تبليغاتX
یادگاردوست - همسایه ها ( قسمت اول)

مش مریم در فیلم مهمان مامان :" تو می دانی همساده یعنی چه؟ "


تا جایی که خاطرم هست  تو بچگی زیاد با هیچ همسایه ای جور نبودیم.جایی زندگی میکردیم که همکارای بوبو هم تو اون محله زندگی میکردند و مامان و بابا هم هرکسی رو وارد حریم خونه نمی کردند پس ماهم اگه میخواستیم با بر و بچه های محله  تو کوچه بازی کنیم باید کلی التماس میکردیم تا عصرهای تابستون بریم کوچه و زود هم برگردیم خونه تا کسی نگه دخترای فلانی رو دیدی؟ خونه همسایه رفتن و حرف زدن با دخترای همسایه هم که گهگداری نصیبمون میشد و خیلی زیاد فاز نمیداد چون نه من اهل خاله بازی بودم و نه دخترای همسایه اهل دوچرخه سواری ؛ پس اونا گلدوزی و خیاطی و خیلی کارهای زنونه یاد گرفتن من با پسرا کل دوچرخه سواری داشتم  و معمولا با دست و پای خونی و دوچرخه شکسته دست از پا درازتر بر میگشتم خونه.بوده توی همسایگیمون خانواده پر جمعیتی کنارمون زندگی میکردن که نزدیک ظهر زنگ میزدن و چندتاتخم مرغ قرض میگرفتن یا گاهی مولینکس و وسایل برقیمون رو ازمون میگرفتن تا کاری انجام بدن. اما اینکه ما با همسایه ای اینقدر احساس نزدیکی کنیم هیچ وقت خدا نبوده.تا جایی که یادم هست همسایه ها برای ما آدمهایی بودند که باید مودبانه بهشون سلام میکردیم و توی خونه زیاد داد و فریاد نمی کردیم که صدامون باعث آزارشون نشه و زیاد هم از زندگیمون به هیچکدومشون اطلاعات نمیدادیم.

خونه ای که الان توش زندگی می کنم رو برای 2 ساله که رهن کردیم و طبقه سوم یه آپارتمان 6 واحدیه و به همون تعداد آدمهای عجیب و غریب هم داره. یه مرد مسن مجرد و به ظاهر مشکوک که تمام پنجره خونه اش رو روزنامه زده و همسایه روبرویی میگه زن میاره خونه ولی از همه بی سر و صداتره توی ساختمون و هر زمان که از کنار در واحدش رد میشیم صدای تلویزیون و قاشق و چنگال میشنویم نه صدای زن. یه راننده کامیون و زن و دوتا پسر نره غولش با این آقاهه طبقه اول زندگی میکردن و تقریبا هر ماه ساعت 1 شب به بعد سر دختربازی پسره عربده میکشیدن و فرداش اگه میدیدنشون هیشکی به روی مبارکش نمی اورد که شب گذشته خبری بوده و خداروشکر الان رفتن و الان یه زن وشوهر جوون تازه ازدواج کرده نشستن که من تا امروز یه بار در حد یه سلام و علیک دیدمشون.طبقه دوم هم یه زن ومرد ترک با دوتا دختر کوچولوشون زندگی میکنند و آزاری به کسی  نمی رسونن جز بازی  دختر بچه ها تو حیاط که خب زیاد نیست.

یه پیرزن گوگولی و یه پسر سی و چند ساله درست زیر واحد ما زندگی می کنند که خیلی حواسشون به منه وگه گداری که دارم از پله ها میام بالا خانومه درو باز می کنه و کمی باهم حرف میزنیم و دلداریم میده که آقات نیست عیبی نداره و خیلی دوست داره من برم خونه اش و وقتی من فردای عروسیم به همه واحدها شیرینی دادم تنها کسی بود که خیلی ذوق زده شد عروس اومده توی ساختمون و فرداش برام یکی از این حلقه های گل پشت دری خرید.از اونجایی که همسر خدا بیامرزشم یه شغلی مشابه شغل موقشنگ داشته حس و حالمو میفهمه و شده 11 شب از پایین بهم زنگ میزنه که خانم فلانی یک هفته است ندیدمت خوبی. اتفاقی واست نیفتاده؟ خلاصه اینکه تنها کسیه که اگه خدای نکرده من بمیرم میدونم نمیذاره جسدم بو بگیره و خبر دار میشه.

همسایه روبروی ما هم که مدیر ساختمونه و خانومش تقریباهمه کاره است و مدام خونه شون آیند و روند داره و هر چند ماه یکبار از این مجالس روضه دارند و جز سرو صداش یه کاسه آش هم نصیبمون میشه که دستشون درد نکنه  ارزش شنیدن صدای انکر الاصوات اون زن روضه خون رو داره.همیشه خدا هم دختر و داماد و نوه اش اونجان و از وقتی که بالاخره فهمیدن من نصف ماه بی شوهرم سعی میکنند یه جورایی هوامو داشته باشند و گهگداری که گیج میزنم و کلید رو پشت در جا میذارم فوری بهم زنگ میزنه ولی بهمون اندازه که هوامو داره همون اندازه هم پسر و دامادش با این ماشین پارک کردنشون وسط در پارکینگمون  دقم دادند که ماجراها داشتم با اینها که بماند.تنها فایده اش این بود که من به زور دعوای موقشنگ یاد گرفتم ماشین رو با ته ببرم تو پارکینگ موقعی که کسی اینجوری جلوی درمون پارک میکنه.

توی این 1 سالی که گذشت ما 3 تا ماشین عوض کردیم و یه چند ماهی من و موقشنگ هردو ماشین داشتیم و برای اینکه مشکلی با بقیه پیدا نکنیم از خانم گوگولیه طبقه دوم اجازه گرفتیم برای یه مدت از پارکینگش استفاده کنیم تا من ماشینم رو بفروشم. اون زمان هم پسر این خانم گوگولیه ماشین نداشت و ماهم زیاد برخوردی باهم نداشتیم و کم کم از لابلای حرفای مامانش فهمیدم  که مدیر فیلمبرداری صدا و سیماست و یه آتلیه عکاسی هم تو رشت داره و خیلی کارش درسته ولی از اونجایی که زیاد فضول نیستم سوال  نمی پرسیدم که چه کارایی انجام داده و چی میکنه و چرا شبا دیر میاد وچرا یه چندماهی نمیاد خونه  .... تا اینکه زدو چند ماه پیش پسر همسایه ماشین خرید و از اونجایی که ماهم پارکینگمون پشت هم بود مجبور بودیم با هم هماهنگ کنیم که شب کی ماشین رو جلو پارک کنه و کی مثلا فردا زودتر میره بیرون کی دیرتر و... همین مساله باعث شد بعد یکسال من این آقا رو ببینم و کمی هم حرف بزنیم توی حیاط و گهگداری که مثلا شبها دیر میخواست بیاد خونه و من بیدار بودم سویچ ماشین رو میدادم بهش که خودش ماشینارو جابجا کنه و من نصف شبی سه طبقه نیام پایین و سر همین صبح بیدار کردن همدیگه کلی سوژه داشتیم برای خندیدن چون گاهی وقتها با چشهای پف کرده و موهای آشفته میومد پارکینگ و تازه کلی چاق سلامتی هم میکردیم باهم.

 

چندی پیش از لابلای حرفهای مامانش فهمیدم قراره این ماه عروسی کنه و منم توی یکی از از این پروسه های عقب و جلو کردن ماشین توی حیاط بهش تبریک گفتم و وسط حرفهاش بهم گفت شما از سینما خوشتون نمیاد؟ منم گفتم کی گفته خوشم نمیاد من عاشق سینما هستم. گفت من یه سری عکس دارم از هنرپیشه های سینما که خودم گرفتمشون و چندی پیش توی سوئد نمایشگاه گذاشتم و میخوام آتلیه رو ببندم واز رشت برم تهران و اگه دوست دارین بیان عکسها رو ببینید. کلی تشکر کردم و قرار گذاشتیم هر وقت موقشنگ برگشت باهاش هماهنگ کنم تا بریم آتلیه .

ادامه دارد...


پ.ن : این پست رو با شرح و تفسیر اتفاقهایی که در این یکسال افتاده نوشتم تا توی پست بعد بهتون بگم وقتی عکسها رو دیدیم چقدر تعجب کردیم که اینهمه مدت این آدم همسایه ما بود و اینهمه معروف بود و اینهمه افتاده بود و ما بی خبر بودیم.

 

تابعد...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 18:51  توسط juju  |