گفتم آهندلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
سعدیا دور نیکنامی رفت
نوبت عاشقیست یکچندی
تا قبل 11 سالگی عاشق نشدم. حقیقتشو بخواین تا 10 سالگی خودمم نمیدونستم دخترم یا پسرم. بس که من تو کوچه با پسرا بازی می کردم. بعد 11 سالگی هم که عاشق شدم فهمیدم عاشق بد کسی شدم و یارو همجنسه و نباید اینجوری دوسش داشت. مدتها سرخورده بودم که نکنه همجنسباز تشریف دارم که بعدها رفع اتهام شد و خطر از بیخ گوشم رد شد. تو 15 سالگی از تو برنامه نیمرخ چشمون به جمال یه المپاد شیمی افتاد و دلمون چهارتا بیشتر از حدش زد وغیرتمون به جوش و خروش دراومد و به رگ زنانه مون برخورد که مثلا من چی کمتر دارم و پامو تویه کفش کردم که باید منم شیمی بخونم و خر شدم و اونقدر شیمی خوندم که بعدها تو دانشگاه به گه خوری افتادم.
وقتی تو 11 سالگی تو اوج بلوغ و درگیری خودم و جسمم و روحی که ازم حرفشنویی نداشت با آویشن آشنا شدم هیچوقت فکرشو نمی کردم که میشه یک نفر رو اینقدر دوست داشت. هرچند به شوخی آوی میگه من عشق اول و آخرش بودم ولی برای من دوست داشتن آویشن شروع یه معضل بود. چیزی به نام
" ترس از دست دادن آدمهای مهم زندگیم " .
دوستی من و آویشن زمانی عمیق تر شد که ماها شروع کردیم به نوشتن برای هم.درست 7 سال بعد آشناییمون. هر دو در تب و تاب کنکور بودیم و نامه نگاریهامون کمک می کرد که خود واقعیمون رو بهتر بشناسیم. الان که نگاه می کنم می بینم توی 11 سالگی که من و آوی تو سر و کله هم می زدیم و قهر و آشتیمون به دفتر مدیر مدرسه می کشید این ترس در من جونه زد که ای وای اگه از دستش بدم چی؟ اگه دیگه من نتونم برای همیشه نگه اش دارم چی؟اگه با یکی دیگه دوست بشه چی؟
همزمان با معضل پشت کنکور موندن ؛ رابطه ام با اولین مرد مهم زندگیم یعنی " عموی روانشناسم " شدت گرفت و اونقدر دوست بودیم و اونقدر من نوشتم و او نوشت که تفاوت سنی فاحشمون مشخص نمیشد و من پر اعتماد به نفس تر از قبل باور کردم که کمی متفاوتم از دخترکان دیگر. تا اینکه عمو درگیر ماجرای طلاق دخترش شد و من درگیر کشف زنانگی خودم،اونم تازه بعد 27 سال.
این روزها که تصمیم گرفتم رابطه خودمو با یکی دیگه از آدمهای مهم زندگیم تغییر بدم مرتب به این قضیه فکر می کنم که اگه این ترس در من وجود نداشت به مراتب من با خودم و احساساتم و خیلی ازحسهای عجیبی که توی این یکی دوسال گیجم می کردند اینقدر باشدت برخورد نمی کردم. این مبارزات درونی همراه با یکسری از حس و حالهای اخلاقی تازه کشف شده ، تازگیها بدجور منو می ترسونه. اونم بابت اینکه احساس می کنم خیلی از آدمهای اطراف من بخشی از جاهای خالی زندگیشون رو با داشتن من به عنوان یک دوست پر هیجان سرخوش شاید عمیق پر می کنن اما این وسط من هنوز در تب داشتن یک دوستی با کیفیت که فکر و روحم رو ارضا کنه می سوزم.
پینوشتها:
1- آویشن داره مزدوج میشه و فکر کنم امسال از ایران میره.
2- پارسال اسم اون پسر رو تو گوگل سرچ کردم فهمیدم داره خارج از کشور دکترا می خونه و یه فعال سیاسی شده.
3- عمو درگیر روزمرگی این زندگی ملال آور شده.
4- دانای کل دچار سکوت زجر آور
5- من تنها تر از قبل برگشتم سر نقطه اولم . همان دخترک ترسان 17 سال قبل.
چه دور تسلسل مسخره ای!!!
تابعد...