<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یادگاردوست</title>
<link>http://yadegardust.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 02 May 2011 14:51:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>کبوتر بچه کرده کاش بودی و میدیدی</title>
<link>http://yadegardust.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;با توجه به تاخیر چندماههه بنده در امر وب نگاری و تراشیدن بهانه های مختلف و و در راس اونها تنبلی شخص خودم و از همه مهمتر کشف هویت حقیقی بنده توسط در و همسایه و مامان و ... اینا تصمیم گرفتم با حفظ این جایگاه به عنوان یادگاری سبک و سیاق نوشتنم رو تغییر بدم. باشد که ماندگار گردیم. اما کمافی سابق این پست به روش سابق ارائه می گردد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;بعد از ماهها تعمق و تفکر زیاد در باب دوستان متاهل خودم اخیرا به این نتیجه رسیدم که دوستان در راستای نام گذاری سالهای مختلف توسط آقا و طی یک عملیات ضربتی در سال همت مضاعف کار مضاعف تصمیم به ازدیاد نسل گرفته &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;و در سال مبارک و میمون جهاد اقتصادی در سال 90و در &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;دقیقه 90 &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;توپ رو تبدیل به گل کردن و از همین ماههای اول سال شروع به ترکیدن نمودند و گوشهای بنده را مکررا آماج این صدای مهیب قرار دادند و من ایده ایده آلیست را&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;در سکوت چند ماهه ای فرو برده اند &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;که : &quot; مگه میشه توی این مملکت اینقدر راحت تصمیم به بچه دار شدن گرفت آیا؟&quot; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;بارزترین مکالمه من با یکی از این زائوها &quot; آویشن &quot; بود .&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;من: سلام .سونوگرافی رفتی؟ نی نی دختره یا پسره؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;&lt;STRONG&gt;آوی&lt;/STRONG&gt;: یکیش دختره.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;من: خاک به سرم یعنی دوقلو حامله ای؟ وای چه جوری میخوای بزرگشون کنی؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;&lt;STRONG&gt;آوی :&lt;/STRONG&gt; تو سرت تو تنها کسی هستی که اینجوری میگی .همه میگن اینطوری راحت تره.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;من : خدایش اگه من جای تو بودم و این خبرو بهم داده بودن یه چاقو تو قلبم فرو میکردم. آخه دوقلو ها خیلی خنگن این گریه کنه اونم گریه می کنه.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;مابقی مکالمه ها تنها اظهار تعجب بود و تبریکی که میدونستم باید به دوستان بگم و میدونستم خوشحالشون میکنه .اما تصمیم به بچه دار شدن واقعا اینقدر سهل و ممتنع شده؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;اینکه چرا اینقدر تولد یه موجود کوچولو می تونه زندگی هر زن و شوهری رو عوض کنه. چه خوب و چه بد از مسئولیت من نوعی به عنوان خالق این اثر کم نمی کنه. خیلی سخته بخوام از بین دوستانی که به ترتیب در لیست انتظار قرار گرفتن و از تیر ماه یکی یکی فارغ میشن به زعم خودم بگم کی مادر بهتری میشه. اما چیزیکه بیشتر از همه منو خوشحال میکنه اینه که تمام این دوستان زنانی هستند که منتظر به دنیا اومدن بچه هاشون هستن و خوشبختانه توی این لیست بچه ناخواسته ای نیست و اون حس اضافه بودن توی این بچه ها ریشه نمی دونه.بچه ای که زاییده عشق یک پدر و مادر باشه نه یک اشتباه در محاسبه &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;ها شون.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;به نظرم بچه دار شدن اگر بدون فکر و بدون توجه کردن به مسائل و عواقب اون انجام بگیره زن وشوهر رو در بهت و ترس و نگرانی بدی فرو میبره که اولین ضربه اش تغییر در کیفیت رابطه خودشونه و خب از اونجایی که ما ایرانیها مدیران خوبی نیستیم بحث مدیریت کیفیت رابطه زناشویی کاملا کمرنگ و گاها بی رنگ میشه و خب کم نیستن دور و برمون زنانی که بعد از زایمان دچار افسردگیهای ناشی از دوران بارداری و پس از اون میشن و پدرانی که تا چند ماه پیش مسئولیت تامین خیلی از مواردی که تا پیش از این درباره اش آگاهی نداشتن روی دوششون سنگینی می کنه و تبدیل به مردان کاملا کلافه ای میشن.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;در هر حال من تنها یک بیننده ظاهری هستم و از همه بیشتر برای آویشن خوشحالم که مادر شدن تو خونش بود و با بچه ها خوب کنار میومد و خوشحالم که زندگیش توی یک کشور با کلاس اینجوری رقم خورده که بچه ها رو با فرهنگ بهتری بزرگ کنه و مامان به روز تری باشه و خلاصه یه روزی شروع کنه به نوشتن خاطرات خنده دار دوقلوهای خنگولش.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;پ.ن 1:در همین راستا&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;کتاب&lt;STRONG&gt; &quot; تجربه پدری کردن &quot; از بیل کازبی –ناشر پیک بهار-مترجم پروین قائمی&lt;/STRONG&gt; رو به همه بچه دوستان ، پدران و مادرانی که از دیوانه بازیهای بچه هاشون می تونند طنز بیافرینند معرفی می کنم. من شدیدا لذت بردم از خوندنش.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;پ.ن 2: آوی جونم امیدوارم فردا که می ترکی خنده منو خوووووووووووووب به خاطر بیاری .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;پ.ن مهمتر : امروز سالگرد ازدواجمه و خب گوش شیطون کر مثل اینکه موقشنگ هنوز نفهمیده من چه انسان پلیدی هستم و هنوزم باهمیم و خوبیم وخوشیم و دیگه همین دیگه&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; height=18&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;تابعد...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 May 2011 14:51:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadegardust&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>yadegardust</dc:creator>
<guid>http://yadegardust.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میهمان رشت</title>
<link>http://yadegardust.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;واقعا سر در نمیارم که وقتی پای سفرهای استانی رئیس جمهوری به استانی باز میشه هدف رسیدگی به کارهای عمرانی اون استانه یا فقط خوش گذرونی هیات رئیسه و وزرا و هیات همرا؟ طی این دو روزی که گیلان مهماندار بود و تمام در و دیوار شهر مزین بود به عکسهای بسیار فریبنده آقایان و هر اداره ای در تب و تاب تدارک سر و سامان دادن به اوضاع کاراها بود تا وزیر مربوطه رو این دو روز پذیرایی کنه و کارمندا بدو بدو میکردن تا جلوی چشم باشن و از سر در اداره بگیر تا سرویسهای بهداشتی برق میزد هیشکی یادش نبود بپرسه پس باقی این 363 روزی که  طی این سال 89 هدر دادین و هدر میدین چطوری گذروندین ؟ بیلان کاریتون چی بود.؟آمار این اداره در انجام کارهای زیربنایی نسبت به سالهای قبل چطور بود؟سیر صعودی داشته یا خیر و ... اصلا مگه توی این کشور این چیزها مهمه.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;وقتی آدمی مثل من با این روحیه سرکشی و چشمهایی که دنبال سوژه میگرده پا میذاره توی این اداره ها و مردهای عابد نمای پیشانی مهر خورده سر به ظاهر زیر داخل آشوب رو نگاه میکنه و جواب حاج خانم گفتنهای این حاج آقایان رو میده به حال و روزی میفته که دلش نمیخواد بنویسه- دلش نمیخواد حرف بزنه و حتی دلش نمیخواد بخونه. میشه یه آدمی که اسمش خبرنگاره ولی کارش !!!! چه عرض کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;میهمان رشت رفت. اما نه من پای سخنرانیش نشستم- نه رفتم استقبالش نه سعی کردم تلاش کنم توی نشست خبری کسی شرکت کنم. وقتی مقام مهمی وارد استانی میشه اگه خبرنگار درست و حسابی ( اهل نشون دادن خودت) باشی از یکماه قبل میری استانداری تا برای اون چند روزی که اون مقام عالی رتبه هست کارت خبرنگاری بگیری و اگر جایی نشست خبری باشه یا اگر افتتاحیه ای باشه که استاندار و همراهان تشریف می برند تو جزء اون دسته از خبرنگارا میشی که با ماشین استانداری و همراه استاندار پات به خیلی جاها باز میشه و خیلی از آدم مهمه های مملکت رو میبینی.اما اگه مثل من باشی که مدیر مسئولت رو تهدید می کنی که من رو بکشی من نمیرم جلسه ای که فلانی توشه نه از کارت خبرنگاری خبری میشه نه از سرک کشیدن توی مراسم بنیاد شهید.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;شنیدم که خیلی از روستایها از اطراف اومده بودن استقبال .اما داخل شهر چون خیلی ها رفته بودن ورزشگاه که آقا بیاد صحبت کنه زیاد توی شهر شلوغ نبود هرچند اغلب اونهایی که توی مسیر راهش منتظر بودن یا نامه توی دستاشون بود یا ب س ی ج یان مخلص بودن یا سینه چاکان امام و خلاصه یه مشت بچه مدرسه ای  دودره باز که فقط برای تعطیل شدن کلاسشون حاضرند استقبال اعزرائیل هم برند اما سر کلاس حسابان نشینند.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;توی شهر صنعتی یه نیروگاه تولید و توزیع برق توسط وزیر کشور افتتاح شد.که قرار بود بخشی از برق شهر صنعتی رو تامین کنه.این سری تصمیم اینگونه بوده که افتتاح رسمی هر پروژه ای که توی استان هست توسط وزرا انجام بشه و نباید انتظار بی مورد داشته باشیم که وزیر کشور درباره برق فشار قوی و پست برقی و نیروگاه و تهیه و توزیع برق سخنرانی چند ساعته انجام بده.واقعا نمیدونم موقعی که فلانی دنبال وزیر میگشته اصلا گشته یا همینجوری دیمی به این و اون پست وزارت داده. هرکی دیدم طی این مدت از این وزراش داغون بودن. اون از وزیر نیروش که برای افتتاح یه سد اومده بود رضوانشهر و و چون ساعت از یک گذشته بود بعد یک ربع حرف که همه اش تعریف از ریاست جمهوری عزیزش بود گفت نماز اول وقت باید خوند و زود سر و ته او سدی که پروژه اش بیست ساله روی هواست و از زمان هاشمی و خاتمی و خود آقای ریس جمهور سه بار کلنگ زنی شده و دعوایی دارن با زمیندارای اطراف و اصلا جلو نرفته رو تند هم اورد. چه این آقای نجاری که فکر میکنم اهل عملند و داش آکل رو رو توی لوطی حرف زدن گذاشته بود تو جیبش و چه از خودش که عشق داره مردم رو از ساعت 7 توی ورزشگاه بکاره و بگه از کی اینجاییند؟ از هففففففت ؟ نه. از هششششششششششت؟ از نننننننننننه؟ خسته نشدین؟ کی خسته است ؟ و مردم دیوانه هم داد بزن دشمن و این آقا یکی از اون خنده های قشنگشو تحویل دوربین و ملت بده و تو دلش بگه خاک برسرتون.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;خیلی خسته ام از دستشون و اونقدر فشار طی این مدت به من وارد شده که ترکیدم وگرنه حال نوشت از این ابلهان نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; تابعدی که زود خواهد بود اینبار&lt;img height=&quot;18&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 27 Jan 2011 17:03:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadegardust&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>yadegardust</dc:creator>
<guid>http://yadegardust.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طرح مسکن مهر</title>
<link>http://yadegardust.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>

 &lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;a name=&quot;OLE_LINK1&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot;&gt;دیگه وبلاگ نوشتن از دستم در رفته. یه جای کار واستاده بودم که یک
مرتبه یه شب یواشکی زار زار زدم زیر گریه که ای وای من چه آدم بیمزه ای شدم
تازگیها.نه اینکه درگیر غذا درست کردن و رفت و روب و اینجور مسائل باشم نه!!!.مساله
اینجا بود که در عرض یکی دوماه گذشته مدام با دنیای درهم و برهم آدم بزرگها گره
خوردم و یه جای کار دیگه کنترل اوضاع از دستم در رفت و مجبور بودم تا آخر خط
برم.برای همین ترجیح دادم یه وقفه ای توی نوشتن بدم که شاید با خیال آسوده بخوام
بنویسم-فکر کنم- از احساساتم بگم و این جایگاهی رو که توی این چند سال دوست داشتنی
ترین جای زندگیم بود رو دوباره گردگیری کنم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot;&gt;بگذریم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot;&gt;دوباره خبرنگار شدم.اینبار توی یه روزنامه سراسری.سرپرست استان گیلانش
همکلاسی دوره دانشگاهم بود که 4 سال تمام عین بز از کنارش رد میشدم و باهاش سلام و
علیکی نداشتم و همینجوری ازش بدم میومد.الان دیگه باور دارم که دنیا اونقدر کوچیکه
که &lt;span&gt; &lt;/span&gt;تو، توی یه دایره زندگی میکنی که
دوباره با همه آدمهایی که توی زندگی از کنارشون گذشته بودی برخورد میکنی حالا طی
چند سال مهم نیست فقط جالبیه قضیه اینجاست که دید آدمها و طرز تفکرشون که هربار
خیلی باهم فرق می کنه. توضیحاتش بمونه برای بعد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;



&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot;&gt;مهمترین مساله ای که وظیفه ام دونستم اینجا بنویسم &quot; تسهیلات
مسکن مهر &quot; بود.اگر قصد خرید خونه دارید. اگر در بانک مسکن حساب پس انداز باز
نکردید. اگر نمی خواین از اوراق خرید وام استفاده کنید و اگر وقت و حوصله اضافی
دارید به اداره مسکن و شهر سازی شهری که توش زندگی می کنید سر بزنید و از مسئول
اعتبارات مالی یا شخصی که در زمینه اعطای وام در اون اداره سمتی داره درباره گرفتن
وام 20 میلیونی برای خرید خونه سوال کنید.ممکنه خیلی از کارمندای اداره مسکن و شهر
سازی از همچین چیزی خبر نداشته باشند و فکر کنند که طرح مسکن مهر همون طرحیه که
شما مجبورید در مجتمع هایی که یه سازنده مشخص با تسهیلات خاص اینها مسکن ساخته
خونه بخرید (نمونه اش همون واحدهایی که رئیس جمهور توی هشتگرد افتتاح کرد) &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot;&gt;از اونجایی که خودم برای خرید خونه از همین روش استفاده کردم- از
اونجایی که طی سیریش بازیهایی که در اوردم فهمیدم بخشنامه بصورت مخفیانه همون لایه
های بالا مونده و مردم عادی رو سر میدونند و از اونجایی که بانک مسکن برای دادن
این وام اشکم رو در اورد و رئیسش ازم خواست به کسی بروز ندم که همچین وامی میدن
تصمیم جدی گرفتم به هر دوست و آشنایی که قصد خرید خونه داره این مطلب رو عنوان
کنم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot;&gt;اول از همه شما یا همسرتون نباید قبلا از هیچگونه تسهیلات مسکنی
استفاده کرده باشید.و هیچ ملک یا زمینی به نامتون باشه.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot;&gt;دوم به اداره مسکن و شهرسازی مراجعه می کنید و درباره وام 20 میلیونی
&quot; طرح مسکن مهر &quot; سوال می کنید. اینجوریه که بهتون میگن باید دنبال
ساختمونی بگردید که از 10 واحد بیشتر باشه و سازنده اش از تسهیلات وام مسکن
استفاده کرده باشه.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot;&gt;سوم پیدا کردن آپارتمانهایی که هم باب میلتون باشه هم وام دار باشه
کمی سخته اما انجام شدنیه.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot;&gt;چهارم بعد از پیدا کردن خونه شما باید&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;پروانه ساختمان-عدم خلافی-پایان کار و یکسری
فتو کپی از شناسنامه های خودتون و همسرتون رو ببرید اداره مسکن و شهرسازی تا تشکیل
پرونده بدن و در آخر باید برگه ای بهتون بدن که نشون بده شما تاحالا از هیچگونه
تسهیلاتی استفاده نکردید که بهش میگن &quot;فرم جیم &quot;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot;&gt;پنجم بعد از انجام مراحل بالا اداره مسکن شهرسازی کپی همه این مدارکی
رو که بالا گفتم به همراه یه نامه که خطاب به سرپرستی بانک مسکن شهرتونه رو بهتون
میده تا شما برید بانک و پرونده شما در بخش اعتبارات سرپرستی بررسی میشه و از
بانکهای دولتی نظیر بانک ملی استعلام میکنند که اگر وامی دارید خوش حساب هستید یا
خیر و ....نهایتا شمارو به یه شعبه از بانکهای خودش معرفی می کنه و بعد از ارزیابی
بانک سند خونه در یک دفترخانه در رهن بانک مسکن قرار میگیره.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot;&gt;ششم از اونجایی که ساختمونی که خریدید خودش وام داشته بانک اون وام رو
هرچقدر که هست ( معمولا کمتر از 20 میلیون) تسویه میکنه و وام خودش رو اجرا میذاره
که طی 15 سال با سود 7% شما باید اقساط رو پرداخت کنید که خیلی به صرفه تر از اون
وامیه که ساختمون شما داشته.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot;&gt;تمام این چیزهایی که گفتم زمان بر و اعصاب خورد کنه و ممکنه خیلی سنگ
زیرپاتون بندازن. کما اینکه وقتی من تو ماه رمضون با پای لاک زده رفتم پیش رئیس
شعبه اصلی بانک مسکن اول گفت همچین چیزی وجود نداره که سرخود برید خونه بخرید ما
بهتون وام بدید و باید&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;از همون آپارتمانهای
که جزو طرح مسکن مهر در شهر ساخته شده استفاده کنید. بعد ازم پرسید که روزه هستم
یا نه و وقتی گفتم نیستم کلی شماتتم کرد و دید من دارم پر رو بازی در میارم بهم
گفت یکم گریه کنم جلوش !!! خیلی سخته آدم مجبور باشه برای خرید خونه ای که باید
حالا حالا برای پرداخت وامش قسط بده با آدمهایی که خودشون رو ب س ی ج ی میدونند
همکلام بشه و اونها بدونند که شما بهشون محتاجید. درسته من جلوی اون آدم گریه
نکردم ولی اونقدر فشار روم بود که وقتی توی ماشین نشستم و جریان رو به مو قشنگ
تلفنی گزارش میدادم زدم زیر گریه.چیزها دیدم در این چند ماه از این اداره چی ها و
دودره کردن کار و ....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot;&gt;امروز که برای بردن روزنامه ای که خبر همون بانک مسکن رو توش چاپ کرده
بودم به روابط عمومیشون مراجعه کردم چون تحت نام خبرنگار نشسته بودم با چایی ازم
پذیرایی کردند و کلی بهم احترام گذاشتن عجب!!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot;&gt;دیگه نمیدونند من براشون خوابی دیدم &lt;span&gt; &lt;/span&gt;اونم چه خوابی....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot;&gt;تابعد...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot; dir=&quot;LTR&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 10 Oct 2010 20:40:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadegardust&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>yadegardust</dc:creator>
<guid>http://yadegardust.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مصائب شیرین</title>
<link>http://yadegardust.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: ; FONT-SIZE: 10pt&quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;وسطهای کلاس اول بودم که بوبو خونه ای رو که داشت میساخت رو تموم کرد و ما صاحب خونه خودمون شدیم. از بین تمام خونه هایی که توش مستاجر بودیم فقط خونه حاج آقا و حاج خانم یادمه. دو تا خونه ویلایی چسبیده به هم با یه حیاط مشترک و یه تلنبه دستی و باغچه و حیاطی که توش بازی میکردیم.اما تنها چیزیکه از دوران مستاجریمون یادمه زمان پرداخت اجاره خونه بود. اونوقتها که پنجاه تومنی و صد تومنی و دویست تومنی اینقدر بی ارزش نبود و حقوق معلمها و کارمندا رو با این پولا پرداخت میکردن اول هر ماه بوبو چند تا بسته اسکناس بهم میداد که ببرم در خونه حاج خانم اینا و بهشون بدم. درک این موضوع برای یه بچه 4-5 ساله کمی سخته که اینهمه پول که شاید واقعا خیلی هم نبود باید به یکی دیگه برسه و مدام گریه میکردم که اونا که پول دارن چرا باید بهشون پول بدیم.هرچقدرهم که بوبو و مامان توضیح میدادن که ببین تو وقتی یه چیزی میخری باید پولشو بدی و اینم مثل چیز خریدن حالیم نبود که نبود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: ; FONT-SIZE: 10pt&quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt; وقتی داشتیم برای زندگیمون برنامه ریزی میکردیم تقریبی حساب کرده بودیم که بین 3 تا 5 سال آینده میتونیم یه خونه بخریم و این مدت باید به مستاجری بگذره؛ اما وقتی اوضاع مسکن تکون خورد و از اون قیمتهای نجومی متری چند میلیون تومنی سقوط کرد کم کم به این فکر افتادیم که شاید بشه توی این اوضاع با وام گرفتن و بازی با پولامون صاحب خونه بشیم.دو هفته گذشته رو مدام بین بنگاههای مختلف در رفت و آمد بودیم و از محله های بالای شهر تا محله های درب و داغون رشت بگیرید ما خونه دیدیم و جالبی قضیه اینجاست که قیمت مسکن توی بیشتر محله ها یکسانه و یکم با بالای شهر فرق داره. تنها مشکلی که خونه های منطقه اعیانی دارن اینه که متراژ خونه زیر 120 متر نیست.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: ; FONT-SIZE: 10pt&quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;از گوشه و اطراف شنیدیم که اداره مسکن وشهرسازی به زوجهایی که هیچ خونه یا زمینی به نام خودشون ندارن برای خرید خونه وام بدون سپرده گذاری میده و وقتی بیشتر پرس و جو کردیم فهمیدیم این وام 20 میلیون رو به شرطی میده که خونه ای رو که انتخاب میکنی حتما وام دار باشه.مثلا اگه خونه ای 4 میلیون هم وام داشته باشه این اداره تبدیلش میکنه به 20 تا. دردسر پیدا کردن چنینی خونه هایی که هم باید توی یه محله خوب باشه و هم تو ازش خوشت بیاد خیلی سخته ولی نشد نداره. نزدیک به 200 تا خونه دیدیم افتاده بودیم توی یه لوپی که گاهی چندتا بنگاهی یه خونه رو بهمون نشون میدادن و یکی از این خونه هایی که اول کار دیدیم و پسندیدیم و چون پولمون نمیرسید بیخیالش شدیم همین خونه ای بود که چند روزه قولنامه اش کردیم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: ; FONT-SIZE: 10pt&quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;اولین باریکه این خونه رو دیدیم واحد 72 متریشو نشونمون دادن اما مثل یه نیروی مغناطیسی ما هی رفتیم&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;واحد 86 متری رو نگاه کردیم و هی حساب و کتاب کردیم که با متری 900 تومنی که طرف گذاشته نمیشه اینو خرید و دست از پا درازتر بر میگشتیم خونمون.ماجراش خیلی مفصله فقط اینکه با سازنده هاش صحبت کردیم و از شانس ما اونها پول لازم بودند حاضر شدند متری 790 تومن با ما معمله کنند. منتها مراتب چون ما لقمه بزرگتر از دهنمون برداشتیم و تا چشامون رفتیم توی قرض نمیتونیم تا یکسال آینده توش بریم و دادیم دست مستاجر واسه رهن.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: ; FONT-SIZE: 10pt&quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;حالا کار هرشبمون اینه که بشینیم چرتکه بندازیم و ببینیم اگه وامهایی رو که لازم داریم ندن و اگه فلان بشه و اگه فلان نشه ما باید چه خاکی بریزیم تو سرمون و این لذت خونه دار شدنمون همچین خوب به دلمون ننشسته و فعلا زیاد ذوق نداریم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: ; FONT-SIZE: 10pt&quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;درسته لذت توی خونه نو رفتن رو لمس نکردیم. درسته طلاهای عروسی رو فروختیم. درسته من از شدت استرس همه صورتم جوش زده و مدام اشکم در میاد و ناراحتم که چرا اینهمه آدم بزرگ شدم و افتادم دنبال یه سری چیزهایی که با روحیات کودکانه ام سازگاری نداره اما به عقب که نگاه میکنم میبینم من و موقشنگ فقط و فقط خودمونیم که باید از پس این دوران بربیایم و شاید چند سال دیگه که از توی اون خونه اولین پستم رو آپ کردم بهتون بگم واقعا چقدر از داشتن این خونه خوشحالم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: ; FONT-SIZE: 10pt&quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;پ.ن1: دعامون کنید . با این مملکت گل و بلبلی که داریم و با این اوضاع داغون اقتصادی این کورسوزی وام مسکن اگه گرفته بشه همه برنامه های ما میره هوا .تا دو ماه دیگه اگه واقعا این خونه به نام ما سند خورد ما رسما خونه دار میشم اما الان اسما خونه داریم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt;.عجالتا عکس آشپزخونه اش رو میذارم تا در شادی کودکانه ام سهیم باشید.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: ; FONT-SIZE: 10pt&quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot; align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 360px; HEIGHT: 213px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;my home&quot; align=baseline src=&quot;http://amiruuu.persiangig.com/Pictures/my%20home.JPG&quot; width=322 height=366&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: ; FONT-SIZE: 10pt&quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;پ.ن 2: هفته اخیر از بس هوا گرم  بود و رطوبت زیاد که مامان توی خیابون فشارش میفته و بنده خدا میخوره زمین و دستش میشکنه و کمی شده سوژه خنده ماها .اینم هنر نمایی من روی گچ دست مامان&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: ; FONT-SIZE: 10pt&quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 307px; HEIGHT: 282px&quot; border=0 hspace=0 alt=mami align=baseline src=&quot;http://amiruuu.persiangig.com/Pictures/mami.JPG&quot; width=351 height=406&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: ; FONT-SIZE: 10pt&quot; lang=FA Tahoma?,?sans-serif?;?&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=rtl class=&quot; &quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: ; FONT-SIZE: 10pt&quot; dir=ltr Tahoma?,?sans-serif?;?&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Aug 2010 18:19:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadegardust&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>yadegardust</dc:creator>
<guid>http://yadegardust.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همسایه ها (قسمت دوم)</title>
<link>http://yadegardust.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>
&lt;style&gt;/**/&lt;/style&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;line-height: 115%; font-size: 10pt;&quot;&gt;داشتم از همسایمون میگفتم. بالاخره وقتی موقشنگ اومد یه 
روزی باهاش قرار گذاشتیم که غروب بریم آتلیه.وقتی در آتلیه باز شد و روی دیواراش 
عکسهای سیاه و سفید هنرپیشه ها رو دیدم فهمیدم با یه عکاس حرفه ای طرفیم.نمیدونم 
مریم زندی عکاس رو میشناسید یا نه. اگر اشتباه نکنم مریم زندی اولین عکاسی بود که 
از خیلی از هنرپیشه ها با فیگورهای مختلف عکس گرفت و این عکسها رو هر سال عید به 
صورت تقویم توی بازار میتونید تهیه کنید. اما عکسهای همسایمون اغلب به صورت نمای 
نزدیک (کلوزآپ) و بدون روتوش از هنرپیشه ها گرفته شده بود. برای ما توضیح داد که از 
8 سال پیش عکس گرفتن از هنرپیشه ها رو شروع کرده و رابطی که این آقا رو به هنرپیشه 
های مختلف معرفی کرده بود پروانه معصومی بود. مثلا برای اینکه بتونه از پرویز 
پرستویی عکس بگیره 2 سال منتظر مونده بود تا فرصتی جور بشه. میگفت اوایل خیلی از 
هنرپیشه ها به این آدم شهرستانی زیاد ایمان نداشتن اما وقتی نتیجه کار رو میدیدند 
خودشون بعدها راغب بودند که ایشون ازشون عکس بگیره.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;line-height: 115%; font-size: 10pt;&quot;&gt;تو لپ تاپش پر بود از عکسهای هنرپیشه های تازه کار تا 
غولهای سینمای ایران. از کامبیز دریرباز و حامد بهداد قبل معروفیت تا عزت الله 
انتظامی. از معتمد آریا تا ماهایا پطروسیان. از لیلا اوتادی ( که عکاسی رو پیش همین 
آقا یاد گرفته) تا خواهران اسکندری. از محمود کلاری تا خسرو شکیبایی.از رامبد جوان 
تا بهرام بیضایی . از ابراهیم حاتمی کیا تا جمشید مشایخی و &lt;span&gt; &lt;/span&gt;علیرضا 
مجلل ( بازیگر میرزا کوچک خان که در سوئد زندگی میکنه و ایشون که برای برگزاری 
نمایشگاه عکسهاش به سوئد رفته بود از علیرضا مجلل اونجا عکس گرفته بود).... و ضمن 
دیدن عکسها درباره شخصیت تک تک اونها یه چیزی میگفت. مثلا میگفت ابراهیم حاتمی کیا 
همیشه با موتور اینور و اونور میره و چون کلاه سرش میذاره هیشکی متوجه نمیشه و فوق 
العاده آدم نازنینیه و اصلا تو مود عکس گرفتن واین چیزا نیست. فیلمی هم از نمایشگاه 
سوئدش دیدیم که رویا تیموریان و همسرش مسعود رایگان اومده بودند و درباره عکسها 
اضهار نظر میکردند) جالب بود دیدن تیموریان با موی کوتاه و کلاه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;line-height: 115%; font-size: 10pt;&quot;&gt;بعد برامون فیلمی گذاشت از عکس گرفتن &lt;span&gt; &lt;/span&gt;از 
جمشید مشایخی و خسرو شکیبایی که هردو توی آتلیه بودند و قرار بود ایشون از مشایخی 
عکس بگیره. بعد خسرو شکیبایی یه چارپایه کوتاهتر از صندلی مشایخی برداشت و پشت 
مشایخی نشست و شروع کرد به بوسیدن کتف و سر و صورت مشایخی که یعنی من در برابر تو 
هیچی نیستم. اینقدر از اینکار کرد که مشایخی زد زیر گریه. صحنه خیلی تکون دهنده ای 
بود از ابراز لطف شکیبایی به مشایخی که فکر میکنم دوستداران شکیبایی رو حسابی تحت 
تاثیر قرار میده. بعد برامون توضیح داد که امسال برای بزرگداشت خسرو شکیبایی قراره 
صحنه هایی از خسرو شکیبایی رو به صورت کلیپ چند دقیقه ای آماده کنه که توی اون 
مراسم پخش بشه و علاوه بر اون کتابی در دست آماده شدن بوده به اسم خسرو شکیبایی که 
عکس روی جلد کتاب عکسی بود که &lt;strong&gt;محمدرضا قوامپور&lt;/strong&gt; ( همسایمون) از شکیبایی گرفته 
بوده.اخیرا که مجله فیلم میخوندم دیدم این مراسم &lt;span&gt; &lt;/span&gt;اواخر تیرماه برگذار 
شده و وقتی توی پارکینگ همسایمون رو دیدم کتاب رو بهم نشون داد که علاوه بر عکس روی 
جلد چند تا عکس دیگه ( عکس دوتایی مشایخی و شکیبایی- معتمد آریا- خمسه-پرستویی و 
یکی دوتا دیگه) از ایشون بوده. کتاب در قطع بزرگ و جلد کالینگوره و قیمتش 40 هزار 
تومنه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;line-height: 115%; font-size: 10pt;&quot;&gt;شاید آقای قوامپور برای ما ناشناخته باشه اما اونهایی که 
برنامه های تلویزیون رو دنبال می کنند شاید دو سال پیش برنامه ای رو یادشون بیاد که 
مجریاش رامبد جوان و امیر حسین صدیق بودند و ایشون میهمان اون برنامه بود و کمی از 
نمونه عکسهایی که ایشون از هنرمندهای سینمایی ایران گرفتند رو توی اون برنامه نشون 
دادند اما طبق گفته های ایشون این عکسها قراره به صورت کتابی تحت عنوان  
&lt;strong&gt;&quot;صورت بی نقاب &quot;&lt;/strong&gt;به زودی چاپ بشه و خب برای اونهایی که عاشق سینمای 
ایران و هنرپیشه های ایرانی هستند و از عکسهای طبیعی بی ژستهای آبدوغ خیاری لذت می 
برند حتما دیدن این سبک عکسها میتونه لذت بخش باشه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;line-height: 115%; font-size: 10pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;line-height: 115%; font-size: 10pt;&quot;&gt;خب بعد دیدن اینهمه عکس با کلی شرح و تفضیل از هنرپیشه ها 
وقتی از در آتلیه اومدیم بیرون من و موقشنگ یه نگاهی بهم انداختیم و من کله ام رو 
میکوبید به دیوار که ای وااااااااااااای این یارو اینهمه مهم بود من سویچ میدادم 
دستش ماشینمو جابجا کنه.خلاصه تصمیم داشتم همون شب برم ماشین همسایمون رو بشورم جهت 
پاچه خواری &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;line-height: 115%; font-size: 10pt;&quot;&gt;پ.ن 1: راستی الان آقای قوامپور فیلمبرداری مستندی به اسم 
&lt;strong&gt;&quot; دیلمان بهشت نیاکان&quot;&lt;/strong&gt;  رو باه کارگردانی فرهاد مهرانفر در 
ارتفاعات دیلمان انجام میدن که سوسو بازم ما یه تیکه هایی ازش دیدم.( دیگه اگه سوسو 
نمیدادم میترکیدم)&lt;img height=&quot;18&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;line-height: 115%; font-size: 10pt;&quot;&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;پ.ن 2:اگه فکر میکنید توی رفتارمون تفاوتی 
ایجاد شده ( مثلا ازش امضا گرفته باشیم یا تا کمر براش خم بشیم یا یه چیزی توی این 
مایه ها )اشتباه میکنید. فقط الان یکم خودمونی تر شدیم و باز صبحهای یکی در میون 
همدیگرو از خواب بیدار میکنیم که بریم سر کار.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;line-height: 115%; font-size: 10pt;&quot;&gt;لینکهای زیر رو جهت اثبات حرفام گذاشتم تا خودتونم چک کنید. 
هرچند اگه من دروغگو بودم توی این چهارسال باید دماغم اندازه پینوکیو میشد 
.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;line-height: 115%; font-size: 10pt;&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.artguilan.net/Default.aspx?page=8630&amp;section=pfitem&amp;mid=23211&amp;id=67215&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#330000&quot;&gt;محمدرضا 
قوامپور&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;line-height: 115%; font-size: 10pt;&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://sverigesradio.se/cgi-bin/International/nyhetssidor/arkiv.asp?ProgramID=2493&amp;formatID=1&amp;Min=2006-01-16&amp;PeriodStart=2010-01-06&amp;Period=2&amp;Artikel=3349886&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#330000&quot;&gt;نمایشگاه عکس در 
استکهلم&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;line-height: 115%; font-size: 10pt;&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://p30city.net/showthread.php?t=26372&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#330000&quot;&gt;رونمایی از کتاب خسرو 
شکیبایی&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;line-height: 115%; font-size: 10pt;&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=1198031&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#330000&quot;&gt;دیلمان بهشت 
نیاکان&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;line-height: 115%; font-size: 10pt;&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://hamedbehdad.blogspot.com/2008/02/blog-post.html&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#330000&quot;&gt;حامد بهداد به روایت عکسهایی از محمدرضا 
قوامپور&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;line-height: 115%; font-size: 10pt;&quot;&gt;تابعد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;style&gt;/**/&lt;/style&gt;&lt;style&gt;/**/&lt;/style&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Aug 2010 23:46:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadegardust&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>yadegardust</dc:creator>
<guid>http://yadegardust.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همسایه ها ( قسمت اول)</title>
<link>http://yadegardust.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>
 &lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;3&quot;&gt;مش
مریم در فیلم مهمان مامان :&quot; تو می دانی همساده یعنی چه؟ &quot; &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;تا
جایی که خاطرم هست &lt;span&gt; &lt;/span&gt;تو بچگی زیاد با هیچ
همسایه ای جور نبودیم.جایی زندگی میکردیم که همکارای بوبو هم تو اون محله زندگی
میکردند و مامان و بابا هم هرکسی رو وارد حریم خونه نمی کردند پس ماهم اگه
میخواستیم با بر و بچه های محله&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;تو کوچه
بازی کنیم باید کلی التماس میکردیم تا عصرهای تابستون بریم کوچه و زود هم برگردیم
خونه تا کسی نگه دخترای فلانی رو دیدی؟ خونه همسایه رفتن و حرف زدن با دخترای همسایه
هم که گهگداری نصیبمون میشد و خیلی زیاد فاز نمیداد چون نه من اهل خاله بازی بودم
و نه دخترای همسایه اهل دوچرخه سواری ؛ پس اونا گلدوزی و خیاطی و خیلی کارهای
زنونه یاد گرفتن من با پسرا کل دوچرخه سواری داشتم &lt;span&gt; &lt;/span&gt;و معمولا با دست و پای خونی و دوچرخه شکسته دست
از پا درازتر بر میگشتم خونه.بوده توی همسایگیمون خانواده پر جمعیتی کنارمون زندگی
میکردن که نزدیک ظهر زنگ میزدن و چندتاتخم مرغ قرض میگرفتن یا گاهی مولینکس و
وسایل برقیمون رو ازمون میگرفتن تا کاری انجام بدن. اما اینکه ما با همسایه ای
اینقدر احساس نزدیکی کنیم هیچ وقت خدا نبوده.تا جایی که یادم هست همسایه ها برای ما
آدمهایی بودند که باید مودبانه بهشون سلام میکردیم و توی خونه زیاد داد و فریاد نمی
کردیم که صدامون باعث آزارشون نشه و زیاد هم از زندگیمون به هیچکدومشون اطلاعات
نمیدادیم.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;خونه
ای که الان توش زندگی می کنم رو برای 2 ساله که رهن کردیم و طبقه سوم یه آپارتمان
6 واحدیه و به همون تعداد آدمهای عجیب و غریب هم داره. یه مرد مسن مجرد و به ظاهر
مشکوک که تمام پنجره خونه اش رو روزنامه زده و همسایه روبرویی میگه زن میاره خونه
ولی از همه بی سر و صداتره توی ساختمون و هر زمان که از کنار در واحدش رد میشیم
صدای تلویزیون و قاشق و چنگال میشنویم نه صدای زن. یه راننده کامیون و زن و دوتا
پسر نره غولش با این آقاهه طبقه اول زندگی میکردن و تقریبا هر ماه ساعت 1 شب به
بعد سر دختربازی پسره عربده میکشیدن و فرداش اگه میدیدنشون هیشکی به روی مبارکش
نمی اورد که شب گذشته خبری بوده و خداروشکر الان رفتن و الان یه زن وشوهر جوون
تازه ازدواج کرده نشستن که من تا امروز یه بار در حد یه سلام و علیک دیدمشون.طبقه
دوم هم یه زن ومرد ترک با دوتا دختر کوچولوشون زندگی میکنند و آزاری به کسی &lt;span&gt; &lt;/span&gt;نمی رسونن جز بازی&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;دختر بچه ها تو حیاط که خب زیاد نیست. &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;یه
پیرزن گوگولی و یه پسر سی و چند ساله درست زیر واحد ما زندگی می کنند که خیلی
حواسشون به منه وگه گداری که دارم از پله ها میام بالا خانومه درو باز می کنه و
کمی باهم حرف میزنیم و دلداریم میده که آقات نیست عیبی نداره و خیلی دوست داره من
برم خونه اش و وقتی من فردای عروسیم به همه واحدها شیرینی دادم تنها کسی بود که
خیلی ذوق زده شد عروس اومده توی ساختمون و فرداش برام یکی از این حلقه های گل پشت
دری خرید.از اونجایی که همسر خدا بیامرزشم یه شغلی مشابه شغل موقشنگ داشته حس و
حالمو میفهمه و شده 11 شب از پایین بهم زنگ میزنه که خانم فلانی یک هفته است
ندیدمت خوبی. اتفاقی واست نیفتاده؟ خلاصه اینکه تنها کسیه که اگه خدای نکرده من
بمیرم میدونم نمیذاره جسدم بو بگیره و خبر دار میشه.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;همسایه
روبروی ما هم که مدیر ساختمونه و خانومش تقریباهمه کاره است و مدام خونه شون آیند
و روند داره و هر چند ماه یکبار از این مجالس روضه دارند و جز سرو صداش یه کاسه آش
هم نصیبمون میشه که دستشون درد نکنه&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;ارزش
شنیدن صدای انکر الاصوات اون زن روضه خون رو داره.همیشه خدا هم دختر و داماد و نوه
اش اونجان و از وقتی که بالاخره فهمیدن من نصف ماه بی شوهرم سعی میکنند یه جورایی
هوامو داشته باشند و گهگداری که گیج میزنم و کلید رو پشت در جا میذارم فوری بهم
زنگ میزنه ولی بهمون اندازه که هوامو داره همون اندازه هم پسر و دامادش با این
ماشین پارک کردنشون وسط در پارکینگمون &lt;span&gt; &lt;/span&gt;دقم
دادند که ماجراها داشتم با اینها که بماند.تنها فایده اش این بود که من به زور
دعوای موقشنگ یاد گرفتم ماشین رو با ته ببرم تو پارکینگ موقعی که کسی اینجوری جلوی
درمون پارک میکنه.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;توی
این 1 سالی که گذشت ما 3 تا ماشین عوض کردیم و یه چند ماهی من و موقشنگ هردو ماشین
داشتیم و برای اینکه مشکلی با بقیه پیدا نکنیم از خانم گوگولیه طبقه دوم اجازه
گرفتیم برای یه مدت از پارکینگش استفاده کنیم تا من ماشینم رو بفروشم. اون زمان هم
پسر این خانم گوگولیه ماشین نداشت و ماهم زیاد برخوردی باهم نداشتیم و کم کم از
لابلای حرفای مامانش فهمیدم &lt;span&gt; &lt;/span&gt;که مدیر
فیلمبرداری صدا و سیماست و یه آتلیه عکاسی هم تو رشت داره و خیلی کارش درسته ولی
از اونجایی که زیاد فضول نیستم سوال &lt;span&gt; &lt;/span&gt;نمی
پرسیدم که چه کارایی انجام داده و چی میکنه و چرا شبا دیر میاد وچرا یه چندماهی
نمیاد خونه &lt;span&gt; &lt;/span&gt;.... تا اینکه زدو چند ماه پیش
پسر همسایه ماشین خرید و از اونجایی که ماهم پارکینگمون پشت هم بود مجبور بودیم با
هم هماهنگ کنیم که شب کی ماشین رو جلو پارک کنه و کی مثلا فردا زودتر میره بیرون
کی دیرتر و... همین مساله باعث شد بعد یکسال من این آقا رو ببینم و کمی هم حرف
بزنیم توی حیاط و گهگداری که مثلا شبها دیر میخواست بیاد خونه و من بیدار بودم
سویچ ماشین رو میدادم بهش که خودش ماشینارو جابجا کنه و من نصف شبی سه طبقه نیام
پایین و سر همین صبح بیدار کردن همدیگه کلی سوژه داشتیم برای خندیدن چون گاهی
وقتها با چشهای پف کرده و موهای آشفته میومد پارکینگ و تازه کلی چاق سلامتی هم
میکردیم باهم.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;چندی
پیش از لابلای حرفهای مامانش فهمیدم قراره این ماه عروسی کنه و منم توی یکی از از
این پروسه های عقب و جلو کردن ماشین توی حیاط بهش تبریک گفتم و وسط حرفهاش بهم گفت
شما از سینما خوشتون نمیاد؟ منم گفتم کی گفته خوشم نمیاد من عاشق سینما هستم. گفت
من یه سری عکس دارم از هنرپیشه های سینما که خودم گرفتمشون و چندی پیش توی سوئد
نمایشگاه گذاشتم و میخوام آتلیه رو ببندم واز رشت برم تهران و اگه دوست دارین بیان
عکسها رو ببینید. کلی تشکر کردم و قرار گذاشتیم هر وقت موقشنگ برگشت باهاش هماهنگ
کنم تا بریم آتلیه .&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;ادامه
دارد...&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;پ.ن
: این پست رو با شرح و تفسیر اتفاقهایی که در این یکسال افتاده نوشتم تا توی پست
بعد بهتون بگم وقتی عکسها رو دیدیم چقدر تعجب کردیم که اینهمه مدت این آدم همسایه
ما بود و اینهمه معروف بود و اینهمه افتاده بود و ما بی خبر بودیم.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;تابعد...&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 10 Jul 2010 22:51:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadegardust&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>yadegardust</dc:creator>
<guid>http://yadegardust.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>5 سال نوشتم</title>
<link>http://yadegardust.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>
 &lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;a name=&quot;OLE_LINK1&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;اینکه
چرا شروع کردم به نوشتن کاملا مشخص بود. من اعتماد به نفس نداشتم. تنها بودم و
خیلی چیزها برام تابو بود. اینکه بخوام با نوشتن و خوندن نوشته های دیگران دنیایی
رو بشناسم که سالها جور دیگری بهش نگاه می کردم نیاز به یک تصمیم داشت. اینکه بدون
کمترین حجابی روح خودم رو عریان کنم.توی این مسیر آدمهای زیادی رو شناختم با خیلی
از اونها دوست شدم. خیلیها هم بعد مدتی از دایره دوستانم خارج شدند. خیلیها رو
دیدم. با چندتایی صمیمی تر شدم و اینجا برام شد یه مکان دوست داشتنی که دوستانی
توش قدم میذارند که بعد 5 سال هنوزم افتخار دوستیشونب رام مونده و این برام خیلی با
ارزشه. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;اینجا
امروز وارد 5 سالگی شد و نویسنده ی این سطور هم دیگه اون دختر چموش ناآرام پر
دغدغه نیست. اما با شادیهای شما واقعا از صمیم دل شاد میشه – موفقیت شماها براش
هیجان انگیزه- خواب خیلی از شماها رو میبینه- وقتی چیزی میخونه یا موزیکی گوش میده
یاد نوشته های بعضی از شما میفته و خیلی وقتها خاطره های خوبی از در ساعتی کنار
شما بودن براش ساخته شده.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;دلم
برای خیلی هاتون تنگ شده.دلم میخواست خیلی هاتون رو میدیدم- دلم میخواست ورای این
نوشته ها باهاتون هم صحبت میشدم- دلم خیلی چیزا میخواد که بعضیهاش عملی نیست. گاهی
وقتها بهتره تصویرایی که میسازی رو به کسی نگی.دوستون دارم و ممنونم که هنوزم بامن
هستید. دوستنون دارم چون وقتی نیستید هم با من تماس میگیرید. دوستون دارم چون اون
مدتی که بودید باعث تحولم شدید. دوستتون دارم چون هیچوقت هیچ کدامتون دلم رو
نشکوندید و دوستون دارم چون همتون میدونید نوشتن جدای زیبایی در جمله بندیهای و
نحوه نگارش فقط یه&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;وسیله است برای درد و
دل و گفتگو و رسیدن به آرامش.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;دوستتون
دارم و&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;دعا میکنم دوست من باقی بمونید به
هر صورتیکه خودتون دوست دارید.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;تابعد... &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Sun, 20 Jun 2010 03:11:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadegardust&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>yadegardust</dc:creator>
<guid>http://yadegardust.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همیشه پای یک زن در میان است!!!</title>
<link>http://yadegardust.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>
 &lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span class=&quot;uiintentionalstorynames1&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;&quot;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;uistorymessage&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;دوستي با بعضي آدم ها
مثل نوشيدن چاي سر گل&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;uistorymessage&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;uistorymessage&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;لاهيجان است. بايد نرم دم بکشد. بايد انتظارش را بکشي. بايد
براي عطر و رنگش منتظر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;uistorymessage&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;uistorymessage&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;بماني بايد صبر کني. آرام باشي و مقدماتش را فراهم کني.
بايد آن را بريزي در يک&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;uistorymessage&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;uistorymessage&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;استکان کوچک کمر باريک. خوب نگاهش کني. عطر ملايمش را احساس
کني و آهسته جرعه جرعه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;uistorymessage&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;LTR&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;uistorymessage&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;بنوشي اش و زندگي کني&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;&quot;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;مدتهاست
دلم میخواست درباره تفاوت دوستی با زنها و مردها بنویسم و فقط دنبال یه جرقه میگشتم
برای شروع این مبحث تا رسیدم به این نوشته و یک آن حس کردم الان وقتشه. مدتهاست
میخواستم بگم دوستیهای خالص رو دیگه از کسی انتظار ندارم علی الخصوص از همجنسام.مدتهاست
میخواستم بگم با مردها توی دوستی بیشتر احساس صمیمیت و رفاقت می کنم و واقعا توی
دوستی باهاشون احساس رضایت دارم ولی کمتر پیش میاد با زنی دوست باشم و دغدغه
خیانت- ول کردن- حرف و حدیثهای راست و دروغ و ... رو نداشته باشم. زنها بیشتر از اینکه واقعا
دوستهای خوبی باشن معمولا سعی می کنند اینجوری بهت نشون بدند که بهترین دوستت
هستند و زمانی که شما انتظار ندارید دنبال یه بهانه هستند تا برتری خودشون رو به صورت اغراق آمیز و غلو شده ای بهتون نشون بدن. طی این 29 سالی که زندگی کردم و بخاطر
نوع شخصیت بیرونی و اجتماعی که داشتم آدمهای زیادی وارد زندگیم شدند و رفتند.شاید
بی هیچ قصد و غرضی می تونم بگم مردها برای من دوستان به نسبت بهتری بودند تا زنها.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;بر
اساس مشاهدات رفتاریی که از دوستانم دیدم کم کم به این نتیجه رسیدم که اغلب زنها تا
زمانی که احساس کنند با دوستانشون دریک رده هستند سعی می کنند روابطشون رو جوری
نگه دارند که طرف مقابل احساس کنه با یک دوست صمیمی روبروه اما زمانی که بو ببرند توی
یه چیزی که می تونه( کار- موقعیت اجتماعی- موقعیت شغلی- همسر –ثروت و ...) باشه از
دوستشون بالاترند خیلی راحت اون دوست رو از زندگیشون حذف می کنند و از اونجایی که
حس رقابت طلبیشون هم بالاست دنبال یه رقیب جدی تر میگردند. اینکه شما به عنوان یه
زن چطوری دوستی می کنید و درمقابل چه رفتاری می بینید باعث میشه ناخودآگاه شما هم
توی دوستیهاتون انتظار زیادی از کسی نداشته باشید و تعداد دوستیهای خوب و حقیقی کم
و کمتر میشه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;اما
دوستی با مردها در صورتی که نوع روابط برای طرفین شفاف سازی شده باشه ( یعنی پای
عشق و عاشقی در کار نباشه) یه دوستی خالص تر و بی انتظار تره. یعنی شما کمتر از
دوست مذکرتون گله و شکایتی نظیر اینکه ( من آخرین بار تماس گرفتم- من اون&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;دفعه برنامه بیرون گذاشتم- همش من دارم تماس
میگیرم و ...) نمی شنوید و از اونجایی که مفهوم دوستی بین زن و مرد فرق داره می
تونید مطمئن باشید که وقتی دچار مشکلی شدید می تونید روی کمکهاشون تا جایی که
بتونند حساب کنید . می تونید یه مدتی با هاشون تماس  نگیرید و استرس نداشته باشید
که خیلی راحت شما رو از لیست دوستانشو خط زدند،می تونید با خیال راحت بعد چند
ماه بهشون زنگ بزنید بدون اینکه دلخوریشون رو به طرز ناراحت کننده ای بهتون نشون
بدند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;اخیرا
خیلی از دوستانم ازدواج کردند و هر کدومشون زندگیهای خودشون رو تشکیل دادند.
دوستیهایی با قدمتهای مختلف و درجه بندی صمیمیتهای مختلف اما چیزیکه توی همه اونها
مشترکه اینه : به محض اینکه پای یک مرد توی زندگی همه اونها اومده بود تمام
زندگیشون حول و حوش اون مرد میچرخید و باقی آدمها کم کم از دایره ارتباطیشون حذف
شدند. شاید خیلی از مردها از دوستان همسرانشون خوششون نیاد- شاید مردی از ارتباطات
زیاد احساس راحتی نداشته باشه- شاید یه مردی شکاک باشه و .... هزاران دلیل دیگه .این
جملات برای خیلی از ما زنها آشناست :( فلانی میگه من که دوستات رو نمیشناسم خجالت
میکشم بیام- فلانی تا دیر وقت سر کاره نمیرسیم بیایم خونتون- شوهرم میگه اگه اون
دوستتم بیاد من نمیام- فلانی میگه دوست دارم وقتی اومدم خونه تو باشی و ...) چیزیکه
من رو میرنجونه عدم مدیریت زنهاست برای نگه داشتن دو طرف ماجرا. چرا؟!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;با
یه نگاه اجمالی به دوستان همسرانتون می تونید متوجه بشید که عمق رابطه ها بین
دوستیهای زن و مرد چطوره و توی شرایط بحرانی چه عکس العملی از خودشون نشون میدن.
غیر از یه درصد پایین از زنهایی که واقعا توی دوستیهاشون لوطی منش هستند اغلب چنان
پشتتون رو خالی میکنند که شما متحیر میمونید.نمیدونم چطوره که اغلب زنها بعد از
ازدواج شخصیتشون وابسته به همسرانشون میشه و کاملا شخصیت مستقلی از خودشون نشون
نمیدند.حالا
اگر مردی ازدواج کرد و دوستیهاش شکل دیگه ای گرفت وقتی خوب نگاه می کنی &lt;span&gt; &lt;/span&gt;می بینی پای زنش این وسط در میون بوده!!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;پ.ن
1: اینها برداشت شخصی من از دوستیهام بوده و قصد توهین به خانمها رو نداشتم. بذارید
به حساب دردل دوستانه با کمی تجزیه تحلیل.کمی حب و بغض. با چاشنی تهمت و غیبت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پ.ن 2: مدتی مسافرت بودم و خیلی برای نوشتن تنبل شدم. مضاف بر اینکه اخیرا فهمیدم مامان اینجا رو میخونه و یکم دست و دلم میلرزه برای نوشتن ولی فعلا قصد بستن اینجا رو ندارم.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

تا بعد ...


</description>
<pubDate>Sat, 12 Jun 2010 15:42:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadegardust&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>yadegardust</dc:creator>
<guid>http://yadegardust.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماهپاره</title>
<link>http://yadegardust.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>
 &lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;&lt;br /&gt;اونوقتها که تلویزیون رنگی توی هر خونه ای باب
نبود &lt;span&gt; &lt;/span&gt;و پدیده ای به نام ال سی دی و ال ای
دی اصلا وجود خارجی نداشت ما یه تلویزیون سیاه و سفید 14 اینچ خارجی داشتیم که اگه
پیچشو می چرخوندیم با بدختی تمام و کلی برفک می تونستیم یک کانال از ابوظبی رو
ببینیم . اینقدر این کشف هیجان انگیز بود که بوبو از این و اون پرسو جو کرد و
فهمید یه وسیله ای هست به اسم بوستر که میتونه کیفیت صدا و تصویر رو کمی بهتر کنه.این
کشف بزرگترین خوش شانسی اون سالهای ما بود. درست همون سالی که زلزله رودبار اتفاق
افتاد و مردم در تب و تاب جام جهانی فوتبال می سوختن یک سری آنتهای مخصوص اومد که
میشد بعضی از کانالهای آذربایجان شوروی رو گرفت و از اونجایی که وقتی تب وتاب یه
چیزی میفته توی مملکت ما فوری&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;همگانی میشه
ماهم از این آنتها خریدیم. اما دیدن اون کانالها مستلزم هوای آفتابی بود و خودتون
که میدونید رشت تقریبا هوای ثابتی نداره پس بوبو به فکر خریدن ویدیو افتاد. یادمه
اولا که ویدیو اومده بود تو بازار نوار کوچیک مد بود و زمانی که ما ویدیو دار شدیم
تازه دور نوارهای بزرگ بود. هربار با بدختی تمام و کلی جیمزباند یه فیلم یا یه
کارتون از این و اون میگرفتیم واجاره میکردیم تا مثلا پنجشنبه و جمعه ها سرمون گرم
باشه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;از اونجایی که ما تقریبا بچه سال بودیم اجازه
دیدن هر فیلمی رو نداشتیم و فیلمها توسط بوبو برامون سانسور میشد. نقش بوبو شده
بود درست عین کشیش فیلم سینما پارادیزو.یادمه یه بار اشتباهی توی جمع پسرخاله هام
یه فیلم از داستین هافمن گذاشتم به اسم سگهای پوشالی به این امید که خب طرف بازیگر
حسابی و فیلمش موردی نداره. اما توی اون فیلم یه صحنه ت ج ا و ز دو مرد با یک زن
نشون داده میشه و خب اون زمانها دیدن این صحنه ها توی جمعهای خانوادگی قباحت داشت
و کلی بابت این موضوع بازخواستم کردند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;یادمه هروقت فیلمی میدیدم و میرسید به صحنه
های بوس و بغل و از اینجور چیزا مامان فوری بهم می گفت برو جوراباتو بشور و دیگه
خودم میدونستم یا باید اینجور مواقع پاشم برم آب بخورم یا یه جورایی دنبال نخود
سیاه بگردم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;ماجرای فیلم دیدن ما بچه داستانها داشت. از
اونجایی که بوبو خیلی عشق فیلم بود و تقریبا با دنیای روز فیلمسازی آشنا بود مدام
فیلمهای کلاسیک و خوبی دستمون میومد و خب ماهم بعضی از اونها روکه توسط بوبو تایید
شده بود میدیدم. بعد تر کار به جایی رسید که ما برای بوبو فیلم میوردیم و هر کدوم
تنهایی فیلمها رو میدیدم و درباره اش حرف میزدیم. دیگه دور ویدیو تموم شده بود و
کامپیوتر وارد خونه ها شده بود و فیلمها سی دی شده بودند و آخر سر هم دستگاههای
پخش ( وی سی دی) مد شد و به ترتیب همه اینها رو بوبو خرید که از قافله دوستداران
هنر هفتم عقب نیفته.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;خیلی طول کشید تا بوبو خودش رو راضی کنه که
ماهپاره بخره . مدام مردد بود بین خوب بودن یا نبودن این پدیده. دیگه دوره
فرمانرواییش داشت تموم میشد و اگه&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;نمی
خرید میدونست ما خیلی فیلمها رو از دوستامون میگیریم و بعدا با کامپیوتر نگاه
میکنیم. وقتی که ما ماهپاره دار شدیم دور کانالهای سی سینما و مولتی ویژنها بود و
مدام فیلمهای خوب پخش میشد و بوبو فرکانسهای جدید کانالها رو دانلود میکرد و دیگه
ماها بزرگ شده بودیم و خجالت نمی کشیدیم از دیدن بوس هنرپیشه ها جلوی بوبو و
مامان.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;این روزها که به لطف صاحبان کانالهای ماهپاره
ای و علی الخصوص فارسی وان خیلی از صحنه ها توی سریالها عین آب خوردن پخش میشه و
بچه های خانواده ها با جدیت تمام پیگیر این سریالها هستن از اینهمه موش و گربه
بازیهای خودمون و مامان و باباهامون خنده ام میگره. خیلی تلاش کردند که جلوی دیدن
صحنه های مبتذل رو بگیرن اما سرعت تکنولوژی و جذابیت این صحنه ها خیلی بیشتر از
توانشون بود و تقریبا یه جایی وسط راه بیخیال ماجرا شدند و به امید اینکه پایه های
تربیتیشون محکم بوده دیگه چیزی رو سانسور نکردند. ماهم یاد گرفتیم به احترام اونها
و به احترام محیط خانواده تا جایی که میشه جلوی اونها چیزی نذاریم و هر چهار
نفرمون به تنهایی یه فیلم رو نگاه می کردیم. اینجوری نه از تکنولوژی عقب بودیم نه
از سینمای هالیوود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;وقتی به تفاوت نسل خودمون و این نسل تازه بالغ
شده 10-11 ساله نگاه می کنم می بینم چقدر همه چیز فرق کرده و چقدر خیلی چیزها برای
اینها عادی و روتین شده. دیگه دختر بچه ها باد دیدن یه بوس لپاشون گر نمی گیره و
سرشون رو پایین نمییندازن و خیلی بیشتر از اونوقتهای ما چیز حالیشونه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;دنیای باحالیه این جنگ زیر پوستی پدر و مادرها
با بچه ها وقتی که به ناچار عقب نشینی می کنند .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;تابعد...


</description>
<pubDate>Mon, 17 May 2010 18:36:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadegardust&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>yadegardust</dc:creator>
<guid>http://yadegardust.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین سالگرد ازدواجم</title>
<link>http://yadegardust.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همیشه برای نوشتن بهانه لازم داشتم و اینبار چه بهانه ای مهمتراز اینکه با صدای بلند بگم ازدواجم یکساله شده و هنوز موقشنگ از کارش پشیمون نشده و من چه سبزم امروز و خلاصه از اینجور چیزا. نمیدونم از خوبی من بوده یا از صبرش که بالاخره با هزاران سلام و صلوات و تاتی تاتی کنان  زندگیمون وارد یک سالگی شد.خیلی روزهای خوب رو تجربه کردم که نتیجه اش دوستی بیشترمون بوده و صمیمیتی که من همیشه دلم میخواست با کسی داشته باشم. این مدت کمتر نوشتم. کمتر با دوستان چت کردم. کمتر بچه های وبلاگ نویس رو دیدم. کمتر با بچه ها تلفنی حرف زدم . نه اینکه سوژه ای نباشه برای نوشتن. نه اینکه دیگه حرفی نداشته باشم برای زدن که مسلما برای منی که احساستم همیشه نوشتاری بوده این تجربه باید فرصتی می بود برای نوشته های بیشتر. تنها اتفاقی که افتاد این بود که من گوشی پیدا کردم برای شنیدن حرفهایی که قبلا نوشته میشد اما نمی تونستم درباره شون با کسی مستقیما حرف بزنم. گوشی که حتی خاطرات شیطنتهای مجردی من رو میشنوه ولی درباره ام قضاوت نمی کنه ؛ که منو متهم به هزاران وصله و حرف و حدیث نمی کنه که منو همونجوری که هستم می پذیره هرچند خیلی باهاش تفاوت داشته باشم تو بیان احساسات , رفتار, وکارهام و ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; پارسال شب 11 اردیبهشت ما اومدیم تو خونمون تا با آهنگی که قرار بود برای رقص تانگو باهاش برقصیم تمرین کنیم. از بین چندصدتا کلیپی که از اینترنت دانلود کردیم و همش حرکات محیرالعقول و ژانگولری توش داشت رسیدیم به رقص اوباما و همسرش که با آهنگ بیانسه آروم و متین میرقصیدن مادیدیم رقصش آسونه و آهنگ ما هم تمش آرومه گفتیم اینجوری برقصیم. حیف نمیشه دوتا رقص رو گذاشت اینجا تا شما یه دل سیر بخندین اما اون رقص کجا و رقص ما کجا!!!&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای روز عروسی یه دفتر خریده بودم و توی تالار کنار عکسمون روی میزی گذاشته بودم تا هرکسی از دوستان و آشنایان اگر چیزی دوست داره به یادگار برامون بنویسه و اونایی که نتونستن توی اون روز چیزی برام بنویسن وقتی اومدن خونمون توی اون دفتر جمله ای نوشتن  و من تا امروز سعی کردم چیزی درباره اش نگم تا سالگرد ازدواجمون برسه و من بتونم چندتا از اون جمله های قصار و تیکه ها رو اینجا بنویسم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; * سک سک. من اول . خوشحالم که فردا پاتو زیر در کمدم نمی بینم. شاد و شنگول باشین (خواهرم)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* رفیق باشین تا همیشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* امشب همش لبتون خندان بود یعنی میشه همیشه همینطوری بخندین؟آره میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* شادباش و دیر زی. امروز روز توئه. خیلی از روزهای خوبت از امروز کلید میخوره. این آغاز شیرین مبارک نازنین ( آویشن)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* من دلم برات کبابه. اما خیلی هم واست خوشحالم.( معلومه از دوستای موقشنگ بوده؟ )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* کاش میدانستی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بر باغ آسمانی کدام ستاره جا مانده ام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چیزهای زیادیست  باید گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما من هنوز دلم میخواهد نگاه کنم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*اکنون که قلم در دست می گیرم امیدوارم بازهم شام بیایم استرا؟ آستارا؟ بیف! چی بود همون رو بخوریم . با آرزوی روزهایی پر از غذا های رنگارنگ ( دوست موقشنگ )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* تا نیاراید گیسوی کبودش را &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به شقایقها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صبح فرخنده &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در آینه نخواهد خندید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*زیبایی ازدواج در تکامل است. در راه این تکامل باید &quot; گذشت &quot; داشت. زیباترینها نثارتان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* راه را تا بدانجا که &quot;باید&quot; بپیمای تا لطافت مرموزانه روزگار را کشف کنی!!( &lt;A href=&quot;http://www.cafegap.com/&quot; target=_blank&gt;امیر کافه گپ&lt;/A&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* چه دعات گویم ای گل!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شده اتحاد معشوق به عاشق از تو ؛رمزی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نگهی به خویشتن کن که خود آفتاب گشتی!( مهدی ناصری)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینم کارت عروسیمون که خب کمی متفاوت از همه کارتای عروسی بود که فکر می کنم تا حالا دیدید و خب دیدن عکس العملهای مهمونامون وقتی کارتارو دستشون میرسوندیم هم جالب بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 367px; HEIGHT: 470px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;کارت عروسیمون&quot; align=baseline src=&quot;http://parisha.persiangig.com/other/Cart1.jpg&quot; width=367 height=499&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; دل نشان شدسخنم تا تو قبولش کردی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آری آری سخن عشق نشانی دارد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هرکسی بر حسب فکر گمانی دارد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; این شعر داخل کارت هم از حافظ بود. حالا دیگه روز معلم  یه معنای دیگه واسم داره. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تابعد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 May 2010 13:21:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadegardust&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>yadegardust</dc:creator>
<guid>http://yadegardust.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

