسئولیت بیشتری رو باید بپذیرم و کارایی رو انجام میدم که قبلا نمی کردم اما حس خوبی دارم از این نوع زندگی. شاید این اولین باره که من درست تصمیم گرفتم پنیرم رو جابجا کنم.
88/5/1
زندگی من بالا و پایین زیاد داشته و هنوزم داره و خیلی از اینها ناخودآگاه به گذشته من بر میگرده و ریشه در گذشته ای داره که خیلی از اونها رو یادمه و خیلی ها رو فراموش کردم و یا به صورت ترس در وجودم رخنه کرده. من کجای زندگیم؟!!!
88/6/11
لحظه هایی هست که به دوران کودکیم بر می گردم و معمولا این برگشتنها چیز خوشایندی نیست. همون ترسهای کودکانه ای که همیشه نگران این بودی که مامان یا بابا دیگه دوستت نداشته باشند و چون بچه ناخواسته بودی مدام این نگرانی توی دلت ول میزد که شاید اگر من نبودم مامان و بابا خوشحالتر میشدند یا وضع زندگی بهتر از اینی میشد که الان هست. این روزها که دوست داشتن مو قشنگ شروع شده دوباره اون ترس سک سکی می کنه و گه گداری منو می ترسونه که نکنه اگه من نبودم این آدم شادتر، راحت تر و بی دغدغه تر زندگی می کرد؟!!
پ.ن مهم : اینها فقط سطرهایی از همه اون نوشته های بوده که من توی اون روزها تو دفترم نوشتم و حال آپ کردن وبلاگ اصلا نبوده . امیدوارم از خوندنشون دچار سوء برداشت نشید که به فلانی پشیمون شده. من هنوز تو فاز گلابی خورده هام. ![]()
تابعد...