<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یادگاردوست</title>
<link>http://yadegardust.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 27 Dec 2008 18:48:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خبرنگاری</title>
<link>http://yadegardust.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;قرار نیست اوریانا فالاچی بشی. تو یه خبرنگار درجه سه توی یه ویژه نامه در پیت
شهرستانی هستی!!!&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;هفته ای یکی دوبار اینو از دهن سردبیرم میشنوم
تا مبادا این وسط به خودم غره بشم که شاخ فیلو شکستم یا فلان گفتگوی خبری ای که با
فلان مقام دولتی داشتم خوب از کار دراومده و اصطلاحا جوگیرم کرده که دیگه خدای این
کارم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;وقتی دعوت همگانی روزنامه رو توی دکه های روزنامه فروشی دیدم به شدت حس کردم
این کار همونیه که می تونه جوابگوی روح جاه طلب من باشه و از خیلی جهات منو راضی
نگه داره . با این پیش فرض که روزنامه نگاری شروع خوبیه برای راه پیدا کردن تو
عرصه های ادبی یا کارهای ژورنالیستی .دیگه فکر نمی کردم خبرنگار تعریف شده برای یک
روزنامه بخش خصوصی کاملا تعریفش با خبرنگارای بخش دولتی یا خبرنگار &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;CNN-BBC&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt; &lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;تفاوت فاحش داره. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;از بین 200 و خرده ای متقاضی این کار که توی جلسه توجیهی شرکت کردند من به
جرات می تونم بگم مطمئن بودم یکی از اون کسایی هستم که حتما به من زنگ می زنند.
اونم بخاطر چیزهایی که توی پیشینه فعالیت های خارج از برنامه ام داشتم. دقیقا
یکساعت بعد از اون جلسه از دفتر روزنامه به من زنگ زدند و برای جلسه توجیهی دوم
دعوتم کردند. اینکه توی اون روز بین من و سردبیرم چه حرفهایی رد و بدل شد بماند
ولی وقتی حرفهام تموم شد خیلی راحت به من گفت: &quot; تو خیلی جاه طلبی و این جاه
طلبی خیلی خوبه ولی خیلی ذهن پراکنده ای داری و ممکنه بپیچی جاده خاکی و هرز
بری&quot; .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;از بین 5 نفری که روزنامه به عنوان خبرنگار پذیرفت می تونم بگم بیشترین حرف رو
از سردبیرم خوردم بخاطر اینکه تمام هوش و حواسم معطوف گفتگوی خبری بی بار مالی
برای روزنامه شده بود که بیشتر برای خودم جنبه شخصی داشت ( مصاحبه با رئیس انجمن
مسئولان فنی استان) . تا اینکه به رئیس کارخونه ای که یک ماه پیش برای گرفتن پست
مسئول فنی اش مراجعه کرده بودم و چون دائی کارفرمای فعلیم در اومد &lt;span&gt; &lt;/span&gt;نشد که باهم کار کنیم زنگ زدم و خیلی راحت این
آقا پذیرفت قبل از افتتاح رسمی کارخونه یه مصاحبه اختصاصی با روزنامه ما داشته
باشه و نتیجه اش یک صفحه کامل رپرتاز بود که برای روزنامه 240 هزارتومان بار مالی
داشت.&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;ویژه نامه در ده هزار تیراژ چاپ شد با اسم من به عنوان خبرنگار روزنامه&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;. افتخار بزرگی بود برای من و خب تلنگر خوبی
بود برای خودم و سردبیرم که جدی تر به من نگاه کنه. تمام این مدت نگاه سنگین
سردبیر روی من بود .مثل شاهینی که منتظر شکاره. می خواست مطمئن بشه که من بلوف
نزده باشم توی مسائل ادبی. نهایتا یه روز گفت : کی می تونه جای سردبیر بنویسه؟ و
منم با اعتماد به نفس نشستم یه متن کوچیک درباره اولین برفی که اومده بود نوشتم.
وقتی بلند خوندم برای بچه ها لبخند رضایت سردبیر رو می تونستم ببینم ونهایتا کل
بچه ها برای اون نوشته دست زدند و قرار شد توی این شماره چاپش کنند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;نه اینکه الان خیلی خر کیف باشم ولی خوشحالم که یه جورایی الان سردبیر و باقی
بچه ها به من جور دیگه ای نگاه می کنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;







&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;پ.ن : تنبلیمو برای ننوشتن هیچ جوره نمی تونم توجیح کنم. به زودی درباره این
روزها می نویسم. فقط می تونم بگم توی مقطع خوبی از زندگی هستم.همین.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;پ.ن ضمیمه : متن مصاحبه در ادامه مطلب آورده شده. اگه حوصله دارید بخونید&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;تا بعد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2008 18:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadegardust&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>yadegardust</dc:creator>
<guid>http://yadegardust.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اهدا</title>
<link>http://yadegardust.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;مهم نيست كجاي دنيا زندگي مي كني.مهم نيست چه رنگي هستي.حتي نژاد و قبيله ات هم مهم نيست.مهم نيست زن يا مرد باشي. پير يا جون. مجرد يا متاهل. مادر يا پدر. اول راه يا آخر مسير.مهم نيست به چه زبوني حرف مي زني. مهم نيست تن صدات چه طوريه. مهم نيست  هنر مندي يا شاعر . كارگر يا كارفرما. مهم نيست تو چه دانشگاهي تحصيل كردي . دكتري يا آبدارچي يه اداره. صاحب مقامي يا خانه به دوش آواره. وقتي قراره اون اتفاق بيفته همه غافلگير ميشيم. منتظرش نيستيم. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;ممكنه سر صبح باشه يا آخر شب. ممكنه توي خواب باشه يا توي بيداري. ممكنه تنها بشي يا وسط يه عالمه آدم. ممكنه منتظر اومدنش باشي يا ممكنه جا بخوري از اومدنش. وقتي مرگ مي خواد بياد در نميزنه. كارتي هم برات نمي فرسته. ممكنه تا به امروز ازش فرار كرده باشيم . ممكنه خيلي از ماها براي اون روز و مراسمش رويا پردازي كرده باشيم. ممكنه  خيلي راحت بميريم. ممكنه عذاب بكشيم وقت مرگ .  دقت كه كني مي بيني هيچ كدوم اينها به ميل و رغبت ما نيست. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;تنها چيزي كه باعث ميشه من از مرگ كمتر بترسم اينه كه وقتي مردم بخشي از وجودم قراره جايي ديگه توي بدن شخصي ديگه زندگي كنه . نميدونم زنه يا مرد. پيره يا جون. عاشقه يا معشوق. اين برام مهم نيست. همين كه فكر كنم قلب من دوباره مي تپه انگار بازم عشق رو تجربه كردم. همين كه چشمام فرصت ديدن دوباره رو داشته باشه انگار بازهم زندگي برام زيباتر ميشه. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;نميدونم به اهداي اعضاي بدنتون بعد مرگ تا به حال فكر كرديد يا نه؟ جدا براي شما مهمه وقت مرگ با دوتا كليه دفن بشين يا كليه هاتون زندگي دونفر رو نجات بده؟ مهم نيست تصميمتون بعد خوندن اين نوشته عوض ميشه يا نه . مهم اينه من دوستتون دارم و دلم مي خواد هرچند كوچيك تكوني داده باشم. حس مي كنم خودخواهيه اگه بخوايم فرصت زندگي رو از آدمهاي ديگه بگيريم و به قاچقچيان بدن انسان اين فرصت رو بديم كه از اين راه پولهاي كلان به جيب بزنند. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;پ.ن1 :به زودي يك قرار مصاحبه دارم با رئيس انجمن بيماران كليوي رشت. حال و اوضاع بيماران كليوي اونقدر بده كه بهتره چيزي نگم دراين باره و فروش غير قانوني كليه به قيمتهاي بالا اونقدر  زياد شده كه نميدوني بايد يقه كي رو بگيري ؟ اون دكتري كه عمل مي كنه يا اون كار چاق كن يا اون دلال يا ....؟. نميدونم از پس سوال پيچ كردن رئيس انجمن بر ميام يا نه !!&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;پ.ن2  : 8-9 سالي هست كه من اعضاي بدنم رو اهدا كردم وكارت عضويت اين انجمن رو دارم.  تا جايي كه تونستم هميشه دوستانم رو به اين كار تشويق كردم  و مسلما اول هم از خانواده خودم شروع كردم . در صورت تمايل لينك &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.iran-ehda.com/signin/&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#ff0000&quot;&gt;اهدای عضو&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; رو ميذارم تا شايد شما هم به جمع اعضاي  اين انجمن بپيوندين.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;پ.ن3 : اولين مصاحبه خبرنگاريم با رئيس و دبير انجمن مسئولان فني كارخانه هاي رشت بود كه بد نشده. به محض اينكه توي ويژه نامه چاپ شده اينجا ميذارم تا شغل مسئول فني توي كارخانه ها و مشكلاتشون رو بيشتر باور كنيد.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;پ.ن4: نميدونيد اين چند جايي كه رفتم چقدر گند كاريهاي اين سيستم واسم معلوم شد و چقدر خود همين مديران دولت وسيستم رو زير سوال مي برن. خيلي جالبه ولي به شدت خطرناك و هيجان انگيز براي كله پر باد من.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;تابعد...&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Dec 2008 08:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadegardust&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>yadegardust</dc:creator>
<guid>http://yadegardust.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها</title>
<link>http://yadegardust.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#000000&quot;&gt;تنها دو راه براي مواجه شدن با ناملايمات وجود دارد&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#000000&quot;&gt;يا آنها را عوض كنيد و يا شيوه نگريستن به آنها را تغيير دهيد &lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#000000&quot;&gt;و دومين راه به مراتب آسانتر است&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt; همه چيز از دوم دبيرستان تغيير كرد. تا قبل اين سال هر وقت زنگ انشا ء ميرسيد من عزا ميگرفتم كه چي بنويسم؟!! سال به سال هم فرمت اوليه انشاء نويسيهاي بچه ها تغيير مي كرد و من باز هم نمي تونستم با سرعت اونها پيش برم. يكبار اكنون كه قلم بر دست ميگيرم بود و سال بعد به نام شهدا و صدقين ... هر وقت هم كه به مامان يا بابا ميگفتم جاي من چيزي بنويسند كاملا موضع گيري مي كردند و حاضر بودند نمره انشاء من توي كارنامه كم باشه اما من چنين تقلب نا جوانمردانه اي رو انجام ندم.هرچقدر به تمام مقدسات سوگند مي خوردم كه بخدا مامان و باباي باقي بچه ها هم سر امتحانات ثلث كمك مي كنند به بچه هاشون زير بار نمي رفتند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt; انشاء نوشتن دغدغه اون سالهاي من بود تا رسيدم به دوم دبيرستان و رسيدن به مبحث اتو بيوگرافي نويسي. نميدونم چه طور شد كه من شروع كردم به طنز نوشتن و اون انشاء اونقدر جالب و خنده دار شده بود كه دوستاي ديگه ام كه توي كلاسهاي ديگه بودند وصفش رو شنيدن و زنگ تفريح ميومدن سراغم تا من اين اتوبيوگرافي رو براشون بخونم. ديگه ياد گرفته بودم بنويسم. نميدوم چه طوري ولي يهو همه چيز آسون شد . بعدها سر ساعت انشا ء نه تنها خودم داوطلب ميشدم انشاء بخونم بلكه بچه ها هم مشتاق بودند بشنوند نوشته هاي منو ؛كار به جايي رسيد كه يكي از دبيران ادبياتم نوع ادبيات نوشتاريمو به كارهاي مرحوم جمالزاده  شبيه ديد. اما همه اين چيزها باعث نشد كه بابا اجازه بده برم رشته ادبيات و علوم انساني. معتقد بود وقتي رشته ديگه بخوني اين فرصت رو داري كه ادبيات رو هم كنارش ادامه بدي ولي وقتي صرفا دنبال ادبيات بري از باقي علوم طبيعي بي اطلاع ميشي كه اون موقع دليل قانع كننده اي  بود. به زبون بي زبوني مي خواست بهم حالي كنه كه ادبيات نون و آبي نداره توي اين مملكت.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt; از همون سال 75 تا الان شروع كردم به نوشتن. گاهي ادبي گاهي درد و دل گاهي اعتراض گاهي شك و ترديد به همه چيز, ولي نوشتم . ديگه فهميده بودم نوشتن تنها وسيله ممكنه براي اينكه روحم هم آروم بشه هم عريان عريان. باوجود وبلاگ نويسي هنوزم دفتر خاطراتم رو دارم و توش تحليلهاي زنانه خودم رو از مسائلي كه باهاشون برخورد مي كنم يا كشف مي كنم مي نويسم. يعني بخش ديگه اي از خودم كه ترجيح ميدم براي خودم باشه نه اينكه بلند فريادشون بزنم. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt; همه اين چيزها رو نوشتم تا بگم وقتي قراره اتفاقي بيفته هرچقدر هم ازش فرار كني باز هم اون اتفاق توي زندگيت رخ ميده . آرزوي هميشگي من نويسنده شدن بود. ميدونم هنوز ادبيات من خامه و احتياج به مطالعه بيشتر دارم ولي تا زماني كه كاري جدي براي اين علاقه انجام نداده باشم عملا حرف زدم. از شنبه به عنوان خبرنگار براي روزنامه جهان صنعت ويژه نامه استان گيلان شروع كردم به كار كردن. فعلا توي مرحله آزمايشي هستم و تا خبرنگار واقعي شدن كلي راه هست ولي براي شروع رفتم سراغ مدير كل آموزش و پرورش استان و رئيس سازمان صنايع دستي ميراث فرهنگي و جهانگردي . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt; از اونجايي كه هنوز مسئول فني كارخونه هستم اين روزنامه خيلي كمك مي كنه عيب وايراد صنعت رو به زوال استان گيلان رو به گوش مسئولان ذي ربطش برسونم. فرصت ادبيات نويسي نيست ولي به قول سردبيرمون اين روزنامه سكوي پرتاب خوبي ميشه براي جاه طلبيهاي من.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt; پ.ن1:&lt;a href=&quot;http://librak.persianblog.ir/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;علی حیدری نازنین&lt;/a&gt; درست حدس زدي اين روزها خيلي سرخوشم. دوباره كلاس خوشنويسی ثبت نام كردم و خوشبختانه بعد نه ماه دست به قلم نبردن خطم پيشرفت خيلي زيادي كرده و استاد جديدم كلي اعتمادم رو به خودم و خطم زياد كرده.شدت افسردگي توي اين ماههاي آخر چنان كلافه ام كرده بود كه بايد كاري مي كردم براي خودم. نزديك چهار هفته است كه 2 روز در هفته غروبها استخر ميرم و توي جلسه پنجم تونستم توي 6 متري شنا كنم.پيشرفتم خيره كننده بود پس حق دارم سرخوش باشم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt; پ.ن 2: هفته اي كه گذشت دوستي رو بعد يكسال و نيم ديدم . هنوز حكمت رفتن و اومدن آدمها رو توي زندگيم نفهميدم ولي اين روزها خيلي خيلي شاد و آروم و خوشم. خدا ذليلش كنه كه تمام مدتي كه نبود هم اينجا رو مي خوند وگرنه مي نوشتم چه حال و روز خوبي دارم&lt;img height=&quot;18&quot; width=&quot;18&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;تابعد...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Nov 2008 14:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadegardust&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>yadegardust</dc:creator>
<guid>http://yadegardust.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعتقاد</title>
<link>http://yadegardust.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;روحاني فيلم مارم&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;ولك مي گفت : &quot;به تعداد آدمهاي روي زمين راه هست براي رسيدن به خدا&quot;. ولي من فكر مي كنم به اندازه آدمهاي روي زمين خدا هست روي زمين . 

اعتقاد داشتن به نيرويي كه ميگن خداست براي خيليهاي ما جا افتاده و لازم نيست براي كسي اثبات كنيم كه كسي هست. حالا چرا اين كس يه جاهايي به نظرمون بي خيال ما ميشه و مارو ول مي كنه و اجازه ميده با سر بريم توي ديوار رو من نمي فهمم. &lt;br /&gt;مصطفي مستور كتابي داره به اسم &quot; روي ماه خداوند را ببوس&quot; يه جايي ميگه خداي هركس به اندازه ايماني كه اون شخص به خداش داره قدرت داره و گاهي ميشه خداي يه نفر حتي قدرت درمان يه سرماخوردگي ساده رو نداره و من فكر مي كنم يه جورايي  به نظر درست ميرسه .
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
اين روزها كه دوتا از بستگانمون رو به جرم درويش بودن دستگير و زنداني كرد حس مي كنم چقدر فاصله خداهاي آدمها زياد شده و چه جوري توي جامعه اي كه هر كس داره از نظر اعتقادي برداشت خودش رو از دين مي كنه ميشه يه هماهنگي به وجو د اورد كه تقابل خداها يه همچين مصيبت و دردسري رو براي آدمها و خانواده هاشون به وجود نياره؟خيلي از ماها به حكم شجره اي كه داريم بدون تجربه اي شخصي يا علمي از حقانيت مذهب و آيين پدرانمون خيلي چيزها رو باور مي كنيم و اين باور گاهي به ايمان تبديل ميشه و گاهي خيلي سريع تغيير پيدا مي كنه و به بي تكلفي ميرسه.

حالا تو معتقد به يك ايدئولوژي سفت و سخت باشي و تمام وكمال به اون ايدئولوژي پايبند باشي به نظر نمي رسه كه داري به شعور فرديت توهين مي كني؟ آيا فرصت چرا جويي به خودت ميدي يا اجازه ميدي ديگران براي تو بنشين فكر كنند و تفسري كنند كه چه طور خدات رو ستايش كني؟ يا اون ايدئولوژي اين حق رو بهت ميده كه گاهي به خدات شك كني؟
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينكه توي اين اوضاع فرقه ها – گروهك ها- سازمانهاي زير زميني و .... به وجود اومده كه فكر مي كنند بر حق ترند منو واقعا به وحشت ميندازه كه نكنه ماهم به سمت طالباني شدن پيش بريم  اونم بابت اينه كه همه اينها يه سري ايدئولوژي تفسيري از ديني دارند كه گاهي وقتها من با دانش كمي كه تو زمينه مسائل ديني دارم  به چيزي شك مي كنم كه ابراهيم هم  بهش شك كرد. پس حق من يا خيليهاست كه گاهي ترديد كنيم به چيزي كه ميشنويم يا مي خونيم يا به زور مي خوان به ما بقبولونند  كه حقيقتا درسته  .اينكه متكي بودن به يه مذهب خاص باعث رستگاري آدمها ميشه يا صرفا حكمت از بودن انسان موندنه سوال اين روزهاي من شده و من ديگه مطمئن شدم ريشه همه دينهايي كه اومدن و رفتن اينه كه انسان بمونيم و دنبال فرعيات نريم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تابعد...&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Nov 2008 08:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadegardust&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>yadegardust</dc:creator>
<guid>http://yadegardust.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> مي مار ( مادر من)</title>
<link>http://yadegardust.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; مامان من آدم خيلي جالبيه. مي تونست يه ارتشي موفق از آب دربياد. خيلي تلاش كرد خونه شبيه پادگان همه چيزيش سرجاش باشه ولي وقتي دوتا بچه چموش و يه شوهر خونسرد داشته باشي بهتره خودتو بزني به اون راه. حالا كدوم راه بماند.توي دوران معلميشم نمونه بود يه جورايي. با اينكه هميشه ترتميز و با عطر و ادكلن و كمي آرايش ميرفت سر كلاس ، اما توبيخش نمي كردن. تا سالها وقتي كه توي دهات درس ميداد سر روز معلم كه ميشد با احترام تمام به هدايايي كه بچه ها براش ميوردن تمام كادوها رو  با يه نامه تشكر به بچه ها پس ميداد. تو مرامش نبود ببينه بچه ها براي اين روز خانواده ها رو تحت فشار بذارن.آخ كه ما چقدر واسه اون كادوها نقشه مي كشيديم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; برخلاف خيلي از خانومها كه تا بازنشسته ميشن يادشون ميفته سن و سالي ازشون گذشته وديگه وقت توبه كردنه و در مساجد و روضه خونيا رو از پاشنه در ميارن  و دعاي ندبه و كميل و ....  رو روزي سه وعده همراه غذا ميندازن بالا ,مامان ما رفت دنبال نقاشي و شنا. باورش خيلي سخته كه بگم آدمي كه  وقتي مي خواست دايره بكشه عين نوار قلبي  خطوط هفت و هشت مي كشيد روي كاغذ با پشتكاري كه داشت  از پايه شروع كرد كلاس رفتن و كم كم از مداد سياه به مداد رنگي از آبرنگ به تذهيب و سر آخر به  مينياتور رسييد .يا توي شنا كسي كه عين گربه از آب متنفر بود الان عين قزل آلا توي 4 متري چنان شنايي مي كنه  كه بعيد ميدونم ماهيا يا قورباغه ها بتونن به گرد پاش برسن .حالا ومن نيوشا خير سرمون شايد اگه خودمون رو بكشيم با تيوپ بتونيم توي 1 متري روي آ ب بمونيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به خدا از حسودي نيستا ولي اون موقع  وقتي ما مدرسه ميرفتيم يه مداد رنگي 6 رنگ ايراني درب و داغون واسمون مي خريدن كه تا مي تراشيديمشون نوكش ميشكست يا يه آبرنگ درب و داغون واسمون مي خريدن كه موي سر قلموش عينهو اسكاچ زبر بود. الان خانم مداد رنگي نميدونم 1000 تايي فابر كستل داره و آبرنگ پليكان 6000 رنگ مي خره و رنگايي كه استفاده مي كنه بايد مارك فلان باشه  كه گرد طلا داره و قلموهاشو سفارش ميده از اصفهان  براش ميارن كه نميدونم از پشم فلان جاي گربه است و خلاصه دم و دستگاهي داره اين مامان ما واسه خودش كه بايد بياي و ببيني. (منظور اينكه ما امكانات نداشتيم قربون شما برم.)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; توي اتاقشون يكي مشغول ترجمه كتابشه اون يكي داره تابلو ميكشه . اين واسه اون كري مي خونه اون يكي تابلوهاشو ميخ ميزنه به در و ديوار خونه. اين وسطم عبد الوهابه  با پس زمينه چقدر  تو خوشگلي بيشرف ساسي مانكن كه داره از توي اتاق نيوشا پخش ميشه فاز هنريه اين اتاق رو هي ميبره بالا و بالاتر . بوبو ميگه بعد مرگشون اين خونه جزو ميراث فرهنگي ميشه بسكه توش يا تابلو آويزونه يا قراره كتابهاي ترجمه شده بابا توي كتابخونه اش زينت بخش باشن. ( هي تحويل ميگرن خودشون رو)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; حالا ما چرا اينقدر بي غيرت در اومديم بماند؟ فكركنم بسكه اينا تو فكر خودشونن يادشون رفته دوتا نوگل شاخ و شمشادم دارن كه بايد تحويل اجتماع كه سهله تحويله يه ينده خداي بيچاره بدن . شايدم مامان و بابا هرچي تلاش كردند  ديدند من و نيوشا به هيچ جايي نمي رسيم متفق القول شدند كه نبايد بيخودي روي ما سرمايه گذاري كنند واسه همين جفتشون  آستيناشون رو بالا زدند و يكي  توي 54 سالگي  و اون يكي توي 61 سالگي كاري كردند كه ديگه مجبوريم بهشون افتخار كنيم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; شنبه 11 آبان اولين بار بود كه بعد سه سال يكي از تابلوهاي مامان توي اولين نمايشگاه نگارگري كه اداره ارشاد برگزار كرده بود شركت كرد و از قرار معلوم چون سبكش فرق مي كرده جزو برترين تابلوي اونجا شناخته شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 330px; HEIGHT: 345px&quot; height=345 alt=&quot; تابلوي برنده&quot; hspace=0 src=&quot;http://parisha.persiangig.ir/other/tablo.1.JPG&quot; width=330 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;تابلوي برنده شده نماي دور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 340px; HEIGHT: 436px&quot; height=436 alt=&quot;نماي نزديك&quot; hspace=0 src=&quot;http://parisha.persiangig.ir/other/tablo.JPG&quot; width=340 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;تابلو از نماي نزديك. تمام اين كار با نقطه نقطه گذاشتن كنار هم كشيده شده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;A href=&quot;http://parisha.persiangig.ir/other/tablo.2.JPG&quot; target=_blank&gt;يكي ديگر از تابلوهاي مامان&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;A href=&quot;http://parisha.persiangig.ir/other/tablo3.JPG&quot; target=_blank&gt;بازم يه تابلوي ديگه&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن حسودانه 1: يعني  مثل اينكه من سر بذارم بميرم خيلي سنگين ترم .كسي ميدونه قيمت داروي نظافت چنده؟ ميگن خوب ميكشه. جدا معلومه عكاس مغرضانه عمل كرده ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; پ.ن 2: نمايشگاه رو روز افتتاحيه  با دخترخاله هام به گند كشيديم بسكه مسخره بازي دراورديم و هي با مامان مصاحبه مي كرديم و ازش عكس مي گرفتيم حيف نميشه مصاحبه رو اينجا گذاشت و لي خودش اقرار كرده توي فيلم كه در آشپزخونه رو گل گرفته تا به اينجا رسيده .آخر سرم نيوشا توي دفتر پيشنهادات نوشت تابلو مامان مثل نگين انگشتر توي نمايشگاه مي درخشه و اميدواره كه از كاراي اين هنرمند بزرگ تو ي نمايشگاههاي سراسر ايران استفاده بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با احنرام خبرگذاري تحريف كننده گزارشات هنري از رشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جوجو موش مرده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; تابعد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Nov 2008 21:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadegardust&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>yadegardust</dc:creator>
<guid>http://yadegardust.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>lمكاتبات اداري</title>
<link>http://yadegardust.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;اطلاعيه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;به علت تغيير شغل ,اجناس &lt;A href=&quot;http://abolbolbol.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;مغازه قبلی&lt;/A&gt; در اين &lt;A href=&quot;http://www.yadegar-e-dust.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.yadegar-e-dust.com/&quot; target=_blank&gt;مغازه&lt;/A&gt; عرضه مي‌گردد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;______________________________________________&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;رياست محترم ادراه‌ي آموزش و پرورش ناحيه‌ي 2&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موضوع : همترازي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با سلام و احترام معروض  مي دارد:نظر به اينكه كالاهاي بن ويژ‌ه‌ي ماه رمضان كمترازتعدادمتقاضيان است علي‌هذا پيشنهاد مي‌شود طي اطلاعيه‌اي براي برخي كالاها معادل داده شود, از جمله به جاي عدس, پشمك و به جاي شكر, پفك  و به جاي روغن, بستني  كه انشاءا... بسياري از بازنشستگان محترم به مجرد شنيدن اين خبر از فرط غضب جان به جان آفرين تسليم خواهند كرد و همترازي كالا و متقاضي به صورت خودجوش برقرارخواهدشد. بديهي است كه در صورت عدم موفقيت طرح يادشده مي توان اشتباه تايپي را عامل اصلي قلمداد كرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                                                                                      رمضانعلي هفت‌خط دوزدوزاني&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                                                                                               مسئول تداركات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن: هزاربار به این پدر محترم گفتم کسی که توی وبلاگش خداحافظی کرده بازم می تونه برگرده ولی گوش نمیده که نمیده. چرا اینقدر پدر مادرا دیر تغییر میکنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امضا: بچه همیشه معترض&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تابعد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 31 Oct 2008 17:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadegardust&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>yadegardust</dc:creator>
<guid>http://yadegardust.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نازنين يارا</title>
<link>http://yadegardust.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يكي از دلايلي كه باعث شده من با  اينكه  آدمهاي زيادي دور و برم هستند دوست صميمي  زيادي نداشته باشم اينه كه من ياد نگرفتم مدت زيادي با كسي بمونم.يعني هيچوقت فرصتشو نداشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يادمه هميشه آخراي شهريور كه فصل ثبت نام مدرسه ها ميشد من و نيوشا چند روزي عزاداري داشتيم توي خونه ,چون ثبت نام ما تو ي هر شيفتي منوط به امتياز بندي مامان ميشد. اگه امتياز مامان به يكي ازشيفتهاي مدارس ناحيه 1 مي خورد مامان مجبور بود اونو انتخاب كنه و اونوقت اگه شيفت مامان مخالف اون شيفتي بود كه ما سال قبل توش درس خونديم مكافاتي داشتيم كه نگو. هيچوقت خدا ما نتونستيم با يكي از دوستامون چند كلاس رو باهم بگذرونيم بسكه عين بچه هاي عشاير اينور و اونورمي رفتيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فرايند دوست يابي ما از كلاس اول تا كلاس پنجم از اول راهنمايي تاسوم  راهنمايي به همين منوال بود يعني هي از شيفت 1 ميرفتم شيفت 2 از شيفت 2 بر ميگشتم شيفت 1 و هر سال گريه زاري و التماس كه مامان تروخدا بزني فلان شيفت ادامه داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; اينا رونوشتم تا بگم بخاطر همين دليل من و آويشن فقط يك سال از عمر 17-18 ساله دوستيمون باهم همكلاس بوديم و اونم توي اول راهنمايي بود كه از 365 روز اون سال 360 روزش ما قهر و آشتي احمقانه و كودكانه داشتيم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;معمولا دوستيهاي عميق توي دخترا زياد دوام نمياره بخاطر حسادتهاي مسخره- چشم و هم چشميهاي عجيب و غريب و پسرايي كه توي زندگي هر كدومشون ميان!!! به جرات مي تونم بگم اگه آويشني توي زندگي من نبود هيچوقت من به بلوغ فكري خوبي نميرسيدم. هرچند من و آويشن بخاطر شرايط فرهنگي مشابهي كه داشتيم تين ايجري نكرديم و خيلي زود پيردختر دل مرده اي شديم كه بلد نبوديم لذت ببريم از زندگي اما اين چند سال گذشته تازه فهميديم چه كلاه بزرگي سرمون رفته و هركدوم به نوبه خودمون سعي كرديم يه جورايي علي بي غم بشيم و كمي ياد بگيريم زندگي كردن رو. دير بود ولي يه چيزايي حتي نصفه و نيمه تجربه كرديم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; آويشن شنبه گذشته از ايران رفت.  نتونستم مقاومت كنم و اشك نريزم از رفتنش. دوستي كه اگه ملايمت و منش خاصش خودش رو نداشت با اين اخلاق تند و كله شقي من هيچوقت خدا اين دوستي تا اينجا ادامه پيدا نمي كرد .بهترينو در عين حال سخت ترين سالهاي من تو فاصله پشت كنكور بودن تا فارغ التحصيليمونه كه مرتب براي هم نوشتيم و  اين فرصت رو به هم داديم كه بخش ديگه اي از روحمون رو به هم نشون بديم كه معمولا جرات نداشتيم پيش همه عريانش كنيم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; سخته يكي مثل آويشن رو دوباره پيدا كردن. كسي كه باهاش بزرگي شدي. خنديدي. گريه كردي. عاشق شدنش رو ديدي. خم شدن و بلند شدن دوباره اش رو ديدي. با شاديش شادي كردي و از غمش يواشكي غصه خوردي و بالاخره روزي كه عروس شد در كنارش بودي .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 293px; HEIGHT: 204px&quot; height=204 alt=&quot;دستهاي ما&quot; hspace=0 src=&quot;http://parisha.persiangig.ir/image/dasthaye%20ma.JPG&quot; width=293 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر رفت&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن :&lt;/STRONG&gt; اين پست فقط يك اداي دين شخصيست براي نازنين ياري كه هميشه زودتر از من به درك مفهم زندگي ميرسيد و اجازه ميداد كه منهم زندگي رو از زاویه دید خودم تجربه اش كنم. هرچند آخرش میرسیدم به حرف آويشن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;پ.ن سوزناك:&lt;/SPAN&gt; دوستان عزيز يعني نمي تونين حدس بزنين اون دستي كه حلقه توش نيست دست من بيچاره است؟هموني كه لاكش آخر جلفه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; تابعد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 21:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadegardust&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>yadegardust</dc:creator>
<guid>http://yadegardust.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدون عين و شين و قاف و نقطه </title>
<link>http://yadegardust.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;link rel=&quot;File-List&quot; href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\Hadi\LOCALS~1\Temp\msohtml1\01\clip_filelist.xml&quot; /&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:WordDocument&gt;
  &lt;w:View&gt;Normal&lt;/w:View&gt;
  &lt;w:Zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;
  &lt;w:PunctuationKerning/&gt;
  &lt;w:ValidateAgainstSchemas/&gt;
  &lt;w:SaveIfXMLInvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;
  &lt;w:IgnoreMixedContent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;
  &lt;w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;
  &lt;w:Compatibility&gt;
   &lt;w:BreakWrappedTables/&gt;
   &lt;w:SnapToGridInCell/&gt;
   &lt;w:WrapTextWithPunct/&gt;
   &lt;w:UseAsianBreakRules/&gt;
   &lt;w:DontGrowAutofit/&gt;
  &lt;/w:Compatibility&gt;
  &lt;w:BrowserLevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;
 &lt;/w:WordDocument&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:LatentStyles DefLockedState=&quot;false&quot; LatentStyleCount=&quot;156&quot;&gt;
 &lt;/w:LatentStyles&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt;
&lt;!--
 /* Font Definitions */
 @font-face
	{font-family:Tahoma;
	panose-1:2 11 6 4 3 5 4 4 2 4;
	mso-font-charset:0;
	mso-generic-font-family:swiss;
	mso-font-pitch:variable;
	mso-font-signature:1627421319 -2147483648 8 0 66047 0;}
 /* Style Definitions */
 p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal
	{mso-style-parent:&quot;&quot;;
	margin:0in;
	margin-bottom:.0001pt;
	text-align:right;
	mso-pagination:widow-orphan;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:12.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;}
@page Section1
	{size:595.3pt 841.9pt;
	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in;
	mso-header-margin:35.4pt;
	mso-footer-margin:35.4pt;
	mso-paper-source:0;
	mso-gutter-direction:rtl;}
div.Section1
	{page:Section1;}
--&gt;
&lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt;
&lt;style&gt;
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;;
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:&quot;&quot;;
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin:0in;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
&lt;/style&gt;
&lt;![endif]--&gt;

&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&quot; اوایل کوچک بود یعنی من اینطور فکر میکردم.اما
بعد بزرگ و بزرگتر شد. آنقدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی
حبس کرد. حجمش بزرگتر از دل شد و من از چیز هایی که حجمشان بزرگتر از دل می شود می
ترسم.از چیزهایی که برای نگاه کردنشان بس که بزرگند باید فاصله بگیرم می ترسم.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگیش را نمی توانم
با کلمات اندازه بگیرم یا در دوستت دارم خلاصه اش کنم به شدت ترسیده ام.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;از حقارت خودم لجم گرفته است.از نا توانی و
کوچکی روحم.فکر میکردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این منم
که آن را آفریده ام و برای همیشه آفریده من باقی خواهد ماند.اما نماند.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;به سرعت بزرگ شد از لای انگشتان من لغزید و گریخت.
آن قدر که من مقهور او شدم.آن قدر که وسعتش از مرزهای دوست داشتن فراتر رفت.آنقدر
که دیگر از من فرمان نمی برد. آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند &quot;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;مصطفي مستور&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;من
فرار كردم. وقتي فهميدم در من چيزي در حال رخ دادن است ترسيدم. بسان ترسوي بزدلي
كه پاي كاري كه كرده نمي تواند بايستد و با صداي بلند اعتراف كند با سرعت هرچه
تمام تر فرار كردم &lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;. ترسيدم از آدمي كه با من بود و من يادم نمي
آمد كي و كجا و چرا دوستش داشتم بس كه محتاط بود و منفعل دربرابر خيلي رفتارهاي و
كارهاي من. بنابراين خيلي چيزها را نگفتم. خيلي حرفها را خوردم و نزدم و خيلي
احساسها را نصفه و نيمه وسط زمين و هوا رها كردم.نه اينكه اين وسط من بازيگر خوبي
نباشم .بازيگر مقابل من هم مثل خودم سياهي لشكر زندگي بود .&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;هميشه
دوست داشتم تجربه اش كنم. متفاوت. ماورائي. مي خواستم براي آمدنش چنان غافلگير شده
باشم كه براي زن شدنم جشن بگيرم. اما اين چيزها حساب و كتاب كه سرشان نمي شود با
معيارها و ترازوهاي من نخواند ومن چنان گيج شدم كه ترسيدم قدم بيشتري بردارم . &lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;با
تمام حسهاي بدي كه مي آيند و مي روند؛ با تمام چيزهايي كه مي بينم و سعي مي كنم تنفر
پيدا نكنم از دوست داشتن آدمها؛ با تمام زخمهايي كه هنوز خوب نشده زخم ديگري بهشان
اضافه مي شود ,پيشمان رفتن و تصميمي كه گرفته ام نشدم. نه من آدمي بودم كه زندگي
آرام و يكنواخت را به جان بخرم و تا آخر بمانم و نه داناي كل ماجرا &lt;span&gt; &lt;/span&gt;زندگي را از دريچه نگاه من تماشا مي كرد. فرصتي
بود براي هردو كه كمي زندگي را قشنگتر ببينيم و برويم پي زندگي خودمان.البته اميدوارم
كه اين دوران برايش خيلي بد نبوده باشد.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;خيلي
عوض شده ام. زنانه تر نگاه ميكنم, فكر مي كنم,مي خندم , احساس مي كنم و انتظار دارم.
و وقتي پاي انتظار وسط بيايد استدلال از اتفاقها- كارها- رفتارها و عكس العملها آن
چيزيست كه خود مي خواهي نه آن چيزي كه حقيقتا وجود دارد. &lt;span&gt; &lt;/span&gt;آخر &lt;span&gt; &lt;/span&gt;تو نمي
پذيري, كتمانش مي كني, نمي خواهي كه حقيقت را ببيني و ...نتيجه اينكه هرشب چنان
ضجه مي زني و گريه مي كني كه زنان شوهر مرده اينگونه به سوگ عزيزشان مي نشينند و
گريه تو نه از سر عشق كه به بخاطر غرور از دست رفته توست و اشتباهات زيادي كه تازه
چشمت به آنها باز شده است.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;دفتر
خاطراتم پر است از نوشته هاي شك آلود همراه با حدس و گمان از رفتارهاي خودم و او
از همان آغاز دوستي تا به امروز و فقط خدا مي داند تا كي درباره اش باز خواهم نوشت
. متاسفانه نه فهميدمش نه اجازه داد كه بفهممش&lt;span&gt; &lt;/span&gt;و آن چه نصيبمان شد لذتي گس وتلخ از دوست داشتني نصفه و نيمه بود در اين 3
سال آشنايي.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;تابعد...&lt;br /&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 13 Oct 2008 09:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadegardust&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>yadegardust</dc:creator>
<guid>http://yadegardust.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يك خاطره از دوران مدرسه</title>
<link>http://yadegardust.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;LINK href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\Hadi\LOCALS~1\Temp\msohtml1\01\clip_filelist.xml&quot; rel=File-List&gt;
&lt;STYLE&gt;
&lt;!--
 /* Style Definitions */
 p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal
	{mso-style-parent:&quot;&quot;;
	margin:0in;
	margin-bottom:.0001pt;
	text-align:right;
	mso-pagination:widow-orphan;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:12.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;}
@page Section1
	{size:595.3pt 841.9pt;
	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in;
	mso-header-margin:35.4pt;
	mso-footer-margin:35.4pt;
	mso-paper-source:0;
	mso-gutter-direction:rtl;}
div.Section1
	{page:Section1;}
--&gt;
&lt;/STYLE&gt;

&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;A href=&quot;http://ehsan-valizade.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;احسان ولی زاده&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; عزيز منو به بازي يك خاطره از دوران دبستان دعوت كرده. يك كم برگشتن به اون دوران سخت بود نه اينكه خاطره اي نداشته باشم ولي كودكيهامان را خيال و خواب برد.&lt;?xml:namespace prefix = o /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;دختر بچه ها توي دوران مدرسه تو زنگ تفريحشون خيلي كاراي خارق العاده نمي تونند انجام بدن. نهايت بازيهاي اون &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;موقعها بالا بلندي- قايم موشك-آْليسا آليسا-عمو زنجير باف- طناب بازي و زو بود. اون بچه مثبتهاشون يه كش شلوار از نوع قيطونياش رو بهم گره مي زدند و 2 نفر مامور ميشدند داخل كش برند و &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;هي اون كش رو آروم آروم و مرحله به مرحله دور مچ پاشون تا مچ دستشون بكشند بالاتر و يه نفر سومي هم كه بايد با يكسري عمليات آكروبات از اين كش بپره بيرون و تنش هم به كش نخوره. فكر مي كنم يه همچين چيزي بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;وقتي هم كه زو مي كرديم چنان با جان و دل اون نفر زو كننده رو مي كشيديم سمت خودمون كه يا روي كف آسفالتي و سيماني حياط مدرسه &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;ولو ميشد &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;و دست و پاش خون ميومد يا اگه ديگه خيلي بچه پر رو بازي در ميورد و مي خواست از دستمون فرار كنه مقنعه بيچاره از قسمت درزش چنان جري مي خورد كه صداش تا دفتر مدير مدرسه &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;ميرسيد و خود دختر بدبخت مجبور بود تاآخر زنگ مدرسه مقنعه جر خورده رو عين روسري از وسط گره بزنه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;بين كلاس سوم و چهارم مرددم. يادمه توي يكي از همين زنگ تفريحا و وسط مسابقه زوي &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;كنفدراسيونهاي رو كم كني يكي از دندونهاي شيري لقمو قورت دادم و تا آخر بازي هم به قول قديميها ملتفت نشدم. اينجوري بود كه تا چند روز از ترس اينكه توي شكمم درخت دندون دربياد كابوس ميديدم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;چه خنگولي بوديم اون موقعها.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;پ.ن 1: شعر زير بخونيد و تو دلتون كودكيها و دوران مدرسه تون رو مرور كنيد.آيا مثل من لبخند غمگيني مي زنيد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;پ.2: لينك جالبي رو توي يكي از وبلاگها ديدم براي ياد آوري اون روزها ميذارم شايد كمي ذوق كودكانه كنيد. &lt;A href=&quot;http://www.bayramali.blogfa.com/post-146.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;عکسهایی از لوازم تحریر&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; زمان ماست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;META content=Word.Document name=ProgId&gt;
&lt;META content=&quot;Microsoft Word 11&quot; name=Generator&gt;
&lt;META content=&quot;Microsoft Word 11&quot; name=Originator&gt;&lt;LINK href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\Hadi\LOCALS~1\Temp\msohtml1\01\clip_filelist.xml&quot; rel=File-List&gt;
&lt;STYLE&gt;
&lt;!--
 /* Style Definitions */
 p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal
	{mso-style-parent:&quot;&quot;;
	margin:0in;
	margin-bottom:.0001pt;
	text-align:right;
	mso-pagination:widow-orphan;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:12.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;}
p
	{mso-margin-top-alt:auto;
	margin-right:0in;
	mso-margin-bottom-alt:auto;
	margin-left:0in;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:12.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;}
@page Section1
	{size:595.3pt 841.9pt;
	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in;
	mso-header-margin:35.4pt;
	mso-footer-margin:35.4pt;
	mso-paper-source:0;
	mso-gutter-direction:rtl;}
div.Section1
	{page:Section1;}
--&gt;
&lt;/STYLE&gt;

&lt;P dir=ltr style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;اولین روز دبستان بازگرد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;کودکی ها شاد و خندان باز گرد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;باز گرد ای خاطرات کودکی&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;بر سوار اسب های چوبکی&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;خاطرات کودکی زیباترند&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;یادگاران کهن مانا ترند&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;درسهای سال اول ساده بود&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;آب را بابا به سارا داده بود&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;درس پند آموز روباه و خروس&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;روبه مکار و دزد و چاپلوس&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;روز مهمانی کوکب خانم است&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;سفره پر از بوی نان گندم است&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;کاکلی گنجشککی باهوش بود&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;فیل نادانی برایش موش بود&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;با وجود سوز و سرمای شدید&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;ریز علی پیراهن از تن می درید&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;تا درون نیمکت جا می شدیم&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;ما پر از تصمیم کبری می شدیم&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;پاک کن هایی ز پاکی داشتیم&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;یک تراش سرخ لاکی داشتیم&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;دوشمان از حلقه هایش درد داشت&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;گرمی دستانمان از آه بود&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;برگ دفتر ها به رنگ کاه بود&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;مانده در گوشم صدایی چون تگرگ&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;خش خش جاروی با پا روی برگ&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;همکلاسیهای من یادم کنید&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;باز هم در کوچه فریادم کنید&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;همکلاسیهای درد و رنج و کار&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;بچه های جامه های وصله دار&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;بچه های دکه سیگار سرد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;کودکان کوچک اما مرد مرد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;کاش هرگز زنگ تفریحی نبود&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;جمع بودن بود و تفریقی نبود&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;کاش می شد باز کوچک می شدیم&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;لا اقل یک روز کودک می شدیم&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;یاد آن آموزگار ساده پوش&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;یاد آن گچها که بودش روی دوش&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;ای معلم نام و هم یادت به خیر&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;یاد درس آب و بابایت به خیر&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;ای دبستانی ترین احساس من&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;بازگرد این مشقها را خط بزن&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; COLOR: blue&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=2&gt;تابعد...&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Oct 2008 15:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadegardust&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>yadegardust</dc:creator>
<guid>http://yadegardust.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بوي ماه مهر</title>
<link>http://yadegardust.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>
&lt;link rel=&quot;File-List&quot; href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\Hadi\LOCALS~1\Temp\msohtml1\01\clip_filelist.xml&quot; /&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:WordDocument&gt;
  &lt;w:View&gt;Normal&lt;/w:View&gt;
  &lt;w:Zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;
  &lt;w:PunctuationKerning/&gt;
  &lt;w:ValidateAgainstSchemas/&gt;
  &lt;w:SaveIfXMLInvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;
  &lt;w:IgnoreMixedContent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;
  &lt;w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;
  &lt;w:Compatibility&gt;
   &lt;w:BreakWrappedTables/&gt;
   &lt;w:SnapToGridInCell/&gt;
   &lt;w:WrapTextWithPunct/&gt;
   &lt;w:UseAsianBreakRules/&gt;
   &lt;w:DontGrowAutofit/&gt;
  &lt;/w:Compatibility&gt;
  &lt;w:BrowserLevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;
 &lt;/w:WordDocument&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:LatentStyles DefLockedState=&quot;false&quot; LatentStyleCount=&quot;156&quot;&gt;
 &lt;/w:LatentStyles&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt;
&lt;!--
 /* Style Definitions */
 p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal
	{mso-style-parent:&quot;&quot;;
	margin:0in;
	margin-bottom:.0001pt;
	text-align:right;
	mso-pagination:widow-orphan;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:12.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;}
@page Section1
	{size:8.5in 11.0in;
	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in;
	mso-header-margin:.5in;
	mso-footer-margin:.5in;
	mso-paper-source:0;}
div.Section1
	{page:Section1;}
--&gt;
&lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt;
&lt;style&gt;
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;;
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:&quot;&quot;;
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin:0in;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
&lt;/style&gt;
&lt;![endif]--&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;خوندن و نوشتن رو قبل اينكه مدرسه
برم بلد&lt;span&gt; &lt;/span&gt;بودم.راحت مي نوشتم و كتاب داستان
مي خوندم وا ز حفظ به خودم املا مي گفتم. حالا نه اينكه هوشم&lt;span&gt; &lt;/span&gt;خيلي بالا باشه ها. نه! وقتي مامانت معلم مدرسه
باشه و تو رو با خودش ببره مدرسه و براي اينكه از شرت خلاص شه بنشوندت با بچه هاي
كلاس اول خب اگه خنگ هم باشي ياد ميگرفتي ديگه ,تازه زمان جنگ بود و تلويزيون مدام
برنامه هاي آموزشي نشون ميداد منم كه عاشق علم مي نشستم نگاه مي كردم و همينجور الكي
پلكي يه چيزايي فهميدم..براي همين وقتي تو 7 سالگي رفتم مدرسه بخاطر زرنگ بودنم
معلم كاري به كارم نداشت وسط كلاس راه مي رفتم و شيطوني ميكردم و معلم بيچاره هم حرفي
نميزد. &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اينجوري بود كه سواد دار شديم و
رفتيم مدرسه. مدرسه هاي دولتي با اون روپوشهاي سورمه اي دلگير و سفت و سخت گيريهاي
وحشتناكش بيشتر به پادگان زنانه شبيه بود تا به محل علم و دانش. سرود صبحگاهي و
دعاي فرج و شعار هفته هر روز خوندن سر صف و سخنراني مدير مدرسه رو توي سرماي وحشتناك
گوش كردن و بازديد هفتگي ناخنها تو روزهاي شنبه و نپوشيدن كفش و كتوني رنگي زمان
ما خيلي عادي بود.نه كسي جرات پوشيدن مانتو شلوار تگ داشت نه شلوار لي. انداختن
انگشتر جرمي بود به بزرگي محاربه با خدا.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;اون موقع دفترهاي ما كاهي بود &lt;span&gt; &lt;/span&gt;و مداد سياههاي رنگي كه پدرت در ميومد از بس
محكم روي اون دفتر كاهيها بايد مي كشيدي تا عينهو آب دهن مرده يه رنگي از خودش پس بده.
نه دفترهاي كارتوني مد بود و نه مداد پاك كنهاي رنگي و شكل دار. يه مداد پاك كن
پليكان دو رنگ قرمز- آبي &lt;span&gt; &lt;/span&gt;برامون مي خريدن
كه از بس سفت بود هر وقت مي خواستي يه چيزي پاك كني &lt;span&gt; &lt;/span&gt;اول بايد يه تف بهش &lt;span&gt; &lt;/span&gt;مي زديم كه همچين نرم بشه بعد يك كلمه رو پاك
كنيم . تازه با اينهمه ترفندي كه مي زديم &lt;span&gt; &lt;/span&gt;آخر سر دفتره سوراخ ميشد. &lt;span&gt; &lt;/span&gt;بهترين دفتري كه اون موقع مي تونستيم بخريم نوري
جلد چرمي بود. نه كسي خبري از باربي ها داشت نه خانواده سيپسون. &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;گاهي وقتها با بچه هاي هم نسل خودم
كه حرف مي زنم و خاطراتمون رو مرور مي كنيم مي بينيم همه ماها تو دوران مدرسه
آرزوي داشتن يه چيزايي رو داشتيم. يكي خط كش طرح دار دلش مي خواست. يكي جامدادي
دكمه دار. يكي مداد پاك كن خوشگل. يكي قمقه رنگي يكي چكمه يخ شكن و .... &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;الان كه همه جا بخاطر باز شدن مدارس
بازارچه زدن و لوازم تحرير مي فروشن بدجور به سرم زده بچه يكي از فاميلا رو بر
دارم برم به بهانه اون برم واسه خودم كلي دفتر و مداد و ماژيك و پاك كن و از اين
آت و آشغالا بخرم هيچي هم به اين بچه ندم. خب مامانش واسش بخره.چيكار كنم بچه
درونم عقده اي كرمو در اومده؟&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; اين روزها شنگولم&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot; class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;تابعد...&lt;br /&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Sep 2008 11:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yadegardust&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>yadegardust</dc:creator>
<guid>http://yadegardust.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
