تابستون 75 وقتی فهمیدم یکی از دوستان صمیمیم دیگه دختر نیست از شوک وارد شده بهم تا چند روز آبغوره گرفتم و اگه یادتون باشه یه پستی هم توی وبلاگم نوشتم. باورم نمیشد.دوستم توی یه خانواده مذهبی زندگی می کرد و خیلی باهم جور بودیم و طرز تفکرش رو خوب میشناختم، اما هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر احمق باشه بره با پسری بخوابه که همه میدونستیم اینکاره است و تازه یه نامزد رسمی داره که می خواد با اون ازدواج کنه. این اتفاق گذشت تا دوستم با پسر دیگه ای دوست شد و ماجراشون خیلی جدی و رسمی به سمت ازدواج کردن پیش رفت .بدون اینکه مرد تازه وارد از ارتباط قبلی تا این حد خبر داشته باشه.
درباره این اتفاق و اطلاع خودم از این جریان هیچوقت با دوستم حرفی نزدم ولی رابطه ام با اون دختر خدشه دار شد. یه باری سر همچین موضوعی باهم بحث کردیم که من بحث رو پیچوندم تا امسال مرداد ماه که یه شب ساعت 12 شب دوست پسرش که قراره باهاش ازدواج کنه به من زنگ زد و با داد و فریاد ازم خواست یه جایی تو کوچه مون باهم قرار بذاریم و به دوستم نگم اتفاقات این شب رو. وقتی من نرفتم و دوست پسرش با داد و بغض بهم گفت تو میدونستی فلانی اپنه؟ دیگه داغ کردم. مثل اینکه قضیه صحت داشت و یه نفر سومی ایم جریان رو به گوشش رسونده بود. اینکه توی دو سه روز این تابستون چی بر من گذشت تنها خدا میدونه. دوستمون پزشک زنان رفت و معلوم شد نه ! هنوزم که هنوزه دختره و با وساطتت دوستی دوباره همه چیز به خیر و خوبی برای اون دو زوج حل و فصل شد. این وسط من موندم با کوله باری از حرفهایی که نزدم و دلخوریهایی که مثل یه بغض توی گلوم موند و رابطه ای توام با حرفهای متفرقه و پوچ بین من و دوستم.
از اونجایی که وقتی از کسی می رنجم حرفی بهش نمی زنم و خودمو از زندگیش می کشم کنار همین کار رو با دوستم انجام دادم و چون دوستیمون به طرز فاحشی تغییر پیدا کرد دوستم خیلی کلافه شد و افتاد به تقلا کردن که دوستیمون رو به حالت قبل این اتفاق برگردونه. اما نشد که نشد.دوماه پیش دوستم خودش شرایطی رو به وجود اورد تا در باره اون شب و اون اتفاق حرف بزنیم. اینکه فرصت پیش اومد تا حرفهایی زده بشه خیلی خوب بود ولی برای من رابطه ای که اون داشته مهم نبوده و نیست. چیزیکه توی این مدتی که من میدونستم و اون خبر نداشت و خیلی اذیتم کرد جا نماز آبکشیدنهای مداومی بود که این دوست انجام میداد و بر چسبهای متعددی که به دخترای دیگه می چسبوند. حالا دوستم داره با همون پسر ازدواج می کنه و به ظاهر روابطشون خیلی عاشقانه ام هست فقط من موندم که مردی وقتی بخاطر اینکه خودش اولین فاتح بکارت زنش نبوده کنترل خودشو اینجوری از دست میده و همه زنا رو با یه برچسب بهم وصل می کنه یه زمان دیگه توی یه جمع دیگه امکان نداره زنشو بی آبرو کنه؟ و آیا دوست من به همچین مساله ای فکر کرده یا نه؟
پ.ن 1: چند سال پیش خاطرات آنتونی کویین (بازیگر عمر مختار- گوژپشت نتردام – جاده و...) رو می خوندم که وقتی شب عروسیش فهمید زنش باکره نیست کتکش می زنه و حسابی از کوره در میره. حالا یارو بازیگر هالیوود بوده و این چیزها باید براش خیلی عادی باشه. بنابراین با یه دودوتا چهارتای درست و حسابی میشه نتیجه گرفت که نمیشه به مردای ایرانی زیاد خرده گرفت که چرا اینقدر قاطی پاتی می کنن وقتی می بینن یه سردار دیگه دست به همچین فتح بزرگی زده. خیلی احمقانه است مگه نه؟؟؟؟
پ.ن2: به حرف دکتر فرهنگ هلاکویی ایمان پیدا کردم که روابط پیش از ازدواج هیچ کمکی به ازدواج یک زن و شوهر جون نمی کنه؟ چون ملاک ازدواجشون بیشتر به بخش جنسی قضیه تکیه داره نه بخش روحی. والله دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ ما که تجربه اش نکردیم پس هرچی آقای دکتر بگن![]()
تابعد...